منوچهرجمالی
کـتـا ب
« مـولـوی وسـایـه هـُمـا ، درغـزلـیـاتـش »
« جُستاریکم »

مرا سـایه هُـما ، چـندان نـوازد
که گوئی ، سایه او و، من، هـُمـایم
مولوی

چرا ، ُهما ، سایه ِمولوی میشود ؟
چرا،سیمرغ،سایه هرانسانیست؟
ایستادن سیمرغ برتارک سررُسـتم
یا انـداختن سـایه برسررسـتم
برای پیروزشدن براهورامزدا
برای درک مفهوم « سایه » درغزلیات مولوی
باید داستان جنگ اسفندیارورستم درشاهنامه رابررسی کرد
این جنگ، جنگ« ا هورامزدا» با « سیمرغ » است
این اهورامزداست که ، « جهاد دینی » را به ایران میآورد
وسیمرغ ، که فرهنگ اصیل ایرانست، برضد ، جهاد دینی است. بهره ای ازاندیشه فرهنگ سیمرغی ، درمنشور کوروش کبیر، بازتابیده شده است
پس ازشکست رستم ازاسفندیار
سیمرغ ، بیاری رستم میشتابد
و پرخودرا ، برفرق سر رستم میمالد
وسپس « برفرق سر رستم، می ایستد »
این همان پدیده ایست که سپس بنام « سایه انداختن هما » مشهور شده است. ازاین رو باید این بخش داستان را درشاهنامه ، دقیقا بررسی کرد
« سایه افکندن » ، به معنای آنست که
« سیمرغ ، جُفت رستم میشود»
واین سیمرغست که درشاهنامه
بفرمـود، تا رفـت رُسـتـم، به پیش
بمالید برتارکش ، پرّ خویش
تارک سر، بهمن است




پیشگفتار

درک آنچه را مولوی « سـایـه » میخواند، نه تنها برای شناخت اندیشه های او، بلکه برای شناخت دبیات ایران، وجنبش عرفان درایران ، ضروریست ، چون « سایه» ، یکی از « مفاهیم کلیدی» غزلیات او، وفرهنگ سیاسی ایران است . با درک داستان جنگ رستم و اسفندیار، و بیاری رستم شتافتن سیمرغ، و مالیدن پرخود بر تارک سر رستم ، وسپس ، ایستادن فرازسررستم، میتوان معنای « سایه » را در ژرفایش فهمید . چون « سایه افکندن» برسر رستم ، به معنای « جفت شدن و یارشدن و اینهمانی یافتن سیمرغ با رستم » بوده است . مالیدن پربرتارک سر، که اینهمانی با بهمن ، بُن جهان وانسان دارد ، و ایستادن « هُما براین تارک » که « جفت شدن هما با بهمن » است، بیان اینهمانی یافتن رستم با« بُن کیهان و بُن زمان » است . اینکه هما یا سیمرغ، برسر کسی سایه میافکند، به معنای آنست که هما یا سیمرغ ، به او « حقانیت به حکومت کردن میدهد » . درپس این تصویر، چه اندیشه بنیادی سیاسی موجود بوده است ؟ این تصویر، بیان آنست که ملت ایران ، چگونه حکومتی را می پسندیده است، و سزاواروشایسته حاکمیت برخود میدانسته است ، و ازچه حکومتی و حاکمی، سلب حقانیت میکرده است ، وازحکومتی که حقانیت خودرا نزد ملت ، از دست بدهد ، ولو « مشروعیت » هم داشته باشد، باید سرکشی کرد .
سیمرغ ، خدای مهر، یا به عبارت دیگر، اصل آمیزش با انسان است ، و با هرانسانی بدون استثناء ، جفت و یارمیگردد . سیمرغ ، فرقی میان موءمن وکافر، نمیگذارد، چون او همه را، به کردار« جان» می بیند، و او ، مجموعه همه جانهاست ، او « جانان» است. درفرهنگ ایران ، «جان یا زندگی» ، بر« ایمان» اولویت دارد . « یـارشـدن »هم ، معنای « جفت شدن » را دارد، و ما آنرا دیگر به معنای اصلیش بکارنمی بریم . .درفرهنگ ایران، خدا، یـارانسان میشود ، نه به معنای « تشبیهی» امروزه آن ، بلکه به معنای « آمیختن و جفت شدن واقعی خدا با انسان » است . این پدیده ، بنام « سایه افکندن ُهما یا سیمرغ » برسر انسان ، مشهورشده ، ودر درازای زمان، که معنای اصلی اش، سرکوبی شده ، هم این تصویر و هم عبارت سایه افکنی ، شکلی افسانه ای وخرافه آمیزپیدا کرده است .
سیمرغ یا خدا،« خوشه تخمها ی جان » بوده است ، و سایه، چنانکه دراین بررسیها دیده خواهد شد، دراصل، به معنای « تخم سیمرغ » است . سیمرغ ، تخمهایش را فرو میافشاند، و در« تن هرانسانی» که به معنای « زهدان » است ، تخم سیمرغ ، کاشته میشود، وبدینسان ، سیمرغ درسایه افکندن ، « انسان راِ آبستن به خود که خداست » میکند، و این اصل آبستنی ، یا دوگیان ، دوجانه بودن را، « بهمن»مینامیده اند ، که به معنای « تخم درون تخم ، مینوی مینو » هست .
خدا، سایه هرانسانی میشود . تخم خدا درانسان میروید و میشکوفد، و اصل روشنی و بینش میگردد . بدینسان ، سایه افکندن سیمرغ ، به معنای آنست که خود ِ انسان را ، سرچشمه بینش و روشنی میکند .سیمرغ هرکجا که سایه افکند ، آنجا آباد میگردد، و روشنی و بینش، درآنجا پیدایش مییابد .
این « جفت بودن خدا و انسان باهم » ، یا « یاربودن خدا و انسان باهم » ، «پـری » هم نامیده میشده است ، که همان واژه « paire انگلیسی و « پارPaar آلمانی است . دراین پیوند، درتن انسان ، سیمرغ که مرغ چهارپـرباشد( چهارنیروی ضمیرانسان ) با آرمئتی ، زنخدای زمین که تن انسان است ، باهم جفت میشوند و زناشوئی میکنند ( sich paaren).
بدینسان انسان، موجودیست که فطرتا ، جفت است ، به همین علت به انسان ، « مردم = مـر+ تخم » گفته میشود، و سپس الهیات زرتشتی آنرا « َمرَتَ+ تخم » کرده است . پیشوند « مر+ مار» در واژه « مردم » ، به معنای « جفت » است .. چنانکه در انگلیسی « ماری to marry» و درکردی « ماره »، به معنای زناشوئی کردن است .« مردم » که انسان باشد ، به معنای « تخم آفریننده ، تخم نو آفرین ، اصل شادی merry » است ، چون جفت بودن ، هم اصل آفرینندگی، و هم اصل شادی، شمرده میشده است . دراین جستارها این موضوع بیشتر ، گسترده خواهد شد . خدای ایران ، « مرسپنتا + مار سپنتا » هم خوانده میشده است . این واژه، به « مار» هم اطلاق میشده است ، چون ازدید آنها ،« مار» ، جانوری بوده است که نیروی نوآفرینی و رستاخیزنده درخود دارد، و بدین علت ، پوست میاندازد . ما امروزه « مار» را از دیدی که الهیات زرتشتی به ما القاء کرده است ، می بینیم . و درقرآن ، شیطان ، همان ماراست که درالهیات زرتشتی ، اینهمانی با اهریمن یافته بود . کردها به انسان « مه ری = مه رو» میگویند، و این بهترین گواه برآنست که « مردم » ، « مر+ تخم » است ، نه « مرت + تخم » . انسان را « تخم میرنده » خواندن ، برای گرفتن اصالت وارج ازانسان بوده است .

