هري پاتر و خاطرات لوسيوس
هري پاتر و خاطرات لوسيوس
فصل هشتم - آزمون جسم يابي
نوشته شده توسط پوريا پاشايي
هري چشمانش را بازكرد و نگاهي به اطرافش انداخت در اتاق رون واقع در پناهگاه بود. هيچكس آنجا نبود. او حس عجيبي داشت. گويي تازه متولد شده است. به فكر ابرفورت افتاد كه بامعجون جان پيچ هوريس اسلاگهورن به زندگي برگشته بود. اكنون او كسي شده بود مانند تمام افراد ديگر بدون هيچ جان پيچي. ياد آن خادم ابرفورت يعني باردا كه زندگي اش توسط ولدمورت و مرگخوارانش از هم پاشيده شده بود نه تنها باردا بلكه زندگي بسياري از مردم جادوگري توسط اين جادوگر خبيث و مرگ خواران بدتر از خودش از هم پاشيده شد. يكي از آنها خودش بود كه... در اين هنگام ورود هرميون او را از افكارش خارج كرد. پشت سر او رون وارد اتاق شد. هرميون گفت: اوه هري بالاخره به هوش آمدي خيلي نگرانت بوديم. چي شده بود؟ مگه قرار نبود به ديدار ابرفورت برويد؟!... هري با ناراحتي گفت: درسته ولي... مردد شد ابرفورت به او گفته بود كه به آنها بگويد كه به گردش رفته اند ولي حتما منظورش خانم و آقاي ويزلي بوده پس روبه رون و هرميون كرد و شروع به تعريف ماجرا كرد و درآخر به آنها گوشزد كرد كه اين ماجرا را براي هيچ كس تعريف نكنند. هرميون با خشم گفت: يعني گذاشتيد اون خودشو بكشه خيلي بيرحميد چرا اين كارو كرديد؟ هري با خشم گفت: اين دستور ابرفورت بود. هرميون با لحن بدي گفت: ابرفورت دستور داده بود. اون هم داره كارهاي احمقانه دامبلدور در آخر عمرشو تكرار مي كنه. هري فرياد زد: مي فهمي داري چي مي گي؟ هان. هرميون سرش را پايين انداخت: ببخشيد هري عصباني شدم. متاسفم. رون گفت: چه باحال يعني اسلاگي ابرفورتو با يه معجون ناقابل زنده كرد. هرميون نگاه تحقيرآميزي به رون انداخت. در همين لحظه صداي خانم ويزلي به گوش كه مي گفت بيايد بچه ها. ناهار آماده است. هري تعجب كرد تا آنجا كه يادش مي آمد ديشب حوالي 6 بعدازظهر بود كه به اينجا آمده بود يعني نزديك 15 ساعت خوابيده بود امكان نداشت. با اين حال با رون و هرميون به سمت پايين رفت. تنها خانم ويزلي و جيني روي ميز ناهارخوري نشسته بودند و كس ديگري نبود. هري با لحن متعجبي گفت: خانم ويزلي. آقاي ويزلي. بيل و بقيه كجا هستن. خانم ويزلي گفت: آرتور كه سركاره. بيل و فلور و نيمفادورا و ريموس هم خانه شان هستند. هري گفت: اوه... كاملا فراموش كرده بودم كه آنها ازدواج كرده اند. خانم ويزلي براي آن روز سوپ سبزيجات گذاشت بود و تاكيد خاصي داشت كه هري آن را داغ داغ بخورد چون براي سلامتي اش مفيد است! آنها در حال غذا خوردن بودند كه 4 جغد پرواز كنان وارد خانه شدند و بر روي ميز نشستند. هرميون به سمت آنها هجوم برد چون مي دانست كه از طرف هاگوارتز است. هري هم نامه خودش را از پاي جغد خردلي رنگي كه آنجا بود باز كرد. روي آن مشخصات هري نوشته شده بود. او نامه را باز كرد اولين كاغذ ليست كتابهاي سال هفتم بود را كنار انداخت و شروع به خواندن كرد
آقاي هري پاتر عزيز
بدين وسيله به اطلاع مي رسانيم كه جاي شما در مدرسه
علوم و فنون جادوگري هاگوارتز محفوظ است و شما مي توانيد
وارد دوره پيشرفته جادوگري شويد. فهرست كتابهاي درسي و
وسايل مورد نياز سال هفتم ضميمه اين نامه است. آغاز سال
