Minesweeper
تلاش برای زندگی

فهرست :

فهرست
کلام نخست
فصل صفر
- درباره ی زبان بازی
- گسترش بازی Minesweeper
آغاز
- تولد
- فرصتی برای بودن
زندگی
- تعاریف
- باورها و شیوه های زندگی
حقایق ماورائی
- باورهای ماورائی
- انتخاب
ضمیمه

فصل صفر

کلام نخست :
مدت ها ست اهمیت بازی در زندگی ذهن من را مشغول کرده . هر چیزی را نگاه می کنم چیز جز بازی برای انسان نیست. بسیاری پروژه های عظیم که به دست انسان انجام شده و یا هر پدیده ای که کشف کرده، همه در خدمت اختراع یک بازی جدید است تا انسان خود را با آن مشغول کند. البته این سخن جای بحث دارد و من پایه ی کارم را بر این حرف بنا نکردم، ولی بازی بودن دنیای ما برایم امری بود که من را به نوشتن این متن ترغیب می کرد. ابتدای این بحث با جرقه ای در باره ی " انتخابها در بازی Minesweeper " در ذهنم آغاز شد وقتی سعی کردم آن را با دنیای واقعی اطرافم مقایسه کنم، سوالاتی برای من مطرح می شد که جواب آنها را به شکلی سعی کردم بدهم. این سوال ها و جواب ها برای من جالب بود پس آنها را جمع کردم و در این متن نوشتم.
این متن قصد آموزش بازی Minesweeper را ندارد اما لازم است شما ابتدا قواعد بازی را بشناسید.
شاید می شد داستانی نوشت و مقصود را روشن کرد، ایده ی اولیه هم همین بود و قصد ساختن فضایی برای بازی جلوه دادن زندگی داشتم.
در متن زیر سوالات مطرح در زندگی، در متن بازی، و در زبان بازی بیان شده، خواننده ممکن است خود جوابی برای هر کدام این سوالات را داشته باشد ولی برای ارتباط بر قرار کردن با مطلب بیان شده، باید سعی کنید در صورت نیاز به زبان بازی فکر کنید. به هر حال جواب هر سوال به زبان بازی داده شده است. من معتقدم این داستان فقط می تواند لذت بخش باشد همین، با این که سوالات مطرح شده منشأیی خارج از بازی دارند و جوابی که در زبان بازی به آن داده شده جوابی دقیق نیست، من سعی کردم که دو زبان را (زبان بازی و زبان زندگی واقعی را) با هم تطبیق دهم ولی ، تلاشی خنده دار بود- که نتیجه اش این شد- و نشد.

درباره ی زبانِ بازی :
نمی دانم تا به حال سعی کرده اید خود را جای شخصیت داخل داستانی قرار دهید؟ با این کار در اصل شما سعی می کنید کلمات و مفاهیم معنی دار برای فرد داخل داستان را به کار ببرید و به همان شکلی فکر کنید که شخصیت مورد نظرتان فکر می کند و داستان را با نوع فکر آن دنبال می کنید.
هر بازی هم برای خود سناریویی دارد که به این ترتیب می توان داخل آن شخصیت هایی پیدا کرد و خود را جای آنها قرار داد، در بازی های کامپیوتری با شخصیت انسان در یک داستان کار ساده تر است ولی من می خواهم این کار را کمی از شخصیت های انسانی ملموس فرا تر ببرم ، مثلا دوز بازی را نگاه کنید این بازی دو شخصیت دارد که با هم در حال رقابت هستند، هر شخصیت برای خود حق انتخاب دارد و امکان فکر کردن. یا به بیان دیگر می تواند روی هر موقعیت تصمیم گیری کند و گزینه ای را انتخاب کند. فکر کردن کاری ست که هر بازیگر با قرار دادن خود در شخصیت بازی به آن شخصیت روح می دهد، از آنجا که زبان مورد استفاده ی هر شخصیت به نیازهای بازی مذکور محدود می شود می توان این زبان را از زبان بازی گر جدا کرد و به طور جدا گانه روی آن بحث کرد.
زبان بازی اصطلاحی ست که من به کوچک شده ی زبان بازیگر به زبان مورد نیاز آن در یک بازی اطلاق می کنم. زبان بازی در اصل "زبان در دنیای بازی" ست.
در ساخت زبان دنیای دیگری مثل بازی می توانیم اسامی را جوری انتخاب کنیم که در دنیای عادی معنی نداشته باشند ولی ترجمه ای برای آن موجود باشد! خیلی دوست دارم این زبان را دقیق بررسی کنم ولی نه من آن قدر دقیق هستم نه هدف اصلیم این است، شاید در آینده روی این موضوع بیشتر فکر کنم.