انسان ، وجودیست ، « جُـفـت »
به عبارت دیگر، فطرت انسان، «عشق» است

هم « خــدا » وهم « انـسـان » ، در نخستین تجربه های ایرانیان ، « گوهر ِجفتی » داشتتند . تصویر« جفت بودن »، و برآیندهائی را که این تصویر، هزاره ها در ذهن ها داشته است، ما فراموش ساخته ایم ، و طبعا بدون یاد آوری ازاین تصویر، و بسیج سازی برآیندهای آن ، نمیتوانیم فرهنگ اصیل ایران، وهمچنین غزلیات مولوی را درک کنیم . این تصویر« جفت بودن » را نباید به یک تصویر« جنسی+ شهوانی» کاست ، بلکه این تصویر، یک تصویر انتزاعی و کیهانی و کلی است . جم که « بُن انسانها » شمرده میشد ، « ییما » نامیده میشد، که به معنای « تواءمان» هست، که سپس به مفهوم « دوقلوو همزاد » ، کاسته شده است . نه آنکه جم و جما ، « دو انسان جدا ازهم باشند، که فقط هنگام زاده شدن ، دوقلوبوده اند » ، بلکه خودِ جم ، و خودِ جما ، در گوهرخودشان هردو ، « تواءمان یا جفت » بودند. گوهر وسرشت انسان یا خدا ، جفت است . « مردم » که انسان باشد « =مر+ تخم » ، یک تخمست ، و چنانکه هرتخمی ، دارای سپیده و زرده است ، او هم در درونش وگوهرش ، تواءمان است . اساسا واژه « همزاد» نیز معنای دوقلوی مارا نداشته است ، بلکه معنای « جفت » را داشته است . تصویر « تواءمان » از دید این فرهنگ ، « آمیزش دونیروباهمست، که بیان « اصل عشق » میباشد ، و طبعا، چنین گوهری ، « اصل آفرینندگی ، و پیدایش نیرو، وآفرینش ِ روشنائی و بینش وزیبائی وشادی شمرده میشد ه است» . البته چنین تصویری ، اصالت را درخودِ گوهر هرجانی درگیتی میدانست ، وطبعا ناسازگار با « تصویر الاه ِ خالقی بود » که گیتی را فراسوی وجود خودش ، خلق میکند . دراین صورت ، هیچ چیزی، غیر از او، اصل خلافیت نیست .
به عبارت دیگر با پیدایش چنین تصویری از« خلاقیت انحصاری» ، تصویر جفت بودن هرجانی و هرانسانی ، سرکوبی شده ، وازمتون ومعنای واژه ها ، حذف و تبعید گردیده، و زشت ساخته شده ، و به تصویر شهوانی و جنسی ناب ، کاسته گردیده است . درحالیکه ، فرهنگ ایران ، هرجانی را ، دراثر قبول اندیشه « جفت بودن گوهرش» ، اصل آفرینندگی میدانست . هرجانی و هرانسانی را ، اصیل وسرچشمه ِ « خود آفرینی و خود زائی و خود روئی » میدانست .
« جم = ییما » ، دراصل، به معنای « دوچیزجدا نـاپذیـرازهـمند » ، فرد ِ انسان درگوهرش ، « یوغ = جفت = یوگا= وصال و عشق وجشن » هست . به عبارت آنها ، خدا (= سیمرغ )، سایه هرانسانی بود. واژه ِ« سایه » ، که درپهلوی ودراوستا « سایاک و سی ور» باشد ( ودرجستارهای آینده، بطورگسترده، بررسی و بازنموده خواهدشد) به معنای « تخم سیمرغ یا تخم ماه » است، که ازدرخت همه تخمه، افشانده میشود ، و در« زمین تن انسان » ، کاشته ، و « گوهرپنهان انسان» میشود . به این علت ، هرانسانی ، سایه دارد . هرانسانی ، آبستن است و خدا که جنین درشکم اوست ، سایه اوست . سپس که این جهان بینی و تصاویرش، سرکوبی وفراموش ساخته شد ، این اصطلاحات ، شکل خرافی پیدا کردند . اینست که هرانسانی ، جفت، یا یوغ یا یار ِ خدا ( = سیمرغ = هما ) است . دریک اصطلاح ، انسان همیشه به خدا، یا به حقیقت، یا به بینش، ویا به حق ،« آبستن » است . دراصطلاح دیگر، هما ، سایه هرانسانی است، و این سایه ، هیچگاه ازاو جدا نمیشود، و انسان نمیتواند از سایه اش بگریزد . این سایه یا تخم، که درانسان بروید ،انسان ، خودش ، اصل روشنی وبینش میگردد . او میتواند با نورخودش و با چشم خودش ببیند . خوب دیده میشود که « سایه» دراین فرهنگ ، یک پدیده گوهری هرانسانی شمرده میشد . درحالیکه در ذهن ما، دراثر نوری که ازخارج ما ( ازخورشید ... ) به ما میتابد ، ما، « سایه پیدا میکنیم » ، وسایه ، عرضی و فرع بروجود ماست ، و « به خود خودش، وجودی ندارد » . برای ما ، سایه ، دراثر تابش نورخورشید ازبیرون، یا سرچشمه روشنائی دیگر، در پس یا پیش یا کنارما، پیدایش می یابد، و جزو گوهر ما نیست، و هنگامی ، خورشید ، یا نورافکنی نباشد، سایه ای هم ازما وجود ندارد . همانسان که افکارو عقاید ما ، سایه هائی هستند که دراثر تابش نورمحمد یا عیسی یا موسی یا اهورامزدا یا افلاطون و ارسطو ویا هگل و مارکس ... به ما، درکناروجود ما، پیدایش می یابند ، و هنگامیکه این گونه سرچشمه های نور، به عقل و تجربه ما نـتـابـنـد ، ما بی سایه ( بی دین و بی فکر) میشویم !
اینست که مفهوم ما ازسایه ، با مفهوم سایه دراین فرهنگ ، بکلی باهم فرق دارند . دراین فرهنگ، هرانسانی ، سایه دارد. سایه، جفتِ وجود انسانست.این بود که بُن انسانها که جم باشد، درگوهرش « جفت = ییما = تواءمان » بود . مثلا ، نام سیمرغ ، « خواجه » بود . خدا ، خواجه بود . چون خواجه ، پیکریابی همین اندیشه « جفت » است . « خوا»، تخم یا نطفه نرینه است، و « جه = زه » ، زن و زهدان است . خواجه بودن ، بیان « نرماده بودن » ، هم نر وهم ماده بودن است . اصل خود زا ، هم خودش ویس است وهم خودش رامین ، هم خودش ، لیلی است و هم خودش مجنون . هم خودش گلچهره است، و هم خودش ، اورنگ است ، هم خودش صنم(= پـیـروز) است، و هم خودش بهروز.
« خواجه بودن » ، معنای « اصالت و مستقل بودن ذات » را داشته است . همین اندیشه است که بارها در غزلیات مولوی میآید، و درهمین راستا نیز، فهمیده میشود . وقتی تو، این هردوباهم هستی ، آنگاه خودت ، میزان و معیار خودت هستی . خودت ، هم ترازو، وهم واحد سنجش خودت هستی ، و نگاه به این و آن نمیکنی، که ترا کافر میخوانند یا موءمن میدانند .
عاشقا درخویش بنگر، سخره مردم مشو
تا فلان گوید چنان و آن فلان گوید چنین
من غلام « آن گل بینا » که فارغ باشد او
کان فلانم خارخواند و آن فلانم یاسمین
دیده بگشا زین سپس ، با دیده مردم مرو
کان فلانت گبر گوید و آن فلانت مرد دین
به همین علت ، « خواجه »، لقب و صفت متعالی و خداوندانه شمرده میشده است، وبه هیچ روی ، معنای « مخنث » را که « نه زن و نه مرد » است ، نداشته است . کسیکه « خواجه » است ، وجودی « آزاد » است . « تهمتن = تخم + تن » هم همین معنارا داشته است . رستم ، هم « تخم ونطفه » است، و هم زهدان ( = تن ) است، پس « آزاده » است .
همانسان ، خدا را که « دیـو » می نامیدند ، همان واژه « دوا dva » است ، که هم به معنای جفت( =هردو باهم ) ، و هم به معنای « خدا » هست . ما « یک » را برترمیدانیم، چون خدا دراین اثناء ، توحیدی شده است . ولی دراین فرهنگ،« یک» ، پیکریابی عشق نبود ونمیتوانست ، آفریننده باشد . چون الهیات زرتشتی، برضد این اندیشه« جفت» بود ، خدا، بدین مفهوم که « دیو » نامیده میشد ، زشت و پلشت ساخته شد .این یک تصویر انتزاعی بسیار ژرفی است که کاستنی، به « مفاهیم روشن » ما نیست ، که در بُن ، برضد ابهام ambiguity است (پیشوند ambos درواژهambiguity همان «انباز»و «همبغ » ایرانی است که « هردوباهم» باشد، واین دوتائی در نظرما، که اولویت به روشنی ناب میدهیم ، ما را دچار اشتباه میکند . ازجمله این گوهر جفتی انسان که ، پیدایش گوهر خدا دراو بود ، « جفت بودن هر تجربه ای ، هراندیشه ای ، هرکاری ، هر بینشی ، هرخواستی درانسان» است. این ویژگی انسان ، یکراست به پدیده « تراژدی انسانی » میکشد که فقط در چنین فرهنگی ، قابل فهم و احساس است . همچنین « تفکر دیالکتیکی » ، درست درفضای این فرهنگست که اندیشیدن طبیعیست.
سراندیشه « جفت بودن»، دراین فرهنگ ، درهمه پدیده ها گسترش می یافت . ازجمله پدیده ها ئی که فوق العاده اهمیت دارد ، دو پدیده « روشنی» و « بینش » هستند، که دراین فرهنگ ، باهم « جفت یا یوغ » بودند( نه دو پدیده دشمن باهم ). « چشم » ، تنها چیزها را نمیدید ، بلکه آنهارا « روشن هم میکرد » .
ما تجربه کاملا متضاد با این فرهنگ داریم . برای ما ، خورشید یا سرچشمه نوری، باید این چیز را روشن کند ، تا چشم ما، بتواند آنرا ببیند . این اندیشه با الهیات زرتشتی آمد . برای فرهنگ زنخدائی ، درست ، بینش ، پس از روشن سازی نمی آمد ، بلکه این دوپدیده، درگوهر، باهم جفت بودند . ازاینرو آنها به ماه وخورشید هم، « چشم» میگفتند( نه به معنای تشبیهی ) . ماه وخورشید ، هم روشن میکردند و هم میدیدند . هم سرچشمه روشنی، و هم سرچشمه بینش بودند. ازآنجا که برای چشم انسان هم چنین میاندیشیدند ، بدین اندیشه میرسیدند ، که هرانسانی خودش باید با نورخودش ، پدیده هارا ببیند ، نه با نور دیگری . واین اندیشه ای بی نهایت بزرگ ، و اصل آزادی فردی است .
ما این حرفها را، فوری زیر مقوله « تشبیهات شاعرانه » میبریم ، و راه خود را به درک روش تجربه آنها می بندیم . برای آنها ، آب ، هم روشن بود، و هم اصل بینش بود . ازاین رو هست که « چشم » و « چشمه » یک واژه اند . درپهلوی « اش» چشم است و « اشه » حقیقت یا شیرابه هرجانیست . چشم ، شیره یا شیرابه هرچیزی را میمزد . یک تخم وقتی میروئید ، همان لحظه که پیدایش می یافت ، هم روشن میشد و هم دیده میشد . این بود که « نور وچشم » برای آنها ، پدیده های جفت بودند . این جفت بودن « روشنی » و« بینش » ، ریشه درمفهوم «اصالت انسان» داشت . ودرست ادیان نوری ، نور را از چشم، جدا میساختند .
« یکی» ، نور را به پدیده و تجربه ، می تابد، و آنگاه انسان، میتواند آن پدیده یا تجربه را با چشمش ببیند . درهمه تئوریهای روشنفکری ، کنونی نیز این « پیش فرض » ، به طور پوشیده موجود است ، و بدیهی گرفته میشود . با افلاطون و تئوری غارش ، این اندیشه ، درفلسفه نیز رایج در بازار فکر شده است . فیلسوف ، مانند رسول ونبی درادیان نوری ، رسالت روشن کردن دارد ، تا زندانیان درغارو ظلمت ، بتوانند پدیده هارا ببینند . این ادعاها ، درفرهنگ ایران ، دراثر همان « جفت گرفتن نوروچشم » ، پوچ و بی اعتبارو بی معنا بود .
همین اندیشه « جفت بودن نور و چشم» بود که گوهر تفکرات عرفا را درایران، معین میساخت ، هرچند که این جفت بودن ، دیگر، به کردار ِ پیشفرض، بازشناخته نمیشد . در غزلی مولوی ، این اندیشه جفت بودن نور و چشم ، و« شناخت خدا یا حقیقت را بدون واسطه » نشان میدهد.
درآغاز « خدا » را « معنای جهان هستی » میداند، و اسما ، فقط بهانه شناخت اوهستند .ولی بلافاصله میگوید که هارون، برادرش ، بدون آنکه موسی (= کلیم ) معجزه عصا یا ید بیضا را بکند ( بدون اسم ها ) موسی را میشناخت . چشم ، نور را مستقیم می بیند . اینست که مولوی درغزلیاتش بسیار دم ازآن میزند که باید ، پیش خورشید ، برهنه شد ( واسطه ها و آموخته ها و منقولات را دورانداخت) تا انسان بتواند در دریای نور شنا کند ، وتنش مانند تخم، آب را بنوشد و بمکد .
چو اوست « معنی عالم » به اتفاق همه
بجز به خدمت « معنی» ، کجا روند اسما
شد ، اسم ، مظهر ِ معنی که « اردت ان اعرف »
و زاسم یافت فراغت ، بصیرت عرفا
ولی عارف برای شناخت معنای جهان، نیازبه اسم و واسطه ندارد
کلیم را بشناسد به معرفت ، هارون
اگر عصاش نباشد ، و گر ید بیضا
چو « نور» گفت خداوند خویشتن را « نام »
غلام « چشم » شو ، ایرا زنور کرد چرا
ازاین عبارت قرآن که « الله نورالسموات والارض » باشد، بهره میبرد و درست ازهمین آیه که الله ، نوراست ، نتیجه برپایه « جفت بودن چشم ونور» و برضد « واسطه و پیامبری » میگیرد .
تو خواهی که مرا مستور داری
منم روز و ، همیشه روز ، رسواست
معیار قرار دادن چشم درشناخت حقیقت در عرفان ، ریشه درهمین تصویر « جفت بودن یا یوغ = یوگا = جوک » قرار داشت . درمیان ِ چشم و بینش، هیچ شکافی وفاصله ای و خلاء ای نیست . این اندیشه ، بنیاد آزادیخواهی و اصالت انسانیست که درجنبشهای سیاسی و اجتماعی ازآن بهره برده نشده است . اینست که مسئله عرفان ، « دیدن ُحسن یا زیبائی، یا روی محبوب » ، اساس شناخت است ، نه « ایمان به قرآن و به محمد و به .... که با گوش و با منقولا ت، سروکار دارد» .
گوشم شنید قصه ایمان و مست شد
کو قسم چشم ؟ صورت ایمانم آرزوست
یکدست،جام باده( سیمرغ) ویکدست،جعد یار( مووگیس=سیمرغ)
رقصی چنین ، میانه میدانم آرزوست
این تجربه جفت بودن نور وچشم ، بینش و روشنی، یک تجربه استثنائی و تنها نبود، بلکه درهمه گستره ها ، پراکنده وپخش بود .
انسان درهرتجربه ای ، درواقع ، دوتجربه جداناپذیر و جفت باهم دارد ، و درهیچکدام ازتجربیاتش نمیتواند، این دو بخش را ازهم پاره کند و یکی را نابود کند و دیگری را نگاه دارد . 1- یکی تجربه از« آنچه هست » و 2- دیگری ، تجربه ای دوپهلو از الف =« آنچه ، هست می نماید ، ولی نیست » ، و ب = « ازآنچه نیست می نماید ، ولی هست » . این تجربه دوپهلو و دو رویه ، همان « سایه » میباشد که جفت ویا یوغ، با تجربه از« آنچه هست » میباشد . به عبارت دیگردراین جهان بینی ، هرچیزی ، سایه ای دارد، و سایه اش ، جفت جداناپذیر ازآنچیزهست .
این یک اندیشه انتزاعی ِکلی بود که به این شکل بیان میشد . ما امروزه با مفهومی که از سایه داریم ، و درست درجهان نگری که ِ ضد این جهان نگری است ، پیدایش یافته ، این اندیشه را مخدوش و مشکوک میشماریم . جهان نگریهائی که ازاولویت روشنائی ، پیدایش یافتند ، این « جفت بودن گوهری تجربه را درانسان » نمی پیذیرند . آنها میکوشند که تجربیات انسان را « بی سایه » سازند . آنها میکوشند که « آنچه سایه است» ، بی ارزش و بی اعتبار سازند . برای مثال ، مسئله سکولاریته امروز، با همین تجربه سایه ای کاردارد . دربرخورد با همین تجربیات سایه ایست ، که « آنچه از یکسو، به کردار- گــذر - تجربه میگردد ، ازسوی دیگر، به کردار – تحول و افزایش و رویش – تجربه میگردد . ازیکسو، تجربه ازدست دادن و ربوده شدن درکاراست ، و ازسوی دیگر، تجربه رویش و افزایش و شکوفائی درکاراست . یکی، گذر می بیند ، دیگری تحول . یکی « فنا» می بیند ، دیگری « نوشوی وفرشگرد ». درحالیکه درانسان ، همزمان باهم ، « این تجربه گذر، با تحول » ، جفت « تجربه واقعیت =آنچه هست » میباشد . با اولویت یافتن اندیشه روشنائی ، این جفت، که درواقع « سه گوشه ایست » ، ازهم پاره ساخته میشوند . آنگاه یکی ازاین تجربیات، وجود مارا فرامیگیرد . مثلا آنچه« زمان گذرا یا فانی ، خوشی گذرا ، سعادت گذرا ..و بالاخره آنچه دنیوی خوانده میشود »، گرانیگاه تجربیات ما میگردد. ما درهرخوشی، فقط گذرش وفنایش را درمی یابیم ، نه تحول و دیگرگونه شدگی و افزایش را .هنوزشیرینش را نچشیده ، تلخی فنا، خوشی را زهرآلود میکند .