تحصيلي جديد اول سپتامبر است. اگر مايل به ادامه تحصيل
در هاگوارتز هستيد تا روز بيستم آگوست جغدي براي ما بفرستيد
منتظر جغد شما هستيم. با تقديم احترامات م . مك گونگال
پ.ن به علت تغييرات گسترده اي كه در اساتيد صورت گرفته
صلاح ديديم شمارادر اطلاع قراردهيم.اساتيد امسال به شرح
زير هستند. مدير مدرسه. پروفسور مينروا مك گونگال
معاون مدرسه: پومونا اسپراوت
دفاع در برابر جادوي سياه: الستور مودي
تغيير شكل: نيمفادورا تانكس
وردهاي جادويي: كينگزلي شكلبولت
گياه شناسي: پومونا اسپراوت
ستاره شناسي و نجوم: پروفسور سينسترا
پيشگويي: سيبل تريلاني در همه پايه ها
رياضيات جادويي: پروفسور وكتور
علوم مشنگ ها: پروفسور اسكوالر
رموز باستاني: ژوزفين آيك
تاريخ جادوگري: هكتور وايلد
معجون سازي: هوريس اسلاگهورن
و روساي گروهها عبارتند از
گريفندور: نيمفادورا تانكس
اسليترين: هوريس اسلاگهورن
ريونكلا: پروفسور فليت ويك
هافلپاف: پومونا اسپراوت
ضمنا شركت در كلاسهاي دفاع در برابر جادوي سياه اجباري است
هري نامه را بست. رون گفت: چه خبره هكتور وايلد شده استاد تاريخ جادوگري هرميون كه حسابي عصباني شده بود: برداشتن آيك رو كردن معلم رموز باستاني. هري گفت: خب با اين حساب ما با مودي و تانكس و شكلبولت و اسلاگهورن و اسپراوت درس داريم ولي تو هرميون... و رون شروع به خنديدن كرد. هرميون با حالت تندي گفـت: خنده نداره. در اين هنگام جغد خردلي به دست هري نوك زد حتما جوابشو مي خواست هري مقداري از نانش را به آن داد و شروع به نوشتن نامه اي كرد كه در آن ورود به هاگوارتز را پذيرفته است. و آن را به پاي جغد بست. از آن پس همه در سكوت به خوردن ناهار خود ادامه دادند. تقريبا آخرهاي ناهار بود كه دو جغد وارد شدند كه يكي به نام رون و ديگري به نام هري بود. هري نامه را باز كرد و نگاهي به آن كرد و متوجه شد كه درباره آزمون جسم يابي هست طبق آن نامه اين آزمون روز 22 آگوست بود... امروز سيزده آگوست بود و اين امتحان تقريبا ده روز ديگه برگزار مي شد. هري پس از تشكر از خانم ويزلي به سمت اتاق رون رفت تا تكاليف تابستاني اش كه اصلا دست هم بهشان نزده بود برسد... روزها و ساعت ها گذشت و خانواده ويزلي اوقات نسبتا آرامي را در اين روزها گذراندند هري و رون در اين روزها تند وتند تكاليفشان را مي نوشتند البته با كمك هرميون گاهي اوقات هم وقتي هرميون به آنها كمك نمي كرد مقاله هاي او را كش ميرفتند و از آنها رونويسي مي كردند. تنها اتفاق مهم آن چند روز اين بود كه خبر رسيد
ماندانگاس فلچر به علت دزدي از يك مغازه از كوچه دياگون به يك سال حبس در آزكابان محكوم شده بود... صبح روز آزمون جسم يابي بود كه هري از خواب بيدار شد و نگاهي به ساعتش كرد. ساعت هفت و نيم بود خميازه اي كشيد و بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت. خانم ويزلي و رون و هرميون در آنجا بودند هري وارد شد و خانم ويزلي گفت: صبح بخير هري جون. خوبي. بيا بشين يك ساعت ديگه آرتور مياد دنبالتون. هري بر روي ميز نشست و به خوردن صبحانه پرداخت. پس از پايان صبحانه به دستور خانم ويزلي به مرور اصول جسم يابي همراه هرميون پرداختند. هرميون براي هشتمين بار اصول را پرسيد و هري با بي حوصلگي گفت: انتخاب مقصد. اراده و آرامش. هرميون گفت: حالا تو رون الفهاي سه گانه يا سه تاء را بگو. رون كه حسابي عصبي شده بود گفت: توله سگ. تخم سگ! در اين هنگام خانم ويزلي سر رسيد و اخمي به او كرد وچشم غره رفت. و رون با پررويي تمام هنگامي كه مادرش از او رو برگرداند با شستش علامت زشتي به او نشان داد. در همين لحظه بود كه يكي در زد. و خانم ويزلي به سمت دررفت:پرسيدكيه؟