گسترش دادن Minesweeper :
این بازی فقط یک بازیکن دارد پس فقط یک زبان برای آن باید بررسی شود :
از دید شخصیت بازی ، تنها چیزهایی می توانند اسم خاص داشته باشند که در بازی وجود دارند البته ضمایر و اسم های اشاره همه در این زبان اعتبار دارند. هر فعلی که قابل انجام در داخل بازی باشد معنی دارد (چون وجود دارد) ، غیر از این موجودات که قابل دیدن هستند لازم ست بعضی رابطه ها و تابع های ریاضی (یا حداقل مفاهیمی هم معنی آنها) را هم در داخل این زبان دانست، دلیل لازم بودن این مفاهیم ،لازم بودن ابزاری برای فکر کردن در این بازی است.
من ابتدا زمان را به عنوان یک پارامتر موفقیت در نظر گرفتم به این ترتیب با زمان در دنیای واقعی ما کمی متفاوت می شد ( چون روی مرگ و زندگی تاثیری نداشت.) بعد نظرم تغییر کرد و داستان بازی را کمی تغییر دادم ، یعنی زمان را کامل از این دنیا بیرون کشیدم ولی باز نظرم عوض شد و داستان بازی را به شکل دیگری تغییر دادم و مرگ و زندگی را به شکل دیگری تعریف کردم طوری که پایان زام به نشان مرگ است (این تغییرات بازی را از حالت استاندارد خارج می کند ولی برای کاری که من می خواهم انجام بدهم لازم است)
بعد، دنیای تک نفری را تبدیل به دنیایی با بی شمار شخصیت کردم که البته این کار نیاز به توضیح دارد:
این شخصیت های اضافه در حقیقت تمام افرادی هستند که این بازی را هم زمان انجام می دهند!
در اصل، بازی رقابتی بین اینها ست و رقابتی بر سر وجود وجود بر سر پارا متر ارزش مند زمان.
حالا می ماند ارتباط این شخصیت ها و این سوال که بازی ساخته شده اصلا قابل انجام هست یا نه؟؛ اگر فقط فرض کنیم بازیگران کنار هم نشسته و بازی می کنند می توانیم حرف های آنها در حین بازی(که در چهار چوب بازی ست) را همان حرف های ردوبدل شده بین شخصیت های بازی بدانیم (دقت کنید که فقط آن حرف هایی که در زبان بازی معنا دارند مورد نظر است!). این که بازی جدید ساخته شده عملی هست یا نه باید بررسی شود.
برای بررسی آن، حالت استاندارد را فرض کنید: انسان هایی در کل این کره خاکی، هم زمان مشغول این بازی هستند، ما این بازی را به تمام گستره بازیکنانش گسترش می دهیم و بازی جدید رقابت بین این افراد است در زنده ماندن و کسب زمان بهتر و با البته اگر تاثیر زمان در ثانیه 999 را هم به قانون بازی اضافه کنیم، همان بازی می شود که ما می خواهیم بررسی کنیم.