دراینصورت نیاز به سعادت اخروی داریم ، تا چنین غایتی ، ارزش و معنای به زندگی گذرا بدهد . کاهش زندگی، به « درک گذرها و گذشتنی ها » ، بی ارزش ساختن زندگی در گیتی است . دراین صورت ، بقا درفراسوی گیتی است که معنا و ارزش، به این زندگی گذرا میدهد . درست ، آنچه میگذرد ،« هستِ نیست » است . آنچه میگذرد ، چیزیست که درظاهر، بسیار ارزش دارد ، ولی درباطن ، بی ارزش است . آنچه در ظاهرهست، درباطن ، نیست . اینها ، نیستند ، ولی هست مینمایند . وجودی هستند، که عدمند . مهری هستند که کینه اند . نعیمی هستند که جنت اند. شیرینی درظاهرهستند که درباطن ، تلخند . درظاهر زندگی، و درباطن ، مرگند .درظاهر، زیبا و درباطن ، زشتند . آنچه میگذرد ، هستی است که بخودی خودش ، بی ارزش و بی معناست، تحول وافزایش نیست ، بلکه فقط فناست . چیزیست که انسان دوست میدارد ، ولی باید به آن پشت کند . گیتی ، فانی، یعنی گذراست . آنچه هست ، ازخودش بقا و دوام ندارد ، و آنچه بی دوام است ، بی ارزش است . درحالیکه ، همین تجربیات سایه ای ، پهلوی دیگری هم دارد . و آن پهلو، تجربه چیزهائی است که هرچند به ظاهر نیست، مینمایند ، ولی هستند . امیدهائی و آرمانهائی و روءیاهائی ازچیزهائی که امروز نیستند ، ولی فردا یا پس فردا ، واقعیت میشوند . و واقعیت هائی که امروز برکرسی قدرت نشسته اند ، همین واقعیتها وهست ها ، فردا ، جزو افسانه ها و گذشته ها و فراموش شدنیها میگردند .
ازسوئی دیگر، « خوشیهای در آنی که میگذرد» ، مانند تجربه آبیست که درخت وجود انسان را شکوفا و رویا میسازد ، با آنکه محووناپیدا میشود . « گذرو گشت ، فنا نیست » ، بلکه « تحول » هم هست . یکی دراثردیدن یک پهلو ازتجربیات سایه ای ، درگذر، فنا می بیند ، و دیگری دراثر دیدن پهلوی دیگر از تجربیات سایه ای ، تحول و امید پیشرفت و روءیای نوآفرینی دارد .درغزلیات مولوی ، برعکس جهان نگریهائی که بر اولویت روشنی ، استوارند ، این تجربه « سایه » ، ژرفائی گسترده می یابد . پدیده « خیال » در غزلیات مولوی، درست بیانگر این تجربه « سایه » است . هم « آنچه هست می نماید ، ولی نیست » ، سایه است، و هم « آنچه نیست می نماید ، ولی هست » ، سایه است . اینست که « خیال » ، در گوهرش دوپهلو است . مثلا برای مولوی ، آنچه دردهان مردم ، « خود » ، نامیده میشود « چیزی است که خود می نماید ، ولی خود نیست » . و درست « بیخود » ، « آنچیزی که نیست می نماید ، ولی درست همان خود هست » .
برای مولوی ، آنچه را« دین و شریعت و عقل » می نامند ، آنچیزهائیست که «هست گرفته اند »، «به حقیقت گرفته اند» ، ولی نیستند، و « ضدحقیقیت یا بی حقیقت اند» . و « عشق » و جان ، چیزهائی که نیست مینماید ، ولی هستند . اینست که پدیده « سایه » یا « خیال » ، در غزلیات مولوی ، نقش فوق العاده بنیادی را بازی میکند .
گرانیگاه زندگی انسان، در مسائل اجتماعی و سیاسی و اخلاقی و دینی ، درست درهمین « تجربیات سایه ایش » میباشند . این تجربیات سایه ای هستند که « همه را به خود میکشند » . انسان همیشه گرداگرد این تجربیات سایه ایش ، طواف میکند ، ولو آنها را هم مسخره کند، و بی ارزش بشمارد، وحتی انکارکند . سیاست و اجتماع و اخلاق و دین ، درست گرداگرد همین « تجربیات سایه ای» میچرخند . روءیا ها ، امیدها ، غایات و هدفها ، و آرمانهای او، آینده نگریهای او ، همه جزو « تجربیات سایه ای او » هستند . انسان امروزه ، با اولویت دادن به روشنی در دین و فلسفه اش ، ازسایه خودش ، از سایه حقیقت خودش ، ازسایه خدای خودش هم میگریزد . انسان ، میخواهد فقط « خودِ روشن ، حقیقتِ روشن ، خدای ِروشن ، دین ِروشن ، عقل ِ روشن، اندیشه روشن ، معیار ِ روشن ، روش روشن ... » داشته باشد . انسان، ارزش واعتبار به آگاهبود ، به خود ، به برونسو ، به واقعیت ، به قدرت میدهد ، و پشت به « بخش بیخود ، به درونسو ، به آرمان و روءیا وخیال میکند، وآنهارا فرعی و حاشیه ای و بی اعتبارمیشمارد .
در غزلیات گوناگونی ازمولوی دیده میشود ( درمقالات آینده خواهد آمد ) که مولوی سایه را درهمان راستای فرهنگ ایران ، «جفت گوهری وجود انسان » میداند . بدون دانستن این زمینه فکری درفرهنگ ایران ، غزلیات مولوی ، کژ ومژفهمیده میشود . خدا یا معشوقه یا سلطان عشق، یا پری وپریزاده ، جفت جداناپذیر انسانند ، ولو آنکه بیرون ازاو یا در درون او پنهان باشند . بازی این جفت با انسان ، مانند رقص سایه است که گاهی درپس و گاهی درپیش و گاهی ناپیدا یا کم پیدا و گاهی در زیر پا، یا خفته در زیرماست . « جفت ها »، در دورشدن ازهم ، به هم نیز کشیده میشوند، ولی هرگز ازهم پاره وگسسته نمیشوند . « دوری » و« کشش »باهمند . جفت ، اشتیاق ببازگشت به اصلش که جفتش هست، دارد. اصل انسان ، جفت انسانست . رابطه انسان با ارزشها و شناخت حقیقت ، رابطه جفتی است .
مولوی درغزلی ، این اندیشه را درتصویر جفت بودن « پا و کفش » ، نشان میدهد . هرجانی، نیکی وبدی را، دراثر اینکه جان با شناخت نیک وبد ، جفت است ، درهمان تاریکی، ازهم بازمیشناسد ، وپا برای یافتن کفش خود، نیاز به نور هم ندارد .
جان چون نداند نقش خود ، یا عالم جان بخش خود
پا می نداند کفش خود ، کان لایق است و بابتی
پارا زکفش دیگری ، هرلحظه تنگی و شری
وزکفش خود شد خوشتری ، پارا درآنجا راحتی
جان نیز داند جفت خود ، وزغیب داند نیک وبد
کز غیب هرجان را بود ، درخورد هرجان، ساحتی
پیوند خدا یا حقیقت با ما ، چیزی جز همین بازی جفت گریزنده و پنهان شونده ما ، با ما نیست . البته این اندیشه، نفی هرواسطه ایست .جان انسان، درگوهرخودش درکورمالی، حقیقت ونیک وبد را که جفتش هستند، می یابد و میشناسد .
هم آگه و هم ناگه ، مهمان من آمد او
دل گفت که : کی آمد ؟ جان گفت که : مه مه رو
او آمد درخانه ، ما جمله چو دیوانه
اندرطلب آن مه ، رفته به میان کو
او ، نعره زنان گشته ازخانه که ، اینجایم
ما غافل ازاین نعره ، هم نعره زنان هر دو
در نیمشبی جسته جمعی که چه ؟ دزد آمد
و آن دزد همی گوید : دزد آمد و ، آن دزد ، او
آمیخته شد با نگش ، با بانگ همه ، زانسان
پیدا نشود بانگش ، درغلغله اشان یک مو
این بازی طلب ، با اندیشه جفت بودن طالب و مطلوب درانسان ، همراهست . ازاین رو هست که مولوی میگوید که :
گدا رو مباش و مزن هر دری را که هرچیزرا که بجوئی توآنی
دلا خیمه خود برین آسمان زن مگو که نتانم ، بلی میتوانی
این اندیشه جفت بودن گوهری ، درفرهنگ ایران ، سرچشمه جنبش و رقص و حرکت است . گوهر جفتی درانسانست که سرچشمه آفرینندگی و نوزائی و رقص است .اینست که با پدیده جفت بودن انسان با سایه اش خدا ، حرکت، طلب، بازی، رقص آغازمیشود.
معشوق ، غیر ما، نی ، می، جز که خون ما ، نی
هم جان کند رئیسی ، هم جان کند غلامی
این پریزاد درون ما ، که جفت ماست ، مارا به رقص وشور و نوشوی میانگیزد :
هرروز پریزادی ، ازسوی سرا پرده
مارا و حریفان را ، درچرخ درآورده
دی رفت سوی گوری ، در مرده زد او، شوری
معذورم آخرمن ، کمتر نیم (به معنای نیستم ) ازمرده
هرروز برون آید، ساغر به کف و گوید
والله که بنگذارم درشهر، یک افسرده
درست خود واژه « پـری »، که در اذهان ما و درادبیات ، معانی دست دومش زنده مانده است ، به معنای « جفت » است . به همین علت « پر» به به بال هرمرغی بطورکلی، وبه بال سیمرغ خصوصا اطلاق شده است ، چون « پر» به معنای جفت است . اینست که سیمرغ ، یا با دوتا ، یا با چهارتا، یا با شش تا پرنشان داده میشوند . دوتا و تنه مرغ ، سه تایند . چهارتا پر و تنه مرغ ، پنج تایند . و شش تا پر و تنه سیمرغ ، هفت تایند . در انگلیسی واژه pair و درآلمانی Paar به معنای دوچیز همسرشت و هم صفت که همدم و انبار همدیگر باشند، یا دوصفت بهم چسبیده یا متمم ، داشته باشند ، گفته میشود . رابطه زناشوئی و همبستری و جفت گیری sich paaren با این واژه بیان میشود .این واژه درلاتین هم ( +paris par) هست . از این ریشه ، واژه های بسیارمهمی درزبانهای غربی پیدایشش یافته است که ازجمله party(Partei)+ Partner + + Paritaet +paradox + parasitمیباشند . در کردی، معانی از ترکیبات « پر، پری » باقیمانده است که نشان میدهد که « پر وپری » معنای جفت داشته است . چنانچه « په ری » و« په رده » به معنای « حجله » است . « په راندن » ، به معنای جفت کردن نر برماده است .« په ره ک » ، به معنای بسیارجماع کننده است .
« پرگار» ، برای آن « پرگار» است ، چون دو سر، یا دوانتهایش ، باهم جفتند ، هرچند ، یکی، ساکن ، ودیگری درگشت و گذاراست، ولی ازهم جداناپذیرند. این جفت سکون مرکز پرگاروگردش نقطه پیرامونی پرگار، یکی از تصاویر مهمیست که عرفا بکار میبرند . مولوی گوید :
نگردد نقش جز برکلک نقاش بگرد نقطه گردد پای پرگار
مرا مپرس عزیزا که چند میگردی
که هیچ نقطه نپرسدزگردش پرگار
سکون و جنبش باهم جفتند . یکی از واژه های بسیارمهم ، که به غلط ترجمه شده است ، واژه « فردوس یا پردیس daeza+ paeri» است که دراوستا به شکل pairi- daeza میباشد . معمولا این واژه را چنین ترجمه میکنند « جائی که پیرامونش دیوارکشیده شده » . ولی پردیس یا فردوس ، به معنای « جایگاه و وطن ِ عشق ورزی و همآغوشی و جفت شدن وطبعا جای آفرینندگی وجشن» است . پردیس ، «میهن عشق» است .ازجمله واژه ها، خود واژه ِ « پرنده » است که به معنای ( پر+ انده ) تخم یا اصل جفت است . پرنده ، بیان آنست که با داشتن یک جفت بال، میتوان جنبید و پروازکرد. جفت شدن ، سرچشمه حرکت و پیدایش و آفرینندگیست . و واژه « پرویز» هم که «vej +apar » باشد به معنای « تخم جفت » است، وچون پرویز، تخم جفتی است ، بُنی است که نمیتوان هرگزآن را نابودساخت ، ازاین رو ، پیروز است. پیروز، چیزیست که به رغم شکست خوردن و مغلوب شدن و سوختن وخاکسترشدن ، و ویرانه شدن ، به رغم کشته شدن ، همیشه ازنو، زنده برمیخیزد ، چون درخودش ، بُنش را دارد . این ویژگی ، ویژگی بنیادی سیمرغ یا سمندر( سمن+ در) یا عنقا ست ، چون « بُن » هست . پرویز، که نام منزل سوم و نام خوشه پروین هم هست ، درست به همین علت جفتی است . معنای « پرویز» ، پیروزی است . ازهمین جا میتوان شناخت که پیروز ، معنای « مظفر یا غالب یا فاتح و شکست دهنده » را نداشته است ، بلکه با پدیده عشق = جفت بودن ، سروکار داشته است که دراین باره درهمین گفتار بیشتر سخن خواهد رفت .
هنگامی اسفندیار، سیمرغ را درخوان پنجمش، میکشد ، دوفرزند سیمرغ که جفتند ، باهم پروازمیکنند و خود را نجات میدهند .
دوبچه است اورا ، ببالای او
همان رای پیوسته با رای او ...
چو دیدند سیمرغ را ، بچگان
خروشان و خون از دودیده چکان
چنان برپریدند ازآن جایگاه
که از « سایه اشان » دیده گم کرد راه
این همان اندیشه ، رستاخیز بُِن است . پروین ، شش ستاره ( سه جفت = انطباق با روزسوم ، ومنزل سوم ماه = ارتاخوشت = ارتای خوشه دارد ) آشکار و یک ستاره پنهان دارد، که نقش تنه را بازی میکند . جفت بودن ، معنای « اصل آفرینندگی و اصل پیدایش» را داشته است . همانسان یک جفت ، دراثر همآهنگی، معنای« زیبائی » دارد . به همین علت ،« پری »، به معنای زن زیبا بکار برده میشود . و واژه های « پرواس + پرماس » که معنای لمس و لامسه یا « دست سودن برچیزی » را دارد ، دراثر همین تجربه « جفت شدن اندام بسائی، با شیئی محسوس است و درست درهمین رابطه درغزل مولوی پیش میآید ( جفت شدن حس بامحسوس ، عقل با معقول. اندام حسی ، پدیده ای راحس نمیکند ، عقل ، چیزی را نمیفهمد ، بلکه اندام حسی و پدیده( محسوس) باهم ، « محسوسیت» را پدید میآورند . انسان ، یک چیزی را حس نمیکند ، بلکه آن چیزو انسان ، باهم « احساس ودرک » را به وجود میآورند .عقل و تجربه ، باهم ، اندیشه وفهم میشوند . جفت یا یوغ یا پر وپری یا یاروایار( عیار)، معنای« جذب شدن به اصل و بُن = یا سیمرغ » را داشته است، که دراین صورت ، درانسان، نیروی آفرینندگی و نوشوی و فرشگرد و نیروی سحرانگیز غیر منتظره تولید میگردد .
به همین علت ، سیمرغ ، پــرخـود را به زال میدهد . این به معنای آنست که ، تو بامن جفتی ، وهروقت بخواهی ، امکان جفت شدن ، یا یوغ شدن ، یا وصال با من را داری . هرگاه این پر را آتش بزنی ( آنرا بیفروزی )، من بلافاصله درتو برمیخزم وافروخته و زائیده میشوم . افروختن، رویانیدن تخم بوده است . من وتو بلافاصله ازآفرینندگی ، افشاننده میشویم . دراثر همین تصویر است که مولوی میگوید که آنگاه ، خوی بد تو درمان میشود، که به ُبنت که جفتت هست، به پیوندی .
خوب شدن ، دراثر اطاعت کردن از احکام این شریعت وآن دستور اخلاقی نیست ، بلکه پیآیند یافتن ودیدن یار( که باز معنای جفت دارد ) است . این پری ، یا این سیمرغ درخود هرانسانی است . مسئله پیروی ازیک دستور،دریک عمل یادر اندیشه نیست ، بلکه مسئله « تحول یافتن از بُن انسان ، درمیان » است .
آب بد را چیست درمان، باز درجیحون شدن
خوی بد را چیست درمان ، باز دیدن روی یار
دراثر این « جفت دانستن گوهرانسان وگوهر خدا » ، آنها معنای کاملا متفاوتی از « سایه » و « تجربیات سایه ای» داشتند که ما امروزه ازسایه داریم .
بی او فکنم عشرت گه تشنه و مخمورم
جفت نطرش باشم ، گرجفتم و گر فردم
من شاخ ترم اما، بی باد کجا رقصم
من سایه آن سروم ، بی سرو، کجا گردم
بطورمثال برای چشمگیرساختن مسئله ، نگاهی به این شعرمولوی میاندازیم که میگوید :
مرا سایه هما ، چندان « نوازد »
که گوئی ،سایه او و ، من ، همایم