وآقاي ويزلي گفت: بله.خانم ويزلي گفت:سوال من بزرگ ترين آرزوت چيه؟ آرتور سريع گفت: اينكه بفهمم هواپيما چه جوري رو هوا مي ايسته. و تو وقت تنهايي دوست داري چي صدات كنم؟ و خانم ويزلي با حرص گفت: مالي لرزونك. و رون پوزخندي زد. آقاي ويزلي در را باز كرد و گفت: بي درنگ زود بريم. و دست هري و رون را گرفت و با سرعت آنها را بيرون برد. و دستشان را گرفته و گفت: آماده شيد. و در اين هنگام حس خفگي و تاريكي هر سه را دربر گرفت و وقتي هري چشمانش را باز كرد آنجاها روبه روي باجه تلفن قرمزرنگي ايستاده بودند. آقاي ويزلي با سرعت وارد باجه شد. دستگاه تلفن به صورت كج بر ديوار باجه نصب بود آقاي ويزلي گوشي تلفن را برداشت و شماره را گرفت. در اين هنگام صداي بيروح زني گفت: به وزارت سحر و جادو خوش آمديد. خواهش مي كنم نام و كار خود را اعلام فرماييد. آقاي ويزلي با عجله گفت: آرتور ويزلي از اداره سوءاستفاده از سحر و جادو هستم و براي همراهي هري پاتر و رون ويزلي براي آزمون جسم يابي آمده ام. آنگاه دو نشان صادر شد كه روي آنها نوشته شده بود هري پاتر دانشجوي جسم يابي. و زن گفت: وزارت سحر و جادو روز خوبي را برايتان آرزو مي كند. آنگاه هري و رون وارد سالن ورودي وزارت سحر و جادو شدند آرتور ويزلي آنها را يكراست به سمت آسانسور آنجا برد و شماره شش را انتخاب كرد كه روي آن نوشته بود پس از مدتي آنها به طبقه ششم رسيدند و صداي زني به گوش رسيد كه گفت:سازمان حمل و نقل جادويي شامل اداره ي شبكه پرواز. اداره نظارت بر جارو. اداره رمزتاز و مركز آزمون غيب و ظاهر شدن. و در باز شد. در آن زمان وزارت سحر و جادو بسيار خلوت بود هري از آقاي ويزلي پرسيد: چرا اين جا اينقدر خلوته؟ آقاي ويزلي گفت: آخه اسكريم جيور همه را براي نگهباني و ماموريتي به جايي فرستاده و از مردم هم معمولا كسي به اينجا نمياد وضع بدي شده هري. خيلي بد. حتي مسولين سازمان ورزش و تفريحات جادويي هم به ماموريتي كه بيشتر به كاراگاهان مربوط است موظف شده اند در اين هنگام آنها به درب سالني رسيدند كه روي آن نوشته شده بود: سالن امتحان
دانشجويان عزيز از آوردن هر چيزي حتي قلم پر به جلسه امتحان خودداري كنيد. رون با تعجب گفت: قلم پر چرا؟ آقاي ويزلي سري تكان داد و گفت بريد ديگه داره دير ميشه. هري و رون وارد سالني شدند كه چندين ميز در آن بود هري و رون در جايي خالي پيش نويل لانگ باتم نشستند. در هنگامي كه هري مي خواست سر صحبت را با نويل باز كند. چهار جادوگر وارد شدند كه هري يكي از آنها را مي شناخت كه كسي نبود جز ويلكي توايكراس كه سال پيش جسم يابي را به آنها آموزش داده بود. در اين هنگام جادوگر قد بلندي كه كنار توايكراس ايستاده بود گفت: اين امتحان شما از صدنمره هست. چهل نمره تئوري و شصت نمره عملي هست. چهل نمره تئوري شما همين الان شروع شده و