آغاز


تولد :
محبت خدا به بنده و آغاز زندگی ( چرا؟ )
من در این "بودن" چه انتخابی دارم؟
هیچ؟
نه!من انتخابی داشتم خارج از این چهار چوب، در ماورا این دنیا که بیان آن در این دنیا نمی گنجد، بیان آن به صورت چیزهایی بی معنا و گاهی سبک معنا ست که در این زبان قابل درک نیست مثل :
"%SystemRoot%\System32\winmine.exe"
"قبل ازآغاز زمان روی ماوس کلیک کردم."
هر دو عبارت بالا در زبان بازی بی معنا ست ولی برای شما در خارج بازی پُر محتوا ست.
به هر حال به نظر می آید من در بودنم دلیلی ندارم که در این دنیا بگنجد.
من می توانم تجربه کنم، پس هستم!
من هستم، ولی چه کنم؟
در این که من می توانم بین چند گزینه انتخاب کنم شکی نیست ، سوال اینجاست که من بدون آگاهی و با جهلی که نسبت به گزینه ها دارم آیا باز هم اختیار دارم؟
به نظر شما هر نقطه از این دنیای مجهول برای من چه فرقی می کند؟ اگر من یک نقطه را از روی جهل انتخاب کنم طبق چه قانونی میمیرم یا طبق چه قانونی من زنده می مانم!؟
ظاهرا قانونی وجود دارد که بر اساس حقایق دنیای اطرافم، اعمال من را به شکلی جلوه می دهد. ولی :
آیا حقیقت این دنیا قبل از من وجود داشته؟ یا در لحظه تولد من، بوجود آمده؟ یا بعد از هر انتخاب من بوجود می آید؟
من که نمی دانم بیرون چه خبراست پس باید آزمایش کنم.
این همه فکر نداره بالاخره یا میمیری یا زنده میمونی چه فرقی می کنه؟ (تو که هیچی نداری چیزی رو از دست نمیدی!)
به نظر می رسد آنچه من را زنده نگه داشته به من می گوید: تو باید انتخاب کنی!

فرصتی برای بودن :
بالاخره من به تعبیر خودم انتخاب کردم و..
کلیک!!
(از روی جهل و با هدف کشف دنیا)
حالا چی؟ حالا من انتخاب دارم؟
خوب ، می شه گفت بین مرگ و زندگی انتخاب داری !
قاعده ی بازی مشخص می کند که مرگ و زندگی کدام است. و انتخاب تو تعین کننده!
صبر کن ببینم؟!!!
یعنی چه؟ هیچ کس مرگ نمی خواهد! به هر حال همه به دنبال زندگی هستند! همه می خواهند زندگی را انتخاب کنند.
پس انتخابی در کارنیست فقط یافتن راه نجات است وهمین!
ولی هر نقطه حرفی برای گفتن دارد، حرفی از حقایق کشف نشده.
بگذارید بیشتر فکر کنیم:
من می توانم آن نقاطی که حتما مرگ به همراه داره را مشخص کنم و یا مشخص کنم، با چه انتخابی به زندگی ادامه خواهم داد، ولی بعضی از نقاط مجهول هستند! یعنی یا اصلا نمی توانم در مورد آن حرفی بزنم یا بین چند نقطه اطلاعات ناقص و مجهولی دارم، ولی نمی دانم کدام مرگ است کدام زندگی!!
نوعا می توانم 3 انتخاب داشته باشم:
1. راه مرگ
2. راه زندگی
3. راه تجربه های نا معلوم (ریسک کردن و به خطر انداختن خودم.)
به هر حال انتخاب مشخص است. یعنی باز هم فقط به دنبال راه نجات باید باشم و انتخابی درکار نیست، فقط جبر زندگی.شاید اگر ما تعریفی جدید از انتخاب ارائه دهیم نتیجه گیری ها متفاوت خواهد شد.
انتخاب یعنی تصمیم برای این که "چه چیز را تجربه کنم؟".
آن را به صورت زیر تغییر می دهم :
انتخاب یعنی کشف این که "چه چیز را تجربه کنم؟".
چون این تعریف با تعریف فکر کردن و استدلال برابر است، جای شک کردن دارد که آیا درست خواهد بود یا نه؟.
یا بگوییم :
انتخاب تابعی ست که "مجموعه ی گزینه ها" پارامتر ورودی آن است و خروجی آن یکی از اعضای این مجموعه!
(این همان اصل انتخاب است، ولی چه تفاوتی با تعریف های بالا دارد؟)
من که می گم باید فقط همه چیز را به دست زمان سپرد جبر زندگی خودش راه را برای ما مشخص می کند، انتخابی در کار نیست، نباید که برای اثبات جمله ای نادرست ابتدا مفهوم کلمات را تغییر داد بعد روی آن استدلال کرد. درستش این است که هر کلمه دقیقا همان معنی که در جمله دارد در اثبات داشته باشد.
در ادامه فکر می کنم این تفکر جواب داده شود.