« نواختن ونوازش » ، نه تنها به معنای بخشیدن و مهربانی کردن و مانند دوست یا برادرباکسی رفتارکردن و کسی را به مرادش رساندن میباشد ، بلکه معنای « آهنگ وسرود و آوازساز» را هم دارد . نی نواختن ، معنای « ساختن جشن » را داشته است . خود واژه « جشن = یسنا» به معنای « نی نواختن » هست . چنانکه گفته میشود : نی نواز و تنبک نوازو چنگ نواز و دف نواز .... . ازجمله دیو مازندرانی که با سرود مازندرانش، کاوس را به کردن کارهای محال میانگیزد ، « خشنواز» نام دارد . ولی اینکه « هما یا سیمرغ » مینوازد ، به تصویر « خدای موسیقی و طرب بودن این خدا » بازمیگردد . اساسا واژه « نواختن » ، مرکب از « vaak+ni » است که به معنای « بانگ و آواز نای » است . هما در ترکی ، لوری قوش خوانده میشود(فرهنگ سنگلاخ ) که به معنای « مرغ ترانه خوان » است، و خود واژه « هوم » که پیشوند « هما = هوم + مایه = مادرو اصل نی )دراصل به معنای « نی » بوده است ، چنانکه در گویشهای گوناگون به حلق وگردن ، هوم گفته میشود، و خود واژه نی هم به حلق گفته میشود . اینست که « نواختن ابزارموسیقی» در این فرهنگ ، گونه ای « همبغی = همآفرینی= همنوازی= انبازی » بود، و بیان جفت و یوغ بودن است . نائی ، نی را نمینوازد ، بلکه نی ونائی باهم یک آهنگ مینوازند . انسان و زمین باهم ، ایجاد آبادی ومدنیت میکنند.
همچو چنگ ار به کناری ندهی کام دلم
از لب خویش چونی ، یک نفسی بنوازم سعدی
سیمرغ یا هما درسایه انداختن ، جشن همآغوشی و عروسی خودرا با انسان، برپا میکند .هما ( هوما )، هنوز نیز درمیان کردها ، به معنای « خدا » است ، هرچند که با دشمنی فوق العاده موبدان زرتشتی ، سیمرغ و هما و ققنس و عنقا و رُخ ( روخ = نی) ، که همه نامهای مختلف یک خدایند، برای ما در زبان فارسی ، به جهان افسانه ها تبعید شده اند ، و اینهمانی باهم را ازدست داده اند . خدائی که باسایه اش مارا چنان مینواخت ، که ما خودمان خدا میشدیم ، « مرغ افسانه ای »، و از دید روشنفکران کذائی ، جزو « خرافات » شده است . تبدیل کردن ِ« حقیقت » به « خرافه » ، بهترین شیوه نابود ساختن « حقیقت » است . ازآن پس ، عقل انسان ، حقانیت می یابد که خرافه را ریشه کن سازد ، و بدینسان ، حقیقت ، بنام خرافه ، ریشه کن ساخته میشود .
تبعید شدن این خدا به « مرغی درجهان افسانه ها » ، روشی زیرکانه ، یا چنگ وارونه زدن برای سلب اصالت و ارج ازانسان درواقعیت بود . و امروزه با آن، درست بنام « خرافه » مبارزه کرده میشود ، تا مبادا « انسان » ، باز چنین ارجی پیداکند . به همین علت ، از بازگشت « دجال » اینقدر هراسانند . « دجال » که « دژ + آل » باشد ، نام زشتی است که به سیمرغ داده اند . چرا این خدا ، مرغ شد ؟ ایرانیان براین باوربودند که جان پنهان در درون هرانسانی ، مرغ چهارپریست . به عبارت دیگر چهارنیروهست که باهم درهمآهنگی با هم ، هرشب به معراج میروند و باهم میآمیزند وهمه جانها باهم میآمیزند و یک مرغ بزرگ میشوند . این را امروزه ، روش استقراء مینامند.
سیمرغ ، جانی بود که مجموعه همه جانهاست . ازاینرو ، سپس بنام « جانان » مشهورگردید . یک جان ( All-Leben) که « آمیخته همه جانها» و معشوقه همه جانهاست . همه جانها در جستجوو همپرسی باهم ، سیمرغ یا جانان میشوند . هرانسانی ، پیوند مستقیم با خدا دارد .
تو مرغ چهار پری ، تا برآسمان پرّی
تو ازکجا و ره بام و نردبان ( =انبیاء ) زکجا ؟
اکنون این هما یا سیمرغ ، با سایه اش انسان را به گونه ای مینوازد که انسان، خودش، هما میشود .
همین اندیشه، در شاهنامه در جنگ رستم و اسفندیارهم آمده است که دراثر فراموش ساختن اندیشه های مربوط به این فرهنگ ، درهمان شکل « داستان افسانه ای » باقی میماند . در این داستان ، درست واقعه روی میدهد ، که سپس بدان ، اصطلاح « سایه انداختن هما یا سیمرغ برکسی » داده شد . نام دیگر هما ، « پیروز = فیروز » است . کسی پیروز میشود که اینهمانی با سیمرغ بیابد یا سیمرغ ، یارو قرین او شود ، که اصل پیروزیست . هنوز در کردی به هما ، پیروز میگویند ، و « حاجی فیروزه » که نوروز میآید ، همین خدا بوده است که برای هدیه دادن به مردمان ، و خنداندن مردمان و کودکان میآمده است .« حاجی= حجی » معرب واژه « اج » است، که به معنای « نی» است ، چنانچه به نیستان « اجم » میگویند ، و ایرانیان ، عجم نامیده میشدند ، چون پیروان سیمرغ بوده اند. همچنین « ملانصرالدین » که پیگریابی « بینشهای خنده آمیزو خنده انگیز« هست ، درست همین سیمرغ یا هماست. آیا برای ما این توهین و تحقیر شمرده نمیشود که خدای بزرگ ایران ، همان « خواجه تصرالدین » باشد !
علت چنین احساسی ، آنست که اسلام و زرتشتیگری ، تصویر خدا را در ذهن ما وارونه ساخته اند . .« نصر» که پیروزی باشد ، همان « نسرطائر» است که سیمرغ گسترده پر است ، و« نسر» ، تنها معنای « کرکس = کرک + کاز= مرغ درنیایشگاه ستیغ کوه » را ندارد ، بلکه معنای « سایه » راهم دارد . و در روایات فرامرز هرمزیار ، میتوان دید که کرکس ، مرده را نمیخورد ، بلکه برآن سایه میاندازد ، و با این سایه انداختن برمرده است، که مرده به ارتافرورد، می پیوندد و فرشگرد می یابد . وقتی ، همه ملت درغم فرورفته بود و از لبها ، خنده بریده شده بود ، خدای ایران ، خودش ، دلقک مردم میشود ، وحقایق تلخ زندگی را ، تبدیل به بینشهای خنده آور میکند . او خودش مطرب ورقاص میشود، و برسرکوی و بازار میآید و برای مردمان مینوازد و میرقصد ، تا خودش ، بی هیچ واسطه ای مردمان را که یارش هستند ، شاد وخندان سازد .
خدای ایران ، خرد خندان است . این پیروزی و نصر است که بینش زاده از بُن انسان ( که دین نام داشت ) ، انسان را بخنداند . دین که نام سیمرغ بوده است و به معنای « بینش زاینده وخندان» است، مانند فقیه ویا سلطان ، با امرونهی و شمشیر، نصرت نمیدهد، بلکه دینیست که « بینش زاده از فطرت و طبیعت خود انسانست » ، وبا خندان ساختن انسان ، پیروز میشود . سیمرغ ، بجای آنکه ، آموزگار قرآن باشد ، دایه زایش ِ « بینش خندان ازکتاب زندگی انسان » میشود . ملانصرالدین ، هیچگاه با زور و پرخاش وسرنیزه و افکندن مردم به زندان و شکنجه گری و فرمان « اقتلوا »، پیروز نمیشود . نصرالدین ، بیشتربنام « خواجه نصرالدین » خوانده میشود ، و لقب خواجه ، نام خود سیمرغ بوده است . مثلا در کردی « درخت سپیدار که « سپـنـتـا دار» باشد، و درخت « سپنتا = سه + پند » یا سیمرغ است ، « شوخ » هم خوانده میشود . سیمرغ ، شوخ است ، شوخی میکند . گوهراین خدا ، بینش خندان ، بینش زاده از بُن خود انسانهاست . درین پدیده، درست پیوند دو اندیشه را به همدیگر میتوان دید . کسی به پیروزی (= نصر) میرسد ، که میخنداند و شوخی میکند ، لبخند برلب مردم میگذارد ، زندگی مردم را جشن میسازد . این خویشکاری خدا درایران بوده است . خدای ایران ، بقول مولوی مادرعیش ، یا مطرب یا جشن ساز بوده است .
درحالیکه وضع ما بجائی رسیده است که وقتی میخواهیم به کسی توهین کنیم و اورا خواریشماریم ، میگوئیم که او« مطرب است » . نام خدا ی ایران ، تبدیل به فحش و دشنام و توهین و تهمت شده است ! اگر بدقت نگریسته شود ، با تغییر معنای نام خدا به دشنام ، این زندگی ماست که بی مزه و بی معنا شده است . این زندگی ماست که نفرین وخوارساخته شده است ! زندگی در ما شکست خورده است . چون خدای ما درشادساختن زندگی ما، پیروز میشد ، نصرالدین میشد . برای خداِی ایران، پیروزی ، چنین معنائی داشت . پیروزی ، غلبه کردن و شکست دادن نبود .
درغلبه یافتن برمردم ، مردم ، دژم و عبوس میگردند ، و درپیروزی، مردم خندان و شاد ورقصان میشوند .
بینشی ، پیروزاست که میخنداند و شاد میسازد و برقص میآورد . او با خنداندن ، دلها را میرباید و پیروز میشود . « نصر دین » ، بینشی است که میخنداند، و با خنده ، دلهارا میرباید . کینه وغم را از دلها با شیوه گفتنش، میزداید، و این را پیروزی میداند .
دراوستا ، در هادخت نسک که پیوسته به یشتهاست ، میتوان این پیوند « پیروزی را با پدیده دین » دید . مفهوم « دین » که « بینش زایشی ازانسان » بود ،در الهیات زرتشتی، با اینهمانی دادن « نور، با تیغ برّنده » که از میترائیسم آمده بود، و الهیات زرتشتی آنرا به ارث برده بود ، و اساس مفهوم « دشمنی، و تمایز دوست از دشمن » گردیده بود ، به کلی تغییر کرده بود. هادخت نسک که دراصل، یک سرود زنخدائی بوده است ، بکلی مسخ و تحریف میشود، ولی اندیشه اصلی ، برغم این تحریف ، شناختنی و بازیافتنی است . دین، دوشیزه زیبائیست که ازانسان ، زاده میشود . دین ، که به معنای « بینش زایشی ازانسان » است ، اصل همه زیبائیها درگیتی است ، ازاینرو « هادخت نسک پاره 9 - ... پیکرش همچند همه زیباترین آفریدگان ، زیباست » . و درپاره 11 دیده میشود که چنین بینشی که اصل زیبائیست ، برای آن دوست داشتنی است ، چون « سرچشمه بزرگی ، نیکی ، زیبائی ، خوش بوئی ، و نیروی پیروز و توانائی درچیرگی بر دشمن » است . خوشبوئی ، به معنای « بینش وشناخت نیک » نیزهست . پیوند بینش زایشی که بینش خندان هست ( زائیدن = خندیدن ) پیروزی میآورد . پیروزی ، درفرهنگ زنخدائی یا فرهنگ اصیل ایران ، به هیچ روی ، معنای « غلبه کردن و شکست دادن و مظفرشدن » را، که با مفهوم « تیغ برنده نور وبینش می یابد » نداشته است .
این درجنگ « بینش نوری » و « خدای نوری که نورش اینهمانی با تیغ برنده دارد، و باطل را با چنین بینشی ، ازحق می برد » هست که، چنین معنائی به پیروزی داده میشود . « پیروزی » ، دراصل به معنای « بینش و شیوه اندیشیدن و منیدنی است که « کینه و خشم یا پرخاشجوئی و ستیزه خواهی » را از دلها بیرون میکند ، و بجایش مهرو عشق میآفریند . این همان شیوه ایست که ایرج درشاهنامه آنرا پی میکند
و به پدرش میگوید :
که آن تاجور شهریاران پیش
ندیدند کین اندر آئین خویش
مگیرید خشم و مدارید کین نه زیباست کین ازخداوند دین
و به پدرش میگوید که دربرابر آنها( سلم وتور) که پیش من ، با شمشیرمیآیند
دل کینه ورشان ، به دین آورم
سزاوار تر زین ، چه کین آورم
پیروزی ، ظفرجسمانی و شکست دادن دشمن نیست، بلکه « پرداختن کین ازدل او» ، و« زدون شیوه خشم اندیشی» اوست . اساسا معنای « دشمن » ، کسی است که درخشم و درراستای تجاوز خواهی « میاندیشد » « دژ+ من » ، به معنای درخشم اندیشیدن است ، برای پرخاشگری و تجاوز و غلبه کردن اندیشیدن ، دشمنی است . پیروزی ، کوبیدن او و نابودساختن و گرفتن جان و آزردن جان او نیست ، بلکه « دگرگونه ساختن شیوه اندیشیدن اوست » . بدین علت است که نام سیمرغ که «خداوند مهر» بود ، « پیروز» بود . پیروزی ، ویژگی «مهر» است .او در آفریدن ِ مهردر دشمن ، در تحول خشم اندیشی او به « شاد اندیشی » ، پیروز میشود . این واژه را سپس ، به معنای « کوبیدن و مغلوب ساختن و شکست دادن» دشمن بکار برده اند ، که اساسا با مفهوم « قداست جان »، که معیار بنیادی این فرهنگست ، متضاد است . درفرهنگ سیمرغی ، فقط جنگ تدافعی( ازجان وزندگی ) آنهم با شرئط ویژه ای پذیرفته میشد . واینگونه جنگ ، « رزمان پرهیز» نامیده میشد، که به معنای « پرهیزکردن و اجتناب کردن ازجنگ » میباشد . برعکس « دین زرتشتی » که اندیشه « جهاد دینی » را ابداع کرد ، فرهنگ سیمرغی ، برضد جهاد دینی، و جنگ به خاطر گسترش عقیده و مسلک وآئین بود . درفرهنگ سیمرغی، جنگ ، فقط برای نگهداری جان ازگزند و آزار پذیرفته میشد . این اندیشه ، حساسیت بسیار ویژه ای ایجاد میکرد . مسئله این میشد که : چگونه میشود از زندگی خود ، دفاع کرد که آزارنده ، آزرده نشود ؟ ویافتن ِ پاسخی برای این پرسش ، بسیار دشوار است . اینست که جنگ میان اسفندیار و رستم ، که جنگ میان اهورامزدائیست که برای گسترش دین خود ، جهاد دینی را پذیرفته ، و سیمرغی ، که بکلی برضد جهاد دینی است ، و قداست جان ، محور رویاروئی با اهورامزدا و اسفندیار است ، بزرگترین مسئله فرهنگ مردمی ایران را طرح میکند .
دراینجاست که فردوسی ، با نهایت مدارائی و زبر دستی و لطافت ، برتری « فرهنگ سیمرغی را، بر مزدیسنائی » نشان میدهد ، و همین نکته، بیانگر آنست که فردوسی ، خرّمدین بوده است ، نه زرتشتی . ازاینگذشته اندیشه جهاد دینی زرتشتیگری ، برضد این اندیشه است که « بُن جان و زمان و گیتی ، عشق= جفتی = یوغی» است ، که بنیاد دین سیمرغیست . ستیزخواهی و خشم اندیشی ، انحراف گذرا در بُن انسان است، که ضدخشم است . خشم و کینه و پرخاشگری ، ناهمآهنگ شدگی بُن انسان است ، نه فطرت او . این بُن وفطرت را، باید به همآهنگی ، به عشق، بازگردانید . درست سیمرغ ، هنگامی بیاری رستم دراین جنگ میشتابد ، درپی همین « دگرگون ساختن منش و شیوه اندیشه جهاد طلبی اسفندیار» است . رستم بارها اسفندیار را به مهمانی فرامیخواند . فراخوانی دشمن یا ستیزه جو به میهمانی ، دراین فرهنگ ، معنائی بسیار ژرف داشته است .
گذشته ازاینکه نا م سیمرغ ، خداوند مهر، پیروز بوده است ، خود واژه « پیروز»، بهترین گواه برمعنا و محتوای « پیروزی » دراین فرهنگ است . در سغدی (فرهنگ سغدی-فارسی، قریب ) دیده میشود که اصل واژه پیروز ، « پر+ یوژ=yoz + par» و « پری + وج= wj+pry » بوده است . ازسوئی این واژه تبدیل به « پرویز» و ازسوی دیگر تبدیل به « پیروز» شده است . پیشوند « پر ، پری » به معنای « جفت و همآغوشی » است و « وج » همان « ویج = معربش بیضه ، به معنای تخم » است . « وج پا » در واژه نامه بهدینان ، اندام تناسلی زن است . این همان پسوند واژه « ایریا + وج = ایران ویچ= ایران » است . پس پرویز، به معنای « تخم نخستین جفت یا یوغ کیهان » است . این بُن را هیچکس نمیتواند نابود بسازد . هرچیزکه بمیرد ، به بن باز میگردد تا ازسر، فرشگرد یابد . و « پر+ یوژ» ، تبدیل به « پیروز» شده است . هم « پر» و هم « یوژ » به معنای جفت و یوغ است . دراین راستا ، به معنای « بزرگترین وصال و عشق » است . درصورت درنظرگرفتن معانی دست دوم « یوج ، یوش ، یوز ، یوک » ، میتوان واژه پیروز را دارای معانی گوناگون دانست که طیف یک معنایند 1- جوینده و طالب وصال و همآغوشی 2- درهم پیچیدن جفت به هم 3- پرسش مبرمانه برای وصال و .... . پس پیروزشدن، رسیدن به بُن عشق کیهانی یا همان « نیستان مولوی » است . و درهمین راستا ، مولوی واژه « پیروز» را بکار میبرد .
آتش عشق تو قلاووزشد دوش دلم سوی دل افروزشد
من چه زنم با دم و با مکراو کو به دغل برهمه پیروزشد