در عرض ده دقيقه تصحيح ميشود و حالا امتحان شروع مي شود و در عرض چند ثانيه برگه هايي بر روي ميز ظاهر شد. هري نگاهي به برگه اش انداخت در اين هنگام قلم هايي هم ظاهر شد كه توايكراس آنها را قلم هاي ضد تقلب مي خواند هري شروع به پاسخ سوال يك با عنوان ( الفهاي سه گانه در جسم يابي را بنويسيد )... پس از گذشت نيم ساعت برگه ها جمع شد و نوبت آزمون عملي شد و آزمون عملي اينگونه بود كه بايد در اتاقي آن طرف سالن غيب و ظاهر مي شدند. ممتحن گفت: با توجه به مسافتي كه با نقطه اصلي داريد نمره شما محاسبه مي شود. با شماره سه جسم يابي مي كنيد.1...2 و شماره 3 در اين هنگام صداهاي ترق ترقي به گوش رسيد. هري هم پس از انتخاب مقصد و اراده و آرامش ! غيب و ظاهر شد و در كمال تعجب ديد كه تنها چند سانتي متر با محل مشخص شده فاصله دارد ولي رون حدود دو متر دورتر از او بود. پس از امتحان عملي توايكراس گفت: خب چند دقيقه بيرون بايستيد تا نتيجه بيايد. پس از امتحان آنها بيرون ايستاده و منتظر نتيجه بودند. رون ناخن مي جويد و هري نيز بر روي در ضرب گرفته بود. پس از گذشت 10 دقيقه توايكراس شروع به توزيع نتايج كرد... هانا آبوت...سوزان بونز... تري بوت... نويل لانگ باتم... پانسي پاركينسون... و سرانجام هري پاتر... هري كارنامه اش را گرفت و متن آن اين بود: هري جيمزپاتر. نمره عملي 55 نمره تئوري 32 نمره كل 87 از صد نمره. نتيجه قبولي. هري بسيار خوشحال شد. نگاهي به كارنامه رون كرد نمره عملي 41 نمره تئوري 29 نمره كل 70 او نيز قبول شده بود.
پايان فصل هشتم
http://www.Potter7.blogfa.com
By Poorya Pashaei
فصل هشتم - آزمون جسم يابي
نوشته شده توسط پوريا پاشايي
هري چشمانش را بازكرد و نگاهي به اطرافش انداخت در اتاق رون واقع در پناهگاه بود. هيچكس آنجا نبود. او حس عجيبي داشت. گويي تازه متولد شده است. به فكر ابرفورت افتاد كه بامعجون جان پيچ هوريس اسلاگهورن به زندگي برگشته بود. اكنون او كسي شده بود مانند تمام افراد ديگر بدون هيچ جان پيچي. ياد آن خادم ابرفورت يعني باردا كه زندگي اش توسط ولدمورت و مرگخوارانش از هم پاشيده شده بود نه تنها باردا بلكه زندگي بسياري از مردم جادوگري توسط اين جادوگر خبيث و مرگ خواران بدتر از خودش از هم پاشيده شد. يكي از آنها خودش بود كه... در اين هنگام ورود هرميون او را از افكارش خارج كرد. پشت سر او رون وارد اتاق شد. هرميون گفت: اوه هري بالاخره به هوش آمدي خيلي نگرانت بوديم. چي شده بود؟ مگه قرار نبود به ديدار ابرفورت برويد؟!... هري با ناراحتي گفت: درسته ولي... مردد شد ابرفورت به او گفته بود كه به آنها بگويد كه به گردش رفته اند ولي حتما منظورش خانم و آقاي ويزلي بوده پس روبه رون و هرميون كرد و شروع به تعريف ماجرا كرد و درآخر به آنها گوشزد كرد كه اين ماجرا را براي هيچ كس تعريف نكنند. هرميون با خشم گفت: يعني گذاشتيد اون خودشو بكشه خيلي بيرحميد چرا اين كارو كرديد؟ هري با خشم گفت: اين دستور ابرفورت بود. هرميون با لحن بدي گفت: ابرفورت دستور داده بود. اون هم داره كارهاي احمقانه دامبلدور در آخر عمرشو تكرار مي كنه. هري فرياد زد: مي فهمي داري چي مي گي؟ هان. هرميون سرش را پايين انداخت: ببخشيد هري عصباني شدم. متاسفم. رون گفت: چه باحال يعني اسلاگي ابرفورتو با يه معجون ناقابل زنده كرد. هرميون نگاه تحقيرآميزي به رون انداخت. در همين لحظه صداي خانم ويزلي به گوش كه مي گفت بيايد بچه ها. ناهار آماده است. هري تعجب كرد تا آنجا كه يادش مي آمد ديشب حوالي 6 بعدازظهر بود كه به اينجا آمده بود يعني نزديك 15 ساعت خوابيده بود امكان نداشت. با اين حال با رون و هرميون به سمت پايين رفت. تنها خانم ويزلي و جيني روي ميز ناهارخوري نشسته بودند و كس ديگري نبود. هري با لحن متعجبي گفت: خانم ويزلي. آقاي ويزلي. بيل و بقيه كجا هستن. خانم ويزلي گفت: آرتور كه سركاره. بيل و فلور و نيمفادورا و ريموس هم خانه شان هستند. هري گفت: اوه... كاملا فراموش كرده بودم كه آنها ازدواج كرده اند. خانم ويزلي براي آن روز سوپ سبزيجات گذاشت بود و تاكيد خاصي داشت كه هري آن را داغ داغ بخورد چون براي سلامتي اش مفيد است! آنها در حال غذا خوردن بودند كه 4 جغد پرواز كنان وارد خانه شدند و بر روي ميز نشستند. هرميون به سمت آنها هجوم برد چون مي دانست كه از طرف هاگوارتز است. هري هم نامه خودش را از پاي جغد خردلي رنگي كه آنجا بود باز كرد. روي آن مشخصات هري نوشته شده بود. او نامه را باز كرد اولين كاغذ ليست كتابهاي سال هفتم بود را كنار انداخت و شروع به خواندن كرد
آقاي هري پاتر عزيز
بدين وسيله به اطلاع مي رسانيم كه جاي شما در مدرسه
علوم و فنون جادوگري هاگوارتز محفوظ است و شما مي توانيد
وارد دوره پيشرفته جادوگري شويد. فهرست كتابهاي درسي و
وسايل مورد نياز سال هفتم ضميمه اين نامه است. آغاز سال
تحصيلي جديد اول سپتامبر است. اگر مايل به ادامه تحصيل
در هاگوارتز هستيد تا روز بيستم آگوست جغدي براي ما بفرستيد
منتظر جغد شما هستيم. با تقديم احترامات م . مك گونگال
پ.ن به علت تغييرات گسترده اي كه در اساتيد صورت گرفته
صلاح ديديم شمارادر اطلاع قراردهيم.اساتيد امسال به شرح
زير هستند. مدير مدرسه. پروفسور مينروا مك گونگال
معاون مدرسه: پومونا اسپراوت
دفاع در برابر جادوي سياه: الستور مودي
تغيير شكل: نيمفادورا تانكس
وردهاي جادويي: كينگزلي شكلبولت
گياه شناسي: پومونا اسپراوت
ستاره شناسي و نجوم: پروفسور سينسترا
پيشگويي: سيبل تريلاني در همه پايه ها
رياضيات جادويي: پروفسور وكتور
علوم مشنگ ها: پروفسور اسكوالر
رموز باستاني: ژوزفين آيك
تاريخ جادوگري: هكتور وايلد
معجون سازي: هوريس اسلاگهورن
و روساي گروهها عبارتند از
گريفندور: نيمفادورا تانكس
اسليترين: هوريس اسلاگهورن
ريونكلا: پروفسور فليت ويك
هافلپاف: پومونا اسپراوت
ضمنا شركت در كلاسهاي دفاع در برابر جادوي سياه اجباري است
هري نامه را بست. رون گفت: چه خبره هكتور وايلد شده استاد تاريخ جادوگري هرميون كه حسابي عصباني شده بود: برداشتن آيك رو كردن معلم رموز باستاني. هري گفت: خب با اين حساب ما با مودي و تانكس و شكلبولت و اسلاگهورن و اسپراوت درس داريم ولي تو هرميون... و رون شروع به خنديدن كرد. هرميون با حالت تندي گفـت: خنده نداره. در اين هنگام جغد خردلي به دست هري نوك زد حتما جوابشو مي خواست هري مقداري از نانش را به آن داد و شروع به نوشتن نامه اي كرد كه در آن ورود به هاگوارتز را پذيرفته است. و آن را به پاي جغد بست. از آن پس همه در سكوت به