زندگی

تعاریف :
زندگی یعنی فکر کردن و تصمیم گرفتن و عمل کردن.
برای این که راحت تر در مورد زندگی حرف بزنیم باید کلماتمان را با هم یکی بکنیم، پس من در مورد کلماتی که می خواهم استفاده کنم حرف می زنم حرف هایم را روی آنها پیاده می کنم:
دنیا و هستی :
یعنی زمین بازی .
(البته این کلمه ممکن است به معنی مجموعه ی قواعد به اضافه ی حقایق هر شیء هم باشد ولی در این قسمت منظور همان زمین بازیست)
اشیا (یا هر موجود):
یعنی هرنقطه در زمین بازی که دارای مشخصاتی نهان یا آشکار است.( مجموعه ی اشیا دنیا را می سازد.)
حقیقت وجودی هر چیز یا محتوای هر شی:
یعنی آنچه در پس هر نقطه است.
عدد یا بمب !!؟
اگر عدد، چه عددی (0،1،2،3،4،5،6،7،8) ؟
به عبارتی خصوصیات هر شئ.
آگاهی:
به بیانی یعنی زیر مجموعه ای از حقایق هستی که برای من روشن شده. با این تعبیر یعنی آنچه بر صفحه ی مونیتور می بینم.(البته در دنیای واقعی کمی متفاوت است چون دیدن هم نوعی تجربه کردن به حساب می آید)
اگر بخواهم کاملا با دنیای واقعی تطابق بدهم به این دقت نمی توان آگاهی را تعریف کرد ولی می توان تعریفی در دنیای واقعی ارائه داد که کوچک شده ی آن در زبان بازی همان تعریف بالا باشد!
(آگاهی یعنی آنچه ما از دنیای بیرون دریافت کرده ایم و در حافظه به خاطر سپرده ایم و در هنگام نیاز می توانیم آن را به یاد بیاوریم.)
تجربه کردن :
یعنی کلیک! و باز شدن در حقایق دنیا و در پی آن گسترش آگاهی ما.
باور :
مجموعه ای از گزاره هایی که ما معتقد به درستی آن هستیم.
اعتقاد ما در مورد هر شئ ، به صورت جمله هایی که حقیقت آن شی را روشن کند.
مثل اعتقاد به مین بودن یا عدد بودن یک شی. یا اعتقاد به شرط هایی برای مین بودن یا عدد بودن، و یا اعتقاد به مجهول بودن حقیقت کشف نشده ی یک شی.
جای بحث زیاد است که محتوای این اعتقاد چه باشد.
کشیدن خط قرمز:
یعنی جدا کردن اشیای با حقیقت مین از اشیای با حقیقت غیر مین بر اساس باورها.
یعنی زدن پرچم به نشانه ی مین!
انتخاب :
یعنی تصمیم برای این که "چه چیز را تجربه کنم؟".
شیوه های زندگی :
الگوریتمی برای ادامه ی زندگی.
مرگ و زندگی :
مرگ یعنی پا گذاشتن روی مین، البته پایان زمان بازی هم مرگ محسوب.
موفقیت :
به پایان بردن زندگی با کشف تمام حقایق. ( عاقبت بخیر شدن!)
ولی می توان زمان را برای مقایسه ی افرادی که موفق به انجام این کار شده اند ملاک قرار داد .


در مرز آگاهی :
مین ها با پرچم مشخص شده ، مجهول ها با "؟" مشخص شده و باقی به معنی عدد بودن و بی خط بود علامت گذاری نشدند
در بیرون این مرز:
همه مجهول هستند !(چند نمونه علامت گزاری شده)