بیائید که امروز به اقبال و به پیروز
چوعشاق نو آموز ، برآن یار بگردیم
( یوزه ، به معنای غلتیدن است که به دورخود گردیدن و برروی خود چرخیدن است و درویس و رامین ، این نماد عشق ورزیست)
بسی تخم بکشتیم براین شوره بگشتیم
برآن حب که نگنجید درانبار بگردیم

پرکندگی از نفاق خیزد پیروزی از اتفاق خیزد
تو نازکنی و یارتو ناز چون ناز دوشد ، طلاق خیزد
ورزان که نیاز پیش آری صد وصلت وصد عناق خیزد
یار آن طلبد که « ذوق » باید زیرا طلب از مذاق خیزد

دوش آمد پیل مارا باز هندستان بیاد
پرده شب میدرید او از جنون تا با مداد
( میان شب، زمان همآغوشی جفت کیهانی بهرام وارتافرورد، یا بهروز وپیروزاست)
دوش، ساغرهای جمله مالامال بود
ای که تا روز قیامت ، عمر ما ، چون دوش باد
باده ها درجوش زاو ، عقلها بیهوش ازاو
جزو و کل و ، خاروگل ، ازروی خوبش شاد باد
در فلک افتاده زایشان صد هزاران غلغله
درسجود افتاده آنجا ، صد هزاران کیقباد
روز پیروزی و دولت ، در شب ما درج بود
شب ز« اخوان صفا » نا گه چنین روزی نمود ....