خوردن ناهار خود ادامه دادند. تقريبا آخرهاي ناهار بود كه دو جغد وارد شدند كه يكي به نام رون و ديگري به نام هري بود. هري نامه را باز كرد و نگاهي به آن كرد و متوجه شد كه درباره آزمون جسم يابي هست طبق آن نامه اين آزمون روز 22 آگوست بود... امروز سيزده آگوست بود و اين امتحان تقريبا ده روز ديگه برگزار مي شد. هري پس از تشكر از خانم ويزلي به سمت اتاق رون رفت تا تكاليف تابستاني اش كه اصلا دست هم بهشان نزده بود برسد... روزها و ساعت ها گذشت و خانواده ويزلي اوقات نسبتا آرامي را در اين روزها گذراندند هري و رون در اين روزها تند وتند تكاليفشان را مي نوشتند البته با كمك هرميون گاهي اوقات هم وقتي هرميون به آنها كمك نمي كرد مقاله هاي او را كش ميرفتند و از آنها رونويسي مي كردند. تنها اتفاق مهم آن چند روز اين بود كه خبر رسيد
ماندانگاس فلچر به علت دزدي از يك مغازه از كوچه دياگون به يك سال حبس در آزكابان محكوم شده بود... صبح روز آزمون جسم يابي بود كه هري از خواب بيدار شد و نگاهي به ساعتش كرد. ساعت هفت و نيم بود خميازه اي كشيد و بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت. خانم ويزلي و رون و هرميون در آنجا بودند هري وارد شد و خانم ويزلي گفت: صبح بخير هري جون. خوبي. بيا بشين يك ساعت ديگه آرتور مياد دنبالتون. هري بر روي ميز نشست و به خوردن صبحانه پرداخت. پس از پايان صبحانه به دستور خانم ويزلي به مرور اصول جسم يابي همراه هرميون پرداختند. هرميون براي هشتمين بار اصول را پرسيد و هري با بي حوصلگي گفت: انتخاب مقصد. اراده و آرامش. هرميون گفت: حالا تو رون الفهاي سه گانه يا سه تاء را بگو. رون كه حسابي عصبي شده بود گفت: توله سگ. تخم سگ! در اين هنگام خانم ويزلي سر رسيد و اخمي به او كرد وچشم غره رفت. و رون با پررويي تمام هنگامي كه مادرش از او رو برگرداند با شستش علامت زشتي به او نشان داد. در همين لحظه بود كه يكي در زد. و خانم ويزلي به سمت دررفت:پرسيدكيه؟وآقاي ويزلي گفت: بله.خانم ويزلي گفت:سوال من بزرگ ترين آرزوت چيه؟ آرتور سريع گفت: اينكه بفهمم هواپيما چه جوري رو هوا مي ايسته. و تو وقت تنهايي دوست داري چي صدات كنم؟ و خانم ويزلي با حرص گفت: مالي لرزونك. و رون پوزخندي زد. آقاي ويزلي در را باز كرد و گفت: بي درنگ زود بريم. و دست هري و رون را گرفت و با سرعت آنها را بيرون برد. و دستشان را گرفته و گفت: آماده شيد. و در اين هنگام حس خفگي و تاريكي هر سه را دربر گرفت و وقتي هري چشمانش را باز كرد آنجاها روبه روي باجه تلفن قرمزرنگي ايستاده بودند. آقاي ويزلي با سرعت وارد باجه شد. دستگاه تلفن به صورت كج بر ديوار باجه نصب بود آقاي ويزلي گوشي تلفن را برداشت و شماره را گرفت. در اين هنگام صداي بيروح زني گفت: به وزارت سحر و جادو خوش آمديد. خواهش مي كنم نام و كار خود را اعلام فرماييد. آقاي ويزلي با عجله گفت: آرتور ويزلي از اداره سوءاستفاده از سحر و جادو هستم و براي همراهي هري پاتر و رون ويزلي براي آزمون جسم يابي آمده ام. آنگاه دو نشان صادر شد كه روي آنها نوشته شده بود هري پاتر دانشجوي جسم يابي. و زن گفت: وزارت سحر و جادو روز خوبي را برايتان آرزو مي كند. آنگاه هري و رون وارد سالن ورودي وزارت سحر و جادو شدند آرتور ويزلي آنها را يكراست به سمت آسانسور آنجا برد و شماره شش را انتخاب كرد كه روي آن نوشته بود پس از مدتي آنها به طبقه ششم رسيدند و صداي زني به گوش رسيد كه گفت:سازمان حمل و نقل جادويي شامل اداره ي شبكه پرواز. اداره نظارت بر جارو. اداره رمزتاز و مركز آزمون غيب و ظاهر شدن. و در باز شد. در آن زمان وزارت سحر و جادو بسيار خلوت بود هري از آقاي ويزلي پرسيد: چرا اين جا اينقدر خلوته؟ آقاي ويزلي گفت: آخه اسكريم جيور همه را براي نگهباني و ماموريتي به جايي فرستاده و از مردم هم معمولا كسي به اينجا نمياد وضع بدي شده هري. خيلي بد. حتي مسولين سازمان ورزش و تفريحات جادويي هم به ماموريتي كه بيشتر به كاراگاهان مربوط است موظف شده اند در اين هنگام آنها به درب سالني رسيدند كه روي آن نوشته شده بود: سالن امتحان
دانشجويان عزيز از آوردن هر چيزي حتي قلم پر به جلسه امتحان خودداري كنيد. رون با تعجب گفت: قلم پر چرا؟ آقاي ويزلي سري تكان داد و گفت بريد ديگه داره دير ميشه. هري و رون وارد سالني شدند كه چندين ميز در آن بود هري و رون در جايي خالي پيش نويل لانگ باتم نشستند. در هنگامي كه هري مي خواست سر صحبت را با نويل باز كند. چهار جادوگر وارد شدند كه هري يكي از آنها را مي شناخت كه كسي نبود جز ويلكي توايكراس كه سال پيش جسم يابي را به آنها آموزش داده بود. در اين هنگام جادوگر قد بلندي كه كنار توايكراس ايستاده بود گفت: اين امتحان شما از صدنمره هست. چهل نمره تئوري و شصت نمره عملي هست. چهل نمره تئوري شما همين الان شروع شده و در عرض ده دقيقه تصحيح ميشود و حالا امتحان شروع مي شود و در عرض چند ثانيه برگه هايي بر روي ميز ظاهر شد. هري نگاهي به برگه اش انداخت در اين هنگام قلم هايي هم ظاهر شد كه توايكراس آنها را قلم هاي ضد تقلب مي خواند هري شروع به پاسخ سوال يك با عنوان ( الفهاي سه گانه در جسم يابي را بنويسيد )... پس از گذشت نيم ساعت برگه ها جمع شد و نوبت آزمون عملي شد و آزمون عملي اينگونه بود كه بايد در اتاقي آن طرف سالن غيب و ظاهر مي شدند. ممتحن گفت: با توجه به مسافتي كه با نقطه اصلي داريد نمره شما محاسبه مي شود. با شماره سه جسم يابي مي كنيد.1...2 و شماره 3 در اين هنگام صداهاي ترق ترقي به گوش رسيد. هري هم پس از انتخاب مقصد و اراده و آرامش ! غيب و ظاهر شد و در كمال تعجب ديد كه تنها چند سانتي متر با محل مشخص شده فاصله دارد ولي رون حدود دو متر دورتر از او بود. پس از امتحان عملي توايكراس گفت: خب چند دقيقه بيرون بايستيد تا نتيجه بيايد. پس از امتحان آنها بيرون ايستاده و منتظر نتيجه بودند. رون ناخن مي جويد و هري نيز بر روي در ضرب گرفته بود. پس از گذشت 10 دقيقه توايكراس شروع به توزيع نتايج كرد... هانا آبوت...سوزان بونز... تري بوت... نويل لانگ باتم... پانسي پاركينسون... و سرانجام هري پاتر... هري كارنامه اش را گرفت و متن آن اين بود: هري جيمزپاتر. نمره عملي 55 نمره تئوري 32 نمره كل 87 از صد نمره. نتيجه قبولي. هري بسيار خوشحال شد. نگاهي به كارنامه رون كرد نمره عملي 41 نمره تئوري 29 نمره كل 70 او نيز قبول شده بود.
پايان فصل هشتم
http://www.Potter7.blogfa.com
By Poorya Pashaei
+ نوشته شده در ساعت توسط احسان خوشخرام
|