باورها و شیوه های زندگی :
قبل از بحث روی شیوه ها باید درباره ی ماهیت باور ها که جزء سوالات مهم به حساب می آید صحبت کنیم :
این باور بر چه اساس است؟ فلان باور درست است یا غلط؟ آیا این باور معتبر است؟
حقیقت این است که تنها با تجربه کردن هر شی می توان به درستی یا نادرستی باور مربوط به آن پی برد.و مسلما باورهایی که با آگاهی های ما تضاد ندارند معتبر هستند (ولی لزوماً درستی انها نتیجه نمی شود!).
اگر اصول بازی (که همان اصول ریاضی و نظریه ی مجموعه ها ست) را برای فکر کردن انتخاب کنیم و بر اساس آن از آگاهی هایمان استفاده و در مورد بقیه ی اشیا نتیجه گیری کنیم گزاره هایی استخراج می شود که باورهای معتبر خواهند بود. ولی عملا ممکن نیست که تمام این گزاره ها را استخراج کنیم! (اگر بخواهیم چنین کنیم باید مثلا تاثیر یک عدد روشن شده را بر تمام اشیای نا معلوم مشخص کنیم!!)
همه ی این سوال ها برای پیدا کردن راهی برای کشف کل هستی ست پس راه حل این است که هر باور معتبری را به سرعت عملی کرد و از نتایج آن استفاده کنیم :
اگر به مین بودن باور پیدا کردیم به سرعت خط قرمزی می کشیم تا بتوانیم بعدا از این باور استفاده کنیم.
اگر به عدد بودن شیئ باور پیدا کردیم، به سرعت آن را عملی کنیم و با تجربه کردن به حقایق پی می بریم.
در صورت مجهول بودن محتوای شی این باور را به یاد می سپاریم و سعی می کنیم بر اساس آگاهی ها استنتاجی دیگر بکنیم و این روال را ادامه می دهیم.

همیشه خطا هم ممکن است رخ دهد. خطا چیزی ست که دلایل آن پیش بینی نشده است ، چیزی ست که نمی توان از آن گذشت! ولی تنها کاری که می توان کرد این است: قبل از هر کاری خوب فکر کنیم و عملا باید سازگاری هر باوری با آگاهی هایمان را بررسی کنیم.
خلاصه ی الگوریتم :
- از آگاهی ها و باورهای کنونی، باوری جدید بساز.
- در این کار به دنبال خطوط قرمز باش و به این ترتیب به کار خود سرعت بده.
- هر باور جدید را به سرعت تجربه کن، به این ترتیب آگاهی جدید بدست آور.
- قبل از هر عملی جوانب را در نظر بگیر تا حرکت تو با باورهای دیگرت در تضاد نباشد.
حقایق و ماورا

باورها:
سوال : به نظر شما آگاهی ها همیشه می تواند منجر به باور هایی شود که تمام حقایق را روشن کند؟

مسلما خیر، ولی ادامه ی زندگی و تجربه های جدید معمولا جواب سوالات بی جواب مانده را می دهند ( ولی نه همه سوالات را ).( شکل را نگاه کنید)


حتی بعد از کشیدن خط قرمز باز هم در مورد این 3 خانه نمی توان حرف زد، تنها راه این است که در آخرین حرکت با دانستن تعداد مین های باقی مانده جواب دهیم!( توجه کنید که ما می خواهیم بدانیم اینجا 2 مین هست یا 1 مین )
ولی سوال اینجاست ، اگر بجای وجود برهان به عنوان ملاک اعتبارِ باورها، درستی هر گزاره را ملاک قرار دهیم چه ایرادی دارد؟و اگرایرادی نباشد چه نتایجی دارد؟
ایراد اینجاست که راهی جز تجربه، برای بررسی درستی وجود ندارد! و اگر راهی باشد نتیجه اش روشن شدن حقیقت است.(که هدف اصلی ما و راه رسیدن به موفقیت است)