« بن کیهان و زمان و جان » که درمیان شب ، در همآغوشی جفت یا یوغ یا پری ، پیکر می یابد ، گزند ناپذیر است . ازاین رو واژه « یوژ در= dahr + yuzh = yuzhdahr » به معنای « مقدس » است . درفرهنگ ایران ، این « ُبن گزند ناپذیرعشق، که همه جانها ازآن پیدایش مییافت ، و اصل نوشوی زندگی بود » ، پدیده « قدس » را معین میساخت . یک کتاب ، مقدس نبود . یک شخص، مقدس نبود. اوامر واحکام الهی، مقدس نبودند. این تفاوت بزرگ « تجربه قداست » درفرهنگ ایران ، با تجربه قداست در ادیان نوری بطورکلی و با ادیان ابراهیمی خصوصی بود .

هنگامی که رستم ، جُفت سیمرغ شد ،
آنگاه بر اسفندیار، پیروز میشود

ذوقست کاندرنیک وبد ، دردست وپا قدرت دهد
کاین ذوق ، زوررُستمان، جفت تن مسکین کند
با ذوق ، مسکین ، رستمی . بی ذوق، رستم، پرغمی
گر ذوق نبود یارجان، جان را چه با تمکین کند؟

اصطلاح « ذوق » نزد مولوی ، بازگوی همان تجربه « جفت شدن وعشق ورزی « است، که مولوی آنرا « آسیب » مینامد. «آسیب» ، در اصل معنای « عشق ورزی » داشته ، نه معنای « گزند » که سپس یافته است .
« ذوق » ریشه ایست که از واژه « مذاق » ساخته شده است که ازپهلوی وام گرفته شده است، و معرب « میزاگ = مزه » است . مزه ، بُن آمیختن وآمیخته شدن باهمست . به« معنی زندگی » ، مزه میگفتند . زندگانی، مزه دارد ، یعنی زندگانی با معناست، و معنایش با آن ، آمیخته است واز زندگی، جدا ناپذیر است. درمعارف بهاء ولد میآید : « ایشان درخوشیها ی فسرده خود مستغرق اند و ازخوشیها ومزه های من بیخبرند » مثلا فردوسی گوید :
همی یاد کرد از گناه وبزه ندانست ازآن زندگانی ، مزه
این با مزه بودن ، یا به اصطلاح بعدی، پیدایش « ذوق » ، پیآیند عشق ورزی جفت است .
دروازه هستی را جز « ذوق » مدان ای جان
این نکته شیرین را ، درجان بنشان ای جان
زیرا عرض و جوهر ، از ذوق برآرد سر
ذوق پدر و مادر، کردت مهمان ای جان
هرجا که بود ذوقی ، زآسیب دوجفت آید( آسیب به معنای عشق)
زان یکشدن دوتن ، ذوقست نشان ای جان
هرحس ، به محسوسی ، جفتست ، یکی گشته
هرعقل به معقولی ، جفت و نگران ای جان
گرجفت شوی ای حس ، با آنک حست کرد او ( = خدا )
وزغیر بپرهیزی ، باشی سلطان ای جان
کوچشم که تا بیند هرگوشه تتق بسته
هر ذره بپیوسته ، با جفت نهان ای جان
آمیخته باشاهد ، هم عاشق وهم زاهد
وز ذوق نمیگنجد ، درکون و مکان ای جان
اندر دل هر ذره ، تابان شده خورشیدی
درباطن هرقطره ، صد جوی روان ای جان
امروزه اصطلاح « ذوق »، به معنای « سلیقه وسبک هنری » کاهش یافته است ، و ژرفای نخستینش را از دست داده است . ذوق ومزه با جفت شدن ، با عشق، کار داشته است .
این ذوق دررستم نیز، دراثر « آسیب سیمرغ » که عشق ورزی سیمرغ باشد ، پیدایش می یابد . همین اندیشه است که فردوسی ، درداستان رستم (که پس از شکست خوردن او ازاسفندیار روی داده) ، بزبان اصلیش گفته است . سیمرغ پرخود را برسر رستم میمالد و فراز سراو بپا میایستد . این دو کاربه معنای جفت شدن و ، اینهمانی یافتن سیمرغ با رستم » است .این همان اندیشه ایست که سپس با اصطلاح « سایه افکندن سیمرغ یا هما » عبارت خود را یافته است . این « یک شدن دوتن » که مولوی، « ذوق » مینامد، که « آمیختن سیمرغ با رستم باشد » ، درست آنچیزیست که درفرود آمدن سیمرغ از ابر تاریک روی میدهد . رستم و سیمرغ باهم یک تن و یک پیکرمیشوند، و فردا ، این رستم پیشین نیست که با اسفندیار جنگیده است ، بلکه این سیمرغی که با رستم یکی شده است ، فردا با اسفندیار، رویارو میگردد و نام هُما ، پیروز است ( فرهنگ کردی- فارسی، شرفکندی). به عبارت دیگر، هما ، اصل پیروزیست . هیچکسی وهیچ قدرتی برهما ، پیروز نمیشود .
پیش ازاینکه به بررسی دقیق این بخش از داستان درشاهنامه و رابطه اش با اندیشه های مولوی بپردازیم ، این مسئله باید روشن وچشمگیر باشد که اسفندیار و رستم برای چه ؟ باهم میجنگیدند ، وچرا رستم ، نیاز به سایه هما، یا « جفت ویارشدن سیمرغ با خود» داشت ؟ این جنگ ، مهمترین جنگیست که هزاران سال درایران دوام داشته است ، ولی اثری ازآن، درهیچ تاریخی باقی نمانده است .
اگرکسی بخواهد تاریخ تحولات ضمیروروان ایران را، در این چندهزارساله ، در ژرفایش بفهمد ، و دری به آینده آزادی درایران بگشاید ، راهی ندارد جزآنکه بسراغ داستان جنگ اسفندیاربا رستم برود . جنگ رستم و اسفندیار، درفضای این فرهنگ ، تـراژدی بزرگ هزاران ساله خودِ ملت ایران است . تاریخ روان ومنش ایرانی ، همین تراژدی است . ولی روایت این تراژدی ، دراصطلاحات زرتشتی و اسلام، که درگوهرشان « تراژدی زدا هستند » ، این ویژگی را فقط به شکل بسیار رنگ باخته ، نگاه داشته است . و ما که با چیرگی ادیان نوری و « مکاتب فلسفی نوری »، پیوند خود را با تراژدی از دست داده ایم ، بدشواری میتوانیم این « تراژدی روان وضمیر خود را دراین هزاره ها » احساس کنیم .
جنگ اسفندیار با رستم ، یا جنگ اهورامزدا با سیمرغ ، جنگ جهاد دینی و تعصب ، با اندیشه ِ آزادیخواهی و بزرگواری و مردمی و اصالت انسان است. اندیشه جهاد دینی و تعصب ، درچهره « گشتاسب ، جاماسپ و اسفندیار و بهمن پسراو » پیکرمی یابد، و اندیشه آزادیخواهی وبزرگواری ومردمی و بردباری، در« سیمرغ و رستم و زال و دختران رستم » پیکرمی یابد ، که بُن فرهنگ ایرانست .
پیام زرتشت ، در دستگاه گشتاسپ قدرتخواه ، بوسیله جـامـاسـپ ، که زرتشت را درهمان ابتدا، در کنج نیایشگاه منزوی میسازد ، تبدیل به دین جهادی و پرخاشگرو خشک اندیش» ساخته میشود . آموزه زرتشت، در دهان جاماسپ ، که ایدئولوگ تازه سیاسی است ، تبدیل به « دینی پرخاشگرو ستیزه طلب وجهادی» میشود ، که دشمن شماره یک فرهنگ ایرانست ، و این برداشت جاماسپی ازاهورامزداست که اسفندیار را، روانه جهاد با رستم و سیمرغ میسازد ، که بزرگترین فاجعه و تراژدی فرهنگ ایران را پدید میآورد . این برداشت جاماسپی از دین زرتشت است که در بهمن پسر اسفندیار، به اوج کینه توزی با فرهنگ ایران که در سیمرغیان شکل به خود میگرفت ، رسید، وسپس مدل «دین بهی » یا زرتشتیگری درتاریخ ایران در دوره ساسانی شد . این برداشت جاماسپی از دین زرتشت است که با آن، بهمن پسراسفندیارزرتشتی ، فرامرز پسر رستم سیمرغی را درتاریخ ایران ، نخستین بار، به صلیب میکشد .
همین « دین زرتشتی که ازبرداشتهای جاماسپی- گشتاسپی ، مسخ شده بود » ، آموزه ای بود که در حکومت ساسانی، قدرت را از اشکانیان ربود ، و حکومتی ساخت که درگوهرش، متضاد با« فرهنگ ملت ایران » بود، و تا به امروز باقی مانده است ، و بنام پژوهش علمی ، میدان را تسخیر کرده است.
دراصل ، اهورامزدا ، همان سیمرغ یا ُهما یا عنقا بود . اهورامزدای هخامنشیها ، سیمرغ و هُماست ، نه اهورامزدای زرتشتیان . چنانکه درتخت جمشید ، نیم تنه سیمرغ ، بزرگترین پیکرمیان سایر پیکرهاست . هنوزجنگ اهورامزدای زرتشت با سیمرغ ، پایان نیافته بود که جنگ الله با سیمرغ ، آغازشد . « ابلیس» در قرآن ، همان سیمرغ است . با آمدن اسلام ، جنگ الله، با این فرهنگ سیمرغی آغازشد، و تاکنون ادامه دارد ، ودر زمان آخر، به شکل « دجال = دژ+ آل » خواهد آمد که باید نابود ساخته شود ، و اکنون وارد مرحله سوم شده است، که مدنیت غرب ، جنگ خودرا با همان سیمرغ افسانه ای، آغازکرده است. سیمرغ ، اکنون ، ازسه دشمن گوناگون ، سرکوبی میشود ، و اگر روزی ، فقط افسانه شده بود ، امروزه بنام « خرافه ضد علمی » کوبیده و دور افکنده میشود .
« شاهنامه» ، نامه سیمرغ است ، چون « شاه »، نام سیمرغ بوده است ، وشاهنامه ، به دور پهلوانان سیمرغی ( سام +زال+ رستم + سیاوش + کیخسرو ) میگردد . فردوسی، با این مرغ افسانه ایست که به اندیشه زنده ساختن ایران ازنو میباشد ! چون افسانه ، که آتش زنه باشد ، آتش فروز است . سیمرغ یا عنقا ، گوهر ِ آتش فروز دارد ( برهان قاطع ) . آتش فروز ، دراین فرهنگ به معنای « ازنو آفریننده » بوده است . اهورامزدا ، دراصل نام سیمرغ بوده است . اهوره ، اوره است که « ابرسیاه بارنده » باشد، که اصل افشاندن و جوانمردی شمرده میشود، که وجود خودش را میپاشد ، تا گیتی به وجود آید ، و مزدا ( مس + دا ) ، ماه زاینده واندیشنده ( زائیدن و اندیشیدن دراین فرهنگ مفهوم جفت باهم بودند ) است . نام سپهر ششم که مشتری خوانده میشود ، هم « انهموما » و هم « اهورامزدا » است . « انهوما = انهو+ هوما » به معنای « نای به » است . و هنوز درکردی « هوما » ، به معنای « خدا » هست . کوروش ، در نقش برجسته مرغاب فارس ، بالهای سیمرغ را دارد، و درفراز سرش ، نشان « سه تا یکتائی » را که بیان پیدایش جهان از « سه بُن » است، تاج او ساخته اند . تاج او بیان آنست که سیمرغ به او حقانیت به حکومت میدهد . سه تخم در بن ، تبدیل به سه تخم درفراز میشوند . کوروش دراین تصویرخودرا با سیمرغ اینهمانی میدهد . همچنین بزرگترین سرستونها درتخت جمشید ، نیم تنه فوق العاده بزرگ سیمرغ است . وسیمرغ ، اگرچه به روایت عطار، نماد سی تا مرغ (سی روز درماه= سیمرغ ) است ، ولی درواقع به معنای « سه + مرغ » میباشد . بیست هفت منزل (= کده ) ماه ، از « سه بُن » پیدایش می یابد، که باهم ، سی روز یا سی مرغند .اینکه هخامنشیها زرتشتی نبودند ، ازهمان « فروردین یشت » اوستا ، مشخص میگردد . چون در فروردین یشت که موبدان آنرا به روایت خود تغییر شکل داده اند، فره وشی همه بزرگان درتاریخ زرتشتیگری، ستایش شده اند ، ونام هیچکدام ازهخامنشیها، میان این نامها نیست . این مشخص میسازد که زرتشتیان، ارجی به حکومت هخامنشی نمیداده اند .
زرتشت ، تصویر دیگری از« اهورامزدا » ارائه میدهد که هخامنشیها و ایرانیان و تورانیان پیش از آمدن زرتشت ، داشته اند . درواقع این دو تصویر گوناگون اهورا مزدا هستند که رویاروی هم میایستند ، و تراژدی، درست ازهمین نکته، شروع میشود . اصلاحی را که زرتشت در تصویر اهورامزدای سیمرغی کرد ، درست با« جاماسپ و گشتاسپ و اسفندیار و پسر اسفندیار، بهمن» ، بزرگترین دشمن سیمرغ گردید، و تعقیب و سرکوب بت پرستان ، که همین سیمرغیان بودند ، و شکستن بتهای آنها ، و تهی ساختن آتشکده ها از بت ها ، آغاز شد.
چنانکه درهمین آمدن سیمرغ بیاری رستم در شاهنامه دیده میشود ، دراصل، این سیمرغ بوده است که « خدای مهر » بوده است . چنانکه زال خطاب به سیمرغ
بدو گفت زال : ای خــداونــد مــهــر
چو اکنون نمودی بما پاک چهر
تحمیل دین زرتشتی، با جهاد دینی آغازشد، و طبعا سرانجام چنین جهادی ، رویاروئی با « خانوداه سام ، زال ، رستم » بود که سیمرغی ، بودند ، و نقش فوق العاده مهم « تاج بخشی » را درایران داشتند . « تاج بخشیدن » ، به معنای « حقانیت دادن به حکومت » بوده است . تاج بخشی که نگاهبانی از ارزشهای بنیادی فرهنگ ایران بوده است ، ارجی بیشتر از شاهان و مقام شاهی داشته است . ازاین رو، سام و زال و رستم ، علاقه ای به شاه شدن ندارند . بنیادگذاردن « یک حکومت زرتشتی» ، با گرفتن« حقانیت به حکومت از ارزشهای سیمرغی» ، نا همخوان ونا سازگار بود . این بود که اسفندیار درهنگام مرگ ، برغم شکست از رستم ، وبرغم خواست پدرش گشتاسپ که حتی حاضر بسپردن شاهی به او نبود، وبرای اینکه اورا ازسر خود بازکند ، به جنگ با رستم میفرستد ، چون میداند که دراین جنگ ، اسفندیار از بین خواهد رفت ، از رستم میطلبد که بهمن ، پسرش را به تخت شاهی برساند و به او حقانیت به حکومت بدهد( تاج ببخشد) .
کنون بهمن این نامور پورمن خردمند و بیدار دستورمن
زمن تو پدروارش اندرپذیر همه هرچه گویم ترا یادگیر
بزاولستان در ورا شاد دار همه کار بد گوهران یا ددار
بیاموزش آرایش کار زار نشستنگه بزم و دشت شکار
می و رامش و زخم چوگان وبار بزرگی و برخوردن ازروزگار
تهمتن چو بشنید برپای خاست ببرزد بفرمان او دست راست
که گر بگذزی زین سخن نگذرم سخن هرچه گفتی تو فرمان برم
نشانمش برنامور تخت عاج نهم برسرش بر دلارای تاج
این رفتار بزرگوارانه و جوانمردانه ِ سیمرغی را نشان میدهد . برغم آنکه گشتاسپ و اسفندیار، درهمه جا، نیایشگاههای سیمرغ را به کردار بتخانه ، ویران ساخته اند، و به سیمرغیان، دین زرتشتی را به ضرب شمشیر، تحمیل کرده اند ، رستم می پذیرد که حقانیت به حکومت ایران را به بهمن که برترین دشمن سیمرغیان میشود ، ببخشد .
ما دراین داستان ، رویاروئی « زرتشتیگری جهادی و متعصب و خشک اندیش » را با « فرهنگ سیمرغی، که ازجمله خرمدین هم نامیده میشد ، ویکی از نامهای سیمرغ ،هم خرّم وهم خرّمشاه بود »، با شیوه رفتار سیمرغیان و فرهنگ سیمرغی در برابرادیان جهادی ونوری، می یابیم . آنگاهست که دیده میشود که دراین داستان ، گوهر فرهنگ ایران، که فرهنگ سیمرغیست ، فرهنگ زنده ایست ، که هنوزدر رگ و ریشه ضمیر هرایرانی زنده است . با چنین شناختی است که ما پیوند تنگاتنگ ِ فردوسی و مولوی را باهم بازمیشناسیم . این ارزشها ، که سیمرغ در باره شیوه رفتار با دشمن به رستم میآموزد ، همان ارزشهائی هستند که در غزلیات مولوی ، گسترده شده اند .
با چنین شناختی است که دیده میشود ، شاهنامه ، دربرگیرنده ارزشهای فنا ناپذیر فرهنگ سیاسی و اجتماعی و دینی است که در کاخ بلندی که از باد و باران گزند نمی پذیرد ، بنا نهاده شده است . تعصب دینی، که زاینده اندیشه جهاد و استبداد فکری و خفقان است، و هرکه را موءمن به دین خود نمیداند ، دشمن و دُروند میشمارد، با فرهنگ سیمرغی رویارو میشود ، که هرانسانی را ، جفت خدا یا هما میشمارد. هما ، سایه هرانسانیست ، یا به عبارت دیگر، تخمیست که دراندرون تن هرانسانی، کاشته شده است ( سایه = سیور= تخم سیمرغ ). این اندیشه ، اصل آزادی است ، چون حقیقت درهرانسانی هست، ونیاز به واسطه ندارد، ودرهرانسانی، تخم دیگری از سیمرغ ، خدای تنوع و طیف و رنگارنگی هست .هرتخمی ازخوشه سیمرغ ، به گونه ای دیگراست . خوشه سیمرغ ، خوشه همه تنوعات است . ازاین رو ، سیمرغ ، فقط « نقش دایه ، یعنی ماما » را برای زایانیدن بینش حقیقت ازهرکسی بازی میکند .
این تضاد و تناقض در دوتصویر اهورامزدا ، دو خدا ، یا «اهورامزدای زرتشتی » و « اهورامزدا یا سیمرغ خرمدین » ، تراژدی بزرگ تاریخ ایران درهزاره ها گشته، و تا کنون ادامه دارد . دررویاروئی اسفندیار بار رستم که در واقع ، رویاروئی « اهورامزدا » با « سیمرغ » است ، گوهرفرهنگ ایران، عبارت بندی میشود و شکل به خود میگیرد.
فرهنگ چیست ؟
گوهرفرهنگ بطورکلی ، ازشیوه تفکر و رفتارما با دیگری ، با آنکه جزما میاندیشد ، با آنکه غیرازما میپرستد ،با آنکه اخلاقی جزما دارد ، با آنکه متعلق به طبقه ای دیگر، به ملتی دیگر، به نژادی دیگر، به جنسی دیگر، به قومی دیگر، به خانواده ای دیگر.. ... و درمقوله « دیگری بطورکلی » قرار میگیرد ، ... مشخص میگردد . فرهنگ ، پذیرش دیگری ، در دیگربودنش هست . درست سیمرغ ، خوشه تخمه هائیست که همه دانه هایش باهم فرق دارند .او در درون هرانسانی ، دانه ای دیگراست . او همآهنگی گوناگونی و تنوع و رنگارنگی است . اینست که « فرهنگ » ، اساسا نام ویژه« سیمرغ » بوده است . گوهرخدای ایران ، همآهنگی رنگها و گوناگونها و نقشها وصورتها ودیگربودنها است . دراینجا ناگزیریم که پیوند اندیشه « جفت » و « تنوع و گوناگونی و رنگارنگی » بررسی کنیم . چون تصویر جفت یا همزاد یا یوغ ، در الهیات زرتشتی ، یکراست تبدیل به دوضد آشتی ناپذیر میشوند ، چه آن دورا ، دوضد آشتی ناپذیر کیهانی تفسیر کنند، که هزاره ها درگذشته الهیات زرتشتی کرده است، چه آن دو ر ، دو اندیشه و دوارزش متضاد دربُن انسان بداند ( که امروزه در ترجمه ها انجام داده میشود ) . اندیشه جفت یا همزاد، که درفرهنگ اصیل ایران ، پیکریابی اصل عشق بود ، درالهیات زرتشتی ، درست بُن دشمنی گوهری و آشتی ناپذیرمیگردد، و به شکل « اهورامزدا + اهریمن » یا « سپنتامینو+ اهریمن » درمیآید . در برداشتهای تازه ، تبدیل به دواندیشه یا دونیروی روانی و ضمیری آشتی ناپذیرباهم در درون انسان میگردند . دریک صورت ، بُن کیهان، ستیزو جنگ و کینه میگردد . درصورتی دیگر، فطرت انسان، ستیزندگی و تنش همیشگی میگردد ، که سپس، این بینش درونسو، درگیتی و تاریخ بازتابیده میشود ، و همه پدیده ها و رویدادهارا تنش و کشمکش دودشمن آشتی ناپذیر می یابد . تصویر« جفت » ، در الهیات زرتشتی ، تبدیل به « تضاد سپیدی و سیاهی » ، « روشنائی و تاریکی » ... میگردد ، که باهم درجنگند . وارونه این گونه تفکر، در فرهنگ سیمرغی، اصل دشمنی( به معنای آنکه میخواهد مخالف را سر به نیست کند ) و شرّ درجهان نبود . در فرهنگ سیمرغی ، میان دوجفت سیاه و سپید ، یا تاریکی و روشنائی ، کمانی از رنگهای به هم پیوسته، و سایه روشنی های گوناگون بود .به همین علت ، درست واژه جفت که درکردی ، « جوت» هست ، در زیر نفوذ الهیات زرتشتی ، تبدیل به واژه « جدا»ی امروزه شده است . آنچه عشق و صمیمیت و همسری بوده است ، تبدیل به جدائی و بیگانگی گردیده است . این قضیه در بسیاری از اصطلاحات رویداده است ، و یک واژه، معنای متضادش را پیدا کرده است . همان « جفت یا دوچیزبهم پیوسته = جوت » ، تبدیل به واژه « جدا» شده است که درپهلوی « جود jud+ جوتارjuttar» باشد . درحالیکه در زبان اردو ، این واژه به همان معنای اصلی باقیمانده است . ازیکسو به کفش و پاپوش، جوتا میگویند و ازسوی دیگر به شیارکردن ، جوتنا میگویند . این دو ، پیکریابی های اندیشه جفت شدن بوده اند . در فرهنگ سیمرغی ، جفت ، در تصویر « هلال ماه و رنگین کمان » که هردو کمان شمرده میشوند ، بیان میشده است ( همای خمانی= همای کماندار= آرش کمانگیر، تیروکمان ، نشان عشق بود ) . درکمان، دوسر یا دوانتها که جفت باشند، درخمیدگی کمان، به هم پیوسته اند . میان یک جفت ، که رنگین کمان باشد ، طیف و تنوع و رنگارنگی و گوناگونی است ، نه مانند الهیات زرتشتی ، تهیگاه و خلاء و بریدگی . ازجمله نامهای سیمرغ ، « همای خمانی » بوده است . واژه کمان دراصل ، خمان بوده است ، چون کمان، خمیدگی و کشیدگی است.همای خمانی ، به معنای « همای کماندار» است . البته به رنگین کمان ، کمان بهمن هم میگویند ، چون بهمن بنا بر ماه یشت ، تحول به هلال ماه می یابد . این بهمن ناپیداست که در جفت بهرام و ارتافرورد ، پیدایش می یابد ، که باهم، سه بُن گیتی ( سه مجمر آتش ) هستند . قوس قزح ، نیز« قوس یا کمان سیمرغ » است ، چون بنا بر منتهی الارب : « قزح نام فرشته ای موکل بر ابر ، و نام پادشاهی از پادشاهان عجم ، وقوس منسوب است بسوی این دو » . فرشته موکل برابر، سیمرغ است، و پادشاه ، همان هماست که اینهمانی با سیمرغ دارد . آنچه مهمست اینست که درفرهنگ سیمرغی، بجای دشمنی وستیزو بریدگی و جنگ که میان همزاد وجفت درالهیات زرتشتی وجود دارد ، رنگارنگی و تنوع و آشتی و زیبائی وجود دارد . درفرهنگ سیمرغی، مفهوم دشمنی وشرّ وتهی( خلاء ) و بریدگی وجود نداشت ، بلکه دیگری ، « دیگر بود ، به گونه ای دیگر بود ، به رنگی دیگربود » ، ولی به رغم دیگربودن ، همیشه امکان پیوستگی دراثر همین کشیدگی ودرهم آمیختگی وجود داشت .
به همین علت نیز به رنگین کمان ، « رخش » هم میگفتند ، چون رخش ، رنگی میان سیاه و بور ، یا سرخ و سفید درهم آمیخته بود . اسب رستم ، پیکر یابی « رنگین کمان = سیمرغ » ، اصل رنگارنگی ، آشتی وهمآهنگی گوناگونیها بود . « نوشه » هم قوس و قزح بود ( در سانسکریت به قوس قزح ، ایندرا دانوشهIndra Dhanushe گفته میشود که معنای رنگارنگ هم دارد ). انوشیروان ، « روان انوشه یا نوشه» داشت ، یعنی « روان آشتیخواهی و خوش طبعی و زیبائی » داشت . البته « روان» هرانسانی، اینهمانی با « رام = خدای عشق و موسیقی و رقص » داشت . دراردو، به خوش مزاج و زنده دل و ظریف ، رنگیلا گفته میشود . جهان همائی+ بهمنی ، جهان شادی و خرّمی وجشن وهمآهنگی و آشتی خواهی بود .دراین جهان ، ستیزو پارگی و دشمنی ( پارگی اهریمن ازاهورامزدا ) وجود نداشت .
همه اضدادو مخالفان ، فقط چیز دیگر بودند ، رنگ دیگر بودند ، که میشد باهم همآهنگ کرد . ازاین رو به هفت آسمان ، پرده هفت رنگ گفته میشد . هفت آسمان ، خود گونه ای رنگین کمان بود . آسمان اول ، ازسنگ خارا بود ، آسمان دوم از فولاد بود ، اسمان سوم ازمس بود ، آسمان چهارم از نقره بود ؛ آسمان پنجم ، از طلا بود ، آسمان ششم از زبرجد بود و آسمان هفتم از یاقوت بود . فلزات و سنگهای گرانبها ، همه رنگهای یک رنگین کمان بودند .
بجای « تضاد سیاه وسپید الهیات زرتشتی » ، مفهوم رنگارنگی ، بیان آشتی و همآهنگی و گوناگونی میان جفت بود . درگرشاسپ نامه اسدی درباره سیمرغ میگوید ( در جزیره رامنی ، که همان رامنا باشد ، صفحه 153) :
پدید آمد آن مرغ(که سیمرغ باشد) هم در زمان
ازو شد چوصدرنگ فرش، آسمان
چو باغی روان درهوا ، سرنگون
شکفته درختان درو گونه گون
چو تازان ُکهی پرگل و لاله زار
زبالاش ، قوس قزح صد هزار
ازاین رو بود که الهیات زرتشتی ، دشمن رنگها بود، و فقط سپید را که اینهمانی با نورمیانگاشت ، می پذیرفت . درواقع ، جهان و زندگی و فکر را، تهی از تنوع و طیف میخواست ومیکرد . آنکه در اضداد « اهورامزدا + اهریمن » میاندیشد ، همه پدیده ها را ، همه « دیگر بودگیها » را تبدیل به همین سیاه و سپید ، یا تاریکی و روشنی میکند . در« دیگری » ، ضد و دشمن می بیند ، نه تنوع و طیف . اینست که الهیات زرتشتی ، همه پدیده های آسمانی و زمینی را به این دوگونه ضد ، ازهم پاره کرده است . دربندهش، بخش ششم آن ، میتوان دید که چگونه موبدان زرتشتی، جهان هستی را ازخدایان گرفته تا همه پدیدهای زندگی، جبهه جنگ اضداد باهم ساخته اند . رنگین کمان آشتی وهمآهنگی سیمرغی ، تبدیل به رزم ابدی میان اهریمن و اهورامزدا یا تاریکی وروشنائی و باطل وحق ، و بالاخره ، موءمن ( اشون ) وکافر( دروند ) گردیده است . چنین شیوه اندیشه ای ، بُن تعصب و جهاد است.
اینست که از درک جهان، به کردار« رنگارنگی و گوناگونی» میپرهیزد، و دررنگین کمان، که نماد این گونه اندیشه است ، ویژگی دیوی و اهریمنی می بیند .
این اندیشه الهیات زرتشتی در بخش نهم بندهش ، پاره 140 بازتابیده شده است : » این ستونک را که به آسمان پیدا باشد که مردمان سن ور خوانند ، هرچه آبی ، زرد ، سبز، وسرخ و نارنجی است ، واخش دیوند ... ایشان را دیوان سامگان نیز خوانند و هرچه سپید است ، واخش ایزدیست » . مردمان ، رنگین کمان را « سن +ور» یعنی زهدان و یا پستان ویا پر سیمرغ مینامیده اند . همچنین« دیوان سامگان » نام آنها بوده است .سام و زال و رستم که سامگان باشند ( سامه = سامن، سمن ) ، سیمرغیانند، که مورد دشمنی الهیات زرتشتی اند .وسام و سمن درسانسکریت ، درست به معنای « همآهنگی » است . هنوزهم « سم » درپشتو به معنای« همآهنگی» است . ازیکسو اندیشه جفت وهمزاد ، درالهیات زرتشتی ، بلافاصله در زمان خود زرتشت ، بُن ستیزندگی وجنگ و تنش و کشمکش کیهانی میشود، و مفهوم دشمنی سیاسی و اجتماعی و طبقاتی و دینی برآن بنا کرده میشود، و ازسوی دیگر، اندیشه جفت ، به همآهنگی رنگها و گوناگونیها و تنوع و طیف و آشتی و زیبائی کشیده میشود . ودرست گشتاسپ و اسفندیار و پسرش بهمن ، پیکریابی مفهوم نخستین ازدشمنی ، و زال و رستم و سیمرغ ، پیکریابی مفهوم جفت به معنای کمان رنگین آشتی خواهی و نفی جهاد دینی هستند .
ازآنجا که بسیاری از پژوهندگانی که دل به مسخسازیهای موبدان زرتشتی بسته اند، و انهارا حقیقت و« علمی» هم میخوانند ، و تبلیغاتچی ها ، این گوهر فرهنگ ایران را، ازیاد برده اند ، به چند عبارت کوروش کبیر می چسبند، و ازخود نمی پرسند که این چند عبارت ، از کدام فرهنگ تراویده است ؟ آیا چنین عباراتی ازکوروش ، میتواند از دین زرتشتی باشد ، که ازهمان گام نخستین پیدایشش ، بنیاد گذارجهاد دینی و استبداد عقیدتی و نابود سازی نیایشگاههای بت پرستان ( سیمرغیان وخرمدینان ، که بنیاد گذار فرهنگ آزادی و مردمی و مردمسالاری و مردمی سالاری بوده اند ) بوده است ، سرچشمه گرفته باشد ؟ بهترین گواه براین « دین جهادی بودن » و « ضدیت با هرگونه دیگر اندیشی » دین زرتشتی ، ازهمان آغازکار، در خود شاهنامه است . درهمان زمان زندگی خود زرتشت ، این روایت جهادی از دین زرتشت ، برنامه جنگهای گشتاسپ و اسفندیار و پسرش بهمن میگردد ، و اگرهم زرتشت بدان اعتراضی کرده است ، این اعتراض، نادیده گرفته شده است . پس این اندیشه مدارئی و آزادیخواهی دینی کوروش ، از کدام سرچشمه درایران ، روان شده است ؟ چنین به هم چسبانیهای ناهمخوان دوستان کذائی ! است ، که فرهنگ ایران را، سربه نیست ، ونامشخص و نامفهوم میکند ، و کرده است . دراین ُجستار، به گوشه ای ازاین صحنه رویاروئی رستم و اسفندیار، که آمدن سیمرغ به یاری رستم است ، بسنده میشود، که نماینده این گوهر فرهنگ هست، و با پدیده « سایه هما » پیوند دارد .
سیمرغ ، به مفهومی که ما دراثر چیرگی ادیان نوری از« سایه » داریم ، سایه برسر رستم نمیافکند ، بلکه به معنای فرهنگ سیمرغی بر سر رستم سایه میافکند . این سیمرغ خودش هست که فرود میآید، و خودش با رستم و زال، « میامیزد » و با آنها ، « اینهمانی پیدا میکند» . او مانند اهورامزدا ، روشنائی نیست که گوهرنورش ، برندگی تیغ است ، بلکه درختی است که ، افشاننده تخم جان درزهدان ( = تن ) انسانهاست .