بعضی معتقد هستند در زندگی راه هایی ماورائی برای کشف حقیقت وجود دارد، که البته این اعتقاد در قواعد عادی زندگی عجیب به نظر می رسد ، دقیق تر یعنی معتقدند می توان آگاهی هایی از خارج این دنیا کسب کرد یا بدون دچار عواقب عملی شدن از تجربه های آن آگاه شد، مثلا جادو جمبلی چیزی کرد یا دعایی خواند یا به زبان دنیای ماورائی "کدی تایپ کرد" و به قولی هم "Cheat کرد!".
ولی این کار نیاز به این دارد که باورها را به چیزی غیر از آگاهی ها معطوف کنیم. مثلا باور کنیم که در صورت انجام عملی خاص مشکل گشوده می شود !
به هر حال مشخص است هیچ دلیلی در این دنیا بر درست بودن یا نادرست بودن باوری اینچنینی وجود ندارد. اگر تجربه نشان داد باوری نادرست است پس عبرتی است برای دیگران که در این دنیا با این باور غلط تصمیم گیری نکنند. پس (یعنی در صورت نادرستی این باور ممکن است مثالی نقض برای آن پیدا شود)
اگر یک باور در این دنیا قابل تجربه نباشد چه؟
در جواب باید گفت : چه دلیلی وجود دارد که به این چنین چیزی باور داشته باشیم؟ (یعنی مگر اصلاً چنین باوری وجود دارد؟)
و در توجیه وجود باوری اینچنین و در جواب به این سوال باید گفت که چون ما تعدادی باورهای ماورایی داریم (که در بالا دلیلی برای وجود آن آوردیم) ، برای توجیه دنیای بیرون که این باورها از آنجا آمده، نیاز به توضیحات بیشتر داریم و این توضیحات همین باورهای آن دنیایی ست که قابل تجربه نیستند.
مثلا به شما می گویم که بعد از مرگ چه خواهید کرد ! یا قبل از تولدت چه بودی ! یا به تو می گویم خدایی داری که با اراده ی اوست که تو هر حرکت را انجام می دهی.
اگر باور های قبلی را قبول کنید، این پاسخ برای توجیه وجود باورهای غیر قابل تجربه، پاسخی نادرست به نظر نمی رسد ولی چون گفتیم درستی باورهای اولی با تجربه آزمایش می شوند و فقط برای نادرستی باور مثال نقض ممکن است بیاوریم ،این علت وجودی برای این باورها خود نشان دهنده ی وجود نداشتن اثباتی بر صحت آنها ست.
این پاسخ ما را فقط به این سمت می برد که درستی چنین باورهایی قابل بررسی نیست و نمی توان اعتبار آنها را تایید یا تکذیب کرد. ( شاید بتوان این را نوعی شکاکیت در باورها نام نهاد)
چنین نگرشی ایراد دیگری ایجاد می کند:
شکاکیت، سوال همیشگی را که در شیوه ی زندگی درباره ی اعتبار باورها مطرح است را بی جواب می گذارد به این ترتیب نمی توانیم به درستی راه صحیح را برگزینیم.
فکر می کنم اگر اعتباردهی را به صورت زیر تغییر دهیم مشکل شکاکیت رفع خواهد شد:
اعتبار گزاره ای به عنوان باور بر اساس راستی گزاره است و هر آنچه برهانی بر اساس حقایق روشن برای آن باشد درست است.
یعنی برهان را در کنار درستی استفاده کنیم.
این اعتباردهی می گوید هر باور باید درست باشد و راهی که قبلا برای سنجش اعتبار باور ها داشتیم راهی صحیح است. در صورت ناسازگاری بین باورهای ماورایی و باورهای بدست آمده از برهان، باید گفت که یا باورهای ماورائی غلط هستند یا در برهان آوری خطایی رخ داده (که از موجوداتی مثل ما بعید نیست) پس باید اصلاحات انجام داد.
با این نوع اعتباردهی مشکل حل می شود و به همان شیوه و الگوریتم می توان ادامه داد.
ولی در خطا یابی مشکلی هست، اگر باورهای ماورایی با حقایق در تضاد باشند نمی توان مطمئن شد که خطا رخ داده یا باوری ماورایی اشتباه است.


انتخاب :


درتصویر بالا، یک حقیقت زندگی را می بینید. در ابتدای بازی هیچ چیز برای از دست دادن نداشتیم ولی حالا در این مرحله از زندگی چه ؟!
این جا دوباره سوال مطرح می شود :
آیا حقیقت هر شی از هم اکنون مشخص است؟
اگر بعد از هر کلیک من مشخص می شود پس فرقی نمی کند کدام را انتخاب کنم!
و اگر هر چیز در بدو تولد من یا در بدو خلقت هستی کاملا مشخص آفریده شده ولی برای من پنهان است، آیا راهی وجود دارد که حقایق روشن شوند؟
در صورتی که این چنین باشد باز هم برای من فرقی نمی کند، در حالی که من در جهل نسبت به چیزی هستم ماهیت آن هیچ تاثیری روی تصمیم من ندارد. (مخصوصا در مثل تصویری که ذکر شد)
بگذریم...
باز به یاد بیاوریم که در آغاز چه کار کردیم:
در آن زمان همه چیز برای ما مجهول بود و با گفتن "یا شانس و یا اقبال!" جلو رفتیم، اگر خود را باز هم در آن زمان قرار دهیم و آینده را به شکل دیگری تصور کنیم چه خواهیم دید؟
تصور کنیم : در حرکت بعدی پا روی مین بگذاریم و کار خود را در این دنیا به پایان برسانیم!
چه چیز از دست رفته؟
زندگی مهمترین چیزی ست که از دست می رود و در تصمیم گیری فراموش نخواهد شد.
با این استدلال این حرکت باطل است، یا قدمی که آینده ی آن ممکن است به مرگ بیانجامد باطل است.
و ممکن است در ادامه بگویید حرکت نکردن، از زندگی روی تخیل بهتر است،و یا شاید در جواب بگویید آخرش که چه هر کار کنی این دنیا پایانی دارد! چه با "عینک آفتابی" تمام شود چه با چشمان "ضربدری" یا هر جور دیگه، به هر حال پایانی هست. (این حرف ها به نظر من باورهایی ماورائی ست چون در زبان بازی این مفاهیم اصلا روشن نیست ! ولی اینچنین ادامه نمی دهم و این ها را ماورائی فرض نمی کنم)