چرا سیمرغ در« نیمه شب » میآید ؟
چرا سه هشیار، سه مجمرآتش میآورند؟

زال ، پی به ژرفای رویداد بی پیشینه تازه میبرد .او پی میبرد که این رویاروئی ، علت دیگری ، جز علتهای متداول دارد . مسئله برتری خواهی یک قوم و ایل ویا خانواده، بردیگری نیست . مسئله تجاوزطلبی سیاسی و اقتصادی نیست ، بلکه مسئله رویاروئی دوگونه جهان بینی وفکری و فرهنگی و دینی متضاد است . این اهورامزدای گشتاسپی-جاماسپی- زرتشت ، است که سیمرغ را به مبارزه میطلبد . این اهورامزدای گشتاسپی است که برای نابود ساختن فرهنگ سیمرغی، برخاسته است، و پیکرهای خدایان سیمرغی را می شکند، و نیایشگهایش را ویران میسازد و مراسمش را تحریم میکند . اسفندیار، به سرکوبی دین سیمرغی و آئین هایش وشکستن بت هایش ، افتخار میکند و می بالد . این اسفندیاراست که میگوید :
نخستین کمر بستم از بهردین ( = دین زرتشتی، اهورامزدائی)
تهی کردم از بت پرستان ( که سیمرغیان باشند ) زمین...
چو رفتم همه بت پرستان بدند
سراسیمه برسان مستان بدند
(سیمرغیان درآئین دینیشان به آهنگ موسیقی میرقصیدند=سماع )
بمردی من آن باره را بستدم
بتان را همه بر زمین برزدم
برافروختم آتش زردهشت
که با مجمر آورده بود از بهشت
درآتشکده های زرتشتی ، فقط آئین آتش افروزی، به معنای تازه اش باقی میماند ، ولی همه بت ها وپیکرها شکسته و بیرون انداخته میشد.
« بُـت » ، که همان « پوت و پَت و پیت و پاته و پاده وبید ووید » باشد ، همان واژه نی = پاده ویا فیتک= پیتک است . سیمرغ ، نای به ، یا « نای = هوم = سن = استره= موسه= موسی = سئنا= سین» خوانده میشد . اسفندیار، درهفتخوانش که زرتشتیان درتقلید و دررقابت با « هفتخوان رستم » ساخته و پرداخته اند، به جنگ سیمرغ میرود ، و سیمرغ را میکشد ، ولی دوفرزند سیمرغ ( جفت ) از چنگال او رهائی می یابند . به عبارت دیگر، سیمرغ ، ازخاکسترخود برمیخیزد ، چون همان « جفت فرزند » ، نشان « بجای ماندن اصل آفرینندگی سیمرغ » است .
زال پی میبرد که دراین رویداد ، این خود سیمرغست که باید دربرابر اهورامزدا بایستد . این خود خدای ایران است که باید دربرابر خدای تازه وارد، و جهاد طلب، که نام خود سیمرغ هم به خود داده است ، میخواهد اورا سر به نیست کند ، اورا به آتش بسوزاند و خاکسترکند. این اهورامزداست که میخواهد جانشین سیمرغ بشود. این اهورامزداست که میخواهد اصل حکومترانی و تاج بخشی شود. اینست که به رستم میگوید :
یکی چاره دانم من این را ، ُگـزیـن
که سیمرغ را یــار خوانم برین
گراو باشدم زین سخن ، رهنمای
بماند بروبوم کشور بجای
وگرنه شود بوم ما ، کند مند
ز اسفندیار بد ، « بـد پـسـنـد »
دراین کار، راهی جز « یارشدن سیمرغ » نیست . این سیمرغست که باید شیوه برخورد با اهورامزدا ، با اسفندیار، و با لاخره با دشمن خودش را که خدای مهراست ، معین سازد . این دشمنی ، دشمنی با خودِ سیمرغ ، دشمنی با اصل مهر ، با خود بُت ، با موجودیت خود خدا ست . اصل مهر، دیگر همه را را دربرنمیگیرد و فقط تبدیل به « مهر میان موءمنان ، و همدینان وهماندیشان » ، و دشمنی و جنگ با « دیگراندیشان و کفار» میگردد . اینجا باید خود سیمرغ ، شیوه رویاروئی و دفاع ازخود، یا « رزمان پرهیز» را که شیوه اوست ، معین سازد . این خود سیمرغست که باید رویاروی اسفندیار بایستد . این اصل مهراست که باید روش دفاع از دشمن مهر را مشخص سازد . آیا مهر، اساسا دشمنی دارد ؟

یارشدن سیمرغ
« سیمرغ ، ایاراست »
سیمرغ،عیار است= اندازه وپیمانه واصل ارزش است
سیمرغ ، عــیـّـار است
سیمرغ ، عیال است

این اصطلاح« یار» که دراصل « ایار» باشد، وهمان معنای « جفت» را دارد ، منش ویژه ای به ادبیات و عرفان و جنبشهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی داده است . سیمرغ ، هم ، ایار، به معنای « عیارو معیار» است ، هم « دلبرعیـّار» شعرا و عرفا باقی میماند، و هم جنبش « عـّیاری » را در ایران پدید میآورد، و هم ریشه خوی عیاری ، به معنای جوانمردی و فتوت و مردی و مردانگی است( سمک عیار)، و هم پرورنده شیوه ِ« پیکاردرخفا و پنهانی» است که به معنای تردستی و زیرکی و حیله ، زشت ساخته شده است ، وهم عیال هرانسانیست . وهم سیمرغ، دریارشدن با رستم ، جوانمردی در پیکار را، به اوج خود میرساند و عیاری میکند ، وسرمشق « جوانمردی در پیکاربا مجاهدان دینی» است . یک جوانمرد، چگونه با دشمن روبرو میشود ؟
البته امروزه ، معنای اصلی « یار» بکلی فراموش شده است . « یارشدن » ، همان معنای « جفت شدن با خدا » را داشته است .سیمرغ با انسان ، یار است . یار یا « ایار که درپهلوی aayaar ، aayarih» میباشد، و معربش همان « عـیّـار»است ، به معنای جفت است. جنبش عیاران درایران ، جنبش همین سیمرغیان بوده است . و اصطلاح و آرمان ِ« عیارو عیاری» در ادبیات ایران ، یادگارشیوه زندگی اینانست . .سیمرغ با هرانسانی، یار است ، یعنی جفت هرانسانیست . این تفاوت کلی رابطه انسان باخدا ، درفرهنگ ایران با رابطه الله و یهوه و پدرآسمانی و اهورامزدای زرتشتی با انسانند. دراسلام و یهودیت ،انسان ، عبد الله و یهوه است ، در فرهنگ سیمرغی، هرانسانی ، یاروجفت ومعشوق یا عاشق ِ سیمرغست ، نه عبد او . رابطه میان انسان وخدا ، یاری است ، نه عبودیت وبندگی و تسلیم شدگی واطاعت . « یار» ،همان « یاور ، یاورنا » است که معنای «جفت» داشته است . ازاینرو به دسته هاون که جفت هاون است ، یار یا یاور( یاورنا ) گفته میشده است ، همچنین ، کودک درزهدان با پوست نازکی که در زایمان بر روی بچه پیچیده شده است ، همین یاوره و یارک نامیده میشده اند . به همین علت به« جوزا» که جفتند ، ایار گفته میشده است ( بحرالجواهر) . همچنین به تفسیر زند که شرح و تفسیر اوستاست ،« ایارده» گفته میشده است . همچنین به « دست برنجن» ، ایاره و یاره گفته میشد . علت هم اینست که ایاره یا یاره یا دست ابرنجن ، نماد جفت بودنست ، چون دست برنجن، حلقه ای از« زر» و از « سیم » هست که زنان در دست و پای میکنند و در اشعار اسدی درگرشاسپ نامه دیده خواهد شد، که یاره را ، از نشانهای « پیامبری » میداند . « یاره »و « ایاره » ، به جفت بهرام و سیمرغ گفته میشده است که بُن عشق و بن پیدایش انسان و جهان و زمانند . واژه « پتیاره patyarak+pityaarak » که موبدان زرتشتی ، آنرا زشت ومظهر بدی و تباهکاری ساخته اند ، کسی جز همان « بهرام » ، جفت سیمرغ نبوده است . این نام دراوستا « yaara+pait » میباشد ، ودرحقیقت ، به معنای « یار وجفت نای + یارو عاشق سیمرغ » میباشد . پات و پیت و پوت و پت ، همان واژه « فیت و فیتک و پیتک کردیست ، که تبدیل به واژه « بُت » در ادبیات ما شده است. بت پرستی ، همان « پرستش سیمرغ » بوده است. و برانداختن بت پرستی و بتخانه ها از اسفندیار، مقصود برانداختن آئین سیمرغی یا خرمدینی بوده است، هرچند اشاره به برهمن میشود . آئین سیمرغی در شاهنامه و اسدی نامه ، بنام آئین برهمنی یاد میشود . علت هم مشابهت « برهمن» با « بهمن» است .درآمدن اسفندیاربه جنگ رستم ، سیمرغ با دشمن خونین خود ، با قانل خود ، با براندازنده و نابود سازنده خود ، روبرو میشود، و درشیوه رفتاراو با چنین دشمنی، با چنین برداشتی از دشمنی و از دین و ازخدا ، میتوان اوج فرهنگ مردمی ایران را دید ، که چند عبارت کوتاه کوروش در برابرآن ، مقداری ندارد ، و فقط « رسوبات ناچیزی » ، ازاین فرهنگ مردمی است .
« یارشدن یا جفت شدن یا همیارشدن »، به معنای فرشگرد و نوآفرینی است . اینست که دربخش اول گزیده های زاد اسپرم ، درباره فرشگرد میآید که 23 - سوم همیار بودن آفریدگان با یکدیگراست ، و ازهمیاری ، همسپاهی( اتفاق ) ، ازهمسپاهی ، پیروزی بردشمن باشد که خود درحقیقت ، فرشکرد است . فرشکرد و پیروزی و آفرینندگی ، پیآیند ، یاری و همیاریست ، و درست پیروزی وفرشکرد در جنگ میان اسفندیار و رستم ، با « یارشدن سیمرغ با رستم » ممکن میگردد .
« یارو یاری » فقط ، پیوند آمیزشی و عشقی است . سیمرغ ، ایار یا « دلبرعیار» هرانسانیست . ویژگیهای این عیار، در غزلیات مولوی زنده مانده است . سیمرغ ، جفت یا ایارانسانست ، و هیچگاه پیوند خود را ازانسان، پاره نمیکند ، بلکه پس از آشکارشدن ، با یک چشم بهم زدن ، باز گم و ناپیدا میشود، و ما که جفت اوهستیم ، چنان شیفته زیبائی او میشویم که به جستجوی او برمیخیزیم ، و او دراین آشکارشدن و گریزپائی ، همیشه با ما بازی میکند .
درکوی خرابات ، مرا عشق ، نشان کرد
آن « دلبر عیار» ، مرا دید ، نشان کرد
من درپی آن دلبر عیار برفتم
او روی خود آن لحظه زمن ، باز نهان کرد
من درعجب افتادم ، ازآن قطب یگانه
کز « یک نظرش » ، جمله وجودم ، همه جان کرد

دلبرعیار، یک بوسه میدهد و این بوسه است که انسان را جویای وصال او میکند و انسان را تشنه یافتن جفت میکندکه دربنش هست
بوسه ای داد مرا دلبر عیارو برفت
چه شدی چونک یکی داد ، بدادی شش وهفت
هرلبی را که ببوسید ، نشان ها دارد
که زشیرینی آن ، لب بشکافید و بکفت...
یک نشان دگرآنست که تـن نیز چو دل
میدود در پی آن بوسه به تعجیل و به تفت

این گریزپائی و گمشوندگی او پس ازیک بوسه و یک نظر، همان ویژگی لطافت ونازکی « سایه » را دارد
دل را زغم بروب ، که خانه خیال اوست
زیرا خیال آن بُت عیار نازکست
روزی بتافت سـایـه گـل بر خـیـال دوست
بردوست کارکرد، که این کار نازکست

عشق ، خسرو عیار است(خسرو= هوسرو= نای به = سیمرغ )

من دوش گفتم « عشق » را ، ای « خسرو عیار» ما
سر درمکش منکرمشو، تو برده ای دستار ما
واپس جوابم داد او ، نی ازتو است این کارها
چون هرچه گوئی وادهد ، همچون صدا کهسارما
می گفتمش خود ما کُهیم واین صدا ، گفتارما
زیرا که ُکه را اختیاری نبود ای مختارما

این دلبرعیار، معشوق پنهان و جفت جداناپذیر هرانسانیست

اگر عالم همه پرخارباشد دل عاشق ، همه گلزارباشد
وگر بیکارگردد چرخ گردون جهان عاشقان پرکارباشد
همه غمگین شوند و جان عاشق لطیف وخرّم و عیار باشد
وگرتنهاست عاشق ، نیست تنها که با معشوق پنهان ، یار باشد
شراب عاشقان از سینه جوشد حریف عشق ، در اسرار باشد

پرده دار( دلبرعیار) ، برپرده، سایه خودرا میاندازد. « گفتار»اوبامن، سایه اوبامنست .من بی ادبی میکنم و خود را به کری میزنم وبازی ومکر عیارانه میکنم . اومی بیند که سایه اش را من نادیده گرفتم ، آنگاه با دهان خودش گوشم را میگزد، و درواقع دهانش را به گوشم می پیوندد ، ومن بیواسطه با او یاروجفت میشوم .
پرده خوش آن بود ، کز پس آن ، پرده دار
بارخ چون آفتاب ، سایه نماید نگار
آید خورشید وار، ذره شود بیقرار
کان رخ همچون بهار ، از پس پرده مدار
خیز که این ، روزماست ، روز دلفروز ماست
ازجهت سوزماست ، عشق چنین پر شرار
بنده آن پرده ام ، گوش ، گران کرده ام
تا که به گوشم ، دهان آرد آن پرده دار
مکر مرا چون بدید ، مکر دگر او پزید
آمد و گوشم گزید ، گفت هلا ای عیار
بی ادبی هم نکوست ، کان سبب جنگ اوست
سرنکشم من زدوست ، بهرچنین کار و بار
این رفتار عاشقانه، دربازی باهم ، رفتاردو شوخ است .شوخ هم معنای زیبائی و هم معنای بازی دارد .
انسان، جفت ویارسیمرغست ، روابط میان خداو انسان را ، بازی وخرمی و دلربائی و برد ومات شطرنجی معین میسازد . این بکلی با ساختارروابط میان انسان با یهوه ویا با الله و یا با پدرآسمانی یا با اهورامزدای زرتشتی ، فرق دارد . دراین ادیان، خدا ، همبازی انسان نیست. درفرهنگ سیمرغی، انسان وخدا ، همبغند، انبازند .
این اندیشه « جفت پنهانی یا عیِـّارانسان» که همان سیمرغ یا عنقاباشد، وبا انسان ، درجستجوی حقیقت ، میجوید ، شکل « خضرخندان» را گرفت. آنچه را ما امروزه بشکل انتزاعی ، «جستجوی حقیقت » مینامیم ، آنها « جستجوی آب زندگی » مینامیدند، چون « آب وشیرابه ومان یا اشه » ، همان حقیقت بود .جوهرجانها وچیزها، حقیقت آنچیزهاست . با این تفاوت ، که آنها ، اشه یا آوه یا شیرابه یا مان را، در درون هرچیزی در گیتی میدانستند ، نه فراسوی گیتی . همچنین این اندیشه « دلبرعیارو معشوقه نهانی ، که جفت ما بود و مارا به حقیقت میکشانید » ، در شکل «دیوانگان » پدیدارشدند . آنها حاضر بودند بنام دیوانه ، عمری ازاجتماع ، تحقیرو مسخره ودست انداخته ومضکه کودکان ومردم بشوند ، ولی حقیقت را که برضد شریعت یا افکارحاکم بگویند که دراجتماع ، معیار عقل و واقعیت بود ، و هنوزما عاقلان اجتماع، حاضر نیستیم ، یادی از آنها، بنام « شهدای واقعی اجتماع » در راه آزادی و حقیقت بکنیم ! این خدای ایران بود که خضر میشد ، که دیوانه میشد ، که ملا نصرالدین میشد ، که دخو میشد ، که مست وخراباتی میشد ، که دلقک میشد که عیارمیشد ، که صعلوک میشد ، که مطرود و زندیق میشد ، و همه جا مورد تمسخرو تحقیر قرارمیگرفت .
ولی مردمان ، حقیقت را در مراکزقدرت میجویند . مردمان ، حقیقت را نزد کسانیکه تهدید وانذار میکنند و ارهاب و خشم میکنند و دوزخ میسازند و شمشیر برنده در دست دارند ، میجویند . مردمان حقیقت را نزد کسانی میجویند که باید به آنها تعظیم کرد و پیش آنان سرتسلیم فرود اورد . حقیقت و خدا ، اینهمانی با قدرت و عظمت و قهاریت و غلبه گری و تهدید و وحشت اندازی و فاصله یافته اند . به آنچه ما به نظر تحقیر مینگریم ، نمیتواند حقیقت باشد . حقیقت ، نمیتواند نزدیک و جفت ما باشد . آنچه نزدیک ماست و جفت ماست و صمیمی با ماست ، نمیتواند ، خدا وحقیقت باشد . خدا و حقیقت ، دورند ، دورازدسترسند، پشت دیوارند ، چند حاجب و دربان، مارا ازآنها دور نگاه میدارد، درآسمانند ، فراسوی گیتی هستند، در پایان زمان میآیند ، ازفردایند . ولی سیمرغ ، ُجفت انسان بود ، سایه انسان بود ، و انسان نمیتوانست ازاو بگریزد . انسان، به حقیقت ، به خدا ، آبستن بود . حقیقت، جنین و کودک انسان بود.

چرا اهورامزدا ، بی سایه است؟
اهورامزدا ، یاریا جفتِ انسان نمیشود
انسان، تخم اهورامزدا نیست
کیومرث که در الهیات زرتشتی ،
بُن انسان میباشد، برعکس جم ، بی جفت است
یهوه و الله و پدرآسمانی، نمیتوانند یارکسی باشند

چرا در ادبیات ما ،« سایه » ، ازآن ُهماست ، و هیچگاه سخنی از« سایه اهورامزدا » به میان نمیآید . علت آنست که درفرهنگ ایران ، حقانیت به حکومت و شاهی ( شاه ، غیر از شاهی است) ، استوار بر« ارزشهای فرهنگ سیمرغی» بوده است . کسی حق به حکومت کردن درایران دارد که سایه ُهما براو افتاده باشد . این تصویریست از فلسفه سیاسی ِ « حقانیت یابی به حکومت درایران»، که برغم سرکوبی ، دراذهان باقی مانده است، وشکل افسانه ای به خود گرفته است . پژوهشگران کذائی ِ اجتماعی و سیاسی ، برای یافتن اندیشه « حقانیت به حکومت »، درلابلای کتابهای آخوندهای مسلمان و موبدهای زرتشتی میگردند، و مو به مو آنهارا میشکافند، و آنهارا پژوهشهای علمی و عقلی میدانند ، ولی « سایه هما » را که حقانیت به حکومت نزد ملت بوده است ، اینان، خرافه و اسطوره وافسانه میشناسند . آرزوهای قلبی ملت ، افسانه وخرافه میشود ، و آزمندی های آخوندها وموبدها، که شهوت قدرت سراپاهای آنها را انباشته است ، حقیقت وعلم و عقل میشود ! آنگاه اینان ادعا میکنند که ملت ایران، هیچگاه درپی آزادی نبوده است ، و معنای « حکومت مردمی» را نمیدانسته است ، ودرتاریخش، خبری از آزادیخواهی واندیشه حکومت مردمی ومردمسالاری نیست . اینها با « چشم اسفندیار» بسراغ « فرهنگ ملت ، که فرهنگ سیمرغی است » میروند و این همان چشمیست که سیمرغ ، با تیرگز، آنرا بیدارو روشن ساخت .
درجستارهای آینده، بررسی خواهد شد که « سایه » ، به معنای « تخم و تخم سیمرغ » است ، و سایه انداختن هما ، همان « تخم افشاندن سیمرغ » است . خدا ، پخش و پراکنده و پهن میشود، و گیتی بوجود میآید ، و در درون هرجانی، تخم او هست . اینست که در این روند ، اصل خرد و بینش درخدا ، در همه انسانها پخش میشود. هیچ تصویری ازحکومت مردمی ومردمسالاری، روشنترو چشمگیرتر و برجسته تر، ازاین تصویر، درادبیات جهانی وفلسفه سیاسی، نمیتوان یافت.
چشمی که مناره را نبیند
چون می بیند ، مرغ بر مناره !
سیمرغ ، خوشه ایست که دارای تخمه یا نطفه همه انسانها و همه جانورها و همه گیاهانست . پس مجموعه تخم های همه جانهاست، وتخم ، تاریکست . و لی وارونه این تصویر، روشنی ، گاه وجای اهورامزدای زرتشت است ( بندهش بخش نخست پاره 1 ) . اهورامزدا برای آفرینش جهان ، تخم نمی افشاند . خودِ واژه « تخم » ، تبدیل به واژه هائی شده است، که به معنای« تاریکی »هستند . تا تخم ، نروئیده و نشکفته ، طبعا نهفته و تاریکست . «تخم » و« تم » که تاریکیست ، یک واژه اند .اینست که سیمرغ و اهورامزدا ، دوجهان بینی متضاد باهم پدید میآورند . یکی جهان را با تاریکی میآفریند، و دیگری با روشنائی . یکی، بُن همه چیزهای جهان و « بُن ِ هرجانی » میشود، و هرجانی و انسانی درگیتی ، و گیتی که مجموعه جانهاست ، اصالت دارند . این را امروزه میگویند ، اوج اندیشه سکولاریته .
دیگری که اهورامزدا باشد ، بُن هیچ جانی و هیچ چیزی نیست . درافغانی « تم » که سبکشده واژه « تخم » است ، به معنای تاریکیست . در نائینی به تخم و بذر و تخمه ، « تم و تمو » میگویند . تم و تول ، یعنی تخم و نژاد . درکردی ، تم ، به معنای مِـه و میغ است . در پهلوی به تاریکی توم tum میگویند، که همان واژه تخم است . در پهلوی (در وندیداد ) به تاریکی ، تومیکtumik گفته میشود . دراوستا به تاریکی temah گفته میشود .درسانسکریت به تاریکیtamas گفته میشود .با آمدن ادیان نوری ، هم تخم و هم تاریکی که قرین هم بودند، زشت ساخته شدند. چنانکه در سغدی، همان واژه « تم به معنای دوزخ است، و البته با آن، « تن انسان» هم ارزش تاریکی و دوزخی را پیدا کرد. چنانکه در سغدی به تن تم مارtammaar هم گفته میشود . علت هم این بود که در فرهنگ زنخدائی ، تن ، تخمدان و زهدان آفریننده بود . اکنون تن، دوزخ و تاریکی شده است . جهان مادی وجسمانی که « تنکرد» نامیده میشود ، تبدیل به دوزخ وجای تاریک و اهریمنی میگردد .
درکردی ، « ته مو= تـَمو » ، تهیگاه است، و ته مراندن= تـَمراندن » ، زیرخاک نهادن و فرونشاندند آتش است . ازاین نمونه ها ، بخوبی میتوان نزدیکی تم و تخم ، و نزدیکی تخم و تاریکی را باهم بازشناخت . اکنون با سیمرغ و اهورامزدا ، دوجهان متضاد در پیش خود می یابیم . سیمرغ ، سایه میافکند ، یا به عبارت دیگر تخم جانها رادرجهان میافشاند، وخودش ، درگیتی ناپدید وگم میشود ، و سپس باغبان و کشاورز و دایه و پروردگاریست که آنها را پدیدارمیسازد و میافزاید و به این خویشکاری او ، « آتش فروز» میگفتند ، چون آتش ، همان تخم و تخمدان بود . بدینسان ، هرتخمی ، در رویش و زایش و پیدایش ، ازخودش ، روشن میشود . این مجموعه پدیده ها بدین شیوه عبارت بندی میشد که « روشنی وفروغ از آتش است » .
این عبارت ، این معنارا داشت که هرچیزی ، خودش ، اصل پیدایش خودش هست .هرچیزی ، ازخودش، روشن میشود . ولی اهورامزدا ، تخم نمی افشاند و سایه نمیافکند ، بلکه او بود که همه جانها و انسانها را که سرچشمه روشنی ازخود نبودند ، روشن میکرد. او مرکز انحصاری همه روشنیها بود . در فرهنگ سیمرغی ، از خود ، روشن بودن، یا ازخود، روشن شدن و ازخود دیدن ، حقانیت به حکومت میداد . در زرتشتیگری ، کسی ، حقانیت به حکومت دار که روشنی اهورامزدا یعنی آموزه زرتشت را به مردم بتاباند و مردم با آن ، همه پدیده هارا ببینند. با اهورامزداست که حکومت ، باید استوار و آمیخته با دین شود. این اندیشه الهیات زرتشتی است که درشاهنامه پراکنده شده است که در دوره ساسانیان، دراین متون، تنفیذ گردیده است .
در فرهنگ سیمرغی « بـِه و بهی یا وَهو » به« بُن و تخم» گفته میشد ، که اصل آفریننده شمرده میشد، و چنانچه دیده شد ، درخود ، تاریکی را مضمر داشت . بهمن (= اخمن = هخامن ، که نام هخامنشیها ازاین ریشه ساخته شده است )، تخم درون تخم بود که اوج تاریکی است ، ازاین رو بهمن ، « فلان و بهمان » است . درالهیات زرتشتی ، اصل آفرینش ، روشنائی اهورامزدا بود . ازاین رو « بهی »، به چنین روشنائی ، اطلاق میشد . در فرهنگ سیمرغی ، سیمرغ خودرا درجهان میافشاند، و هرچیزی درجهان ، خودش سرچشمه آفرینندگی و روشنائی بود . هرچیزی ، ازخودش روشن میشد . پس ایستان سیمرغ، برتارک سر رستم ، برای آنست که « رستم ، از خودش ، ازچشم خودش که پیدایش کل جانش هست ، روشن شود » . در الهیات زرتشتی، روشنی ، فقط از اهورامزدا بود، و فقط « یک سرچشمه روشنی» بود . « چشم » ، درالهیات زرتشتی ، به « آئـیـنـه، که فقط صورت را دراثر بازتابیدن نور درخود نمایان میسازد » کاهش می یافت . چشم ، درفرهنگ سیمرغی ، « دین» ، یعنی « اصل زاینده بینش » است، درحالیکه برای اهورامزدا ، فقط « آئینه بازتابنده روشنائی » میشود ، و خودش ، اصل زاینده روشنی نیست . درک این تفاوت در این داستان ، نشان میدهد که با آمدن اهورامزدا ، درست مسئله ای در تاریخ ایران طرح شد که ما تا هنوز گرفتارش هستیم . « چشم اسفندیار ِموءمن به زرتشت ، و تیر گزسیمرغی رستمی که در هفتخوانش ، با ریختن خون جگر(= بهمن) دیو سپید ، چشم هارا خورشید گونه میسازد » ، همان مسئله رویارو شدن دو گونه بینش است .
این مسئله ، درچهره