در چنین حالتی افراد عکس العمل های مختلف دارند و این عکس العمل به باور های ماورائی آنها مربوط است!


شاید بگویید که : "کسانی که باورهای ماورایی ندارند چه؟"
این سوال پرسیده شده مستقیماً افراد را به دو دسته تقسیم می کند:
1. ماورائیان
2. غیر ماورائیان
معمولا اشتباهی در این فکر رخ می دهد، که غیر ماورائیان را افرادی در نظر می گیرند که می گویند گزاره های مورد اعتقاد "ماورائیان" غلط است! در حالی که این خود یک اعتقاد ماورائی ست.(چون دلیلی برای درستی یا نادرستی این گزاره ها وجود ندارد)
پس دقیقتر و بدون اشتباه غیر ماورائیان یعنی کسانی که درستی یا نادرستی گزاره های ماورائی برای آنها باور نیست و فقط به دنبال یک توجیه عقلی با استفاده از آگاهی هایی که خود کسب کرده اند هستند.
حالا دوباره برگردیم به سوال، می توان سوال را کامل تر کرد :
کسانی که باور های ماورائی تعیین کننده در این موقعیت ندارند چه می کنند؟

جواب ساده است.افرادی هستند که اهل ریسک کردن هستند و افرادی که بازی کردن را همینجا ترک می کنند، و بازنده اند.
فکر می کنم در این مورد حرف زدن کافی باشد ولی هنوز سوالاتی بی جواب مانده!
آیا برگزیدن گزینه با وجود جهل مفهوم انتخاب می تواند داشته باشد؟
ما موجوداتی با اختیار هستیم یا بی اختیار؟
سعی می کنم این سوال را باز کنم تا شاید جوابی بتوان یافت، برای این کار چند حالت ممکن در زندگی یک فرد را در نظر می گیرم :
1. فرد از ابتدا تا انتها هیچ ریسکی نکند و این امکان را داشته باشد که پس از تولد تمام راه ها را با کمک عقلی طی کند.
2. فرد مجبور شود با احتمال باخت p ریسک کند!
البته محاسبه ی حداکثر مقدار p نباید کار آسانی باشد، ولی محاسبه پذیر است ( چون زمین 480 خانه دارد و 100 مین در بین این ها جا می گیرد و فرد شروعی با انتخاب یکی از این خانه ها دارد، یعنی حالت بیشتر نیست! که قبل بررسی ست )
مشخص است که ما در این تقسیم بندی دنیا را کاملا مشخص فرض می کنیم و فراد را بعداً وارد دنیا می کنیم.
همیشه بین مرگ و زندگی انتخاب هست !
و فرد اول این شانس را دارد که زندگی را به جای مرگ با چشمی باز انتخاب کند!
و فرد دوم باید با جبر زندگی کنار بیاید و ریسک کند، بسیاری از اوقات این ریسک اگر به سرعت انجام شود و موفقیت آمیز هم باشد، راهی برای او باز می شود تا جزء برترین ها گردد.
پس همه کاملاً اختیار ندارند! و البته همه به یک اندازه شانس بردن! ولی می بینیم افرادی را که امکان یک پیروزی بدون دردسر دارند ولی دوست ندارند در موقعیت ها فکر کنند و بنا در این ریسک می کنند! گاهی موفق می شوند و گاهی از دور خارج می شوند ! این انتخابی ست که غیر از مرگ و زندگی وجود دارد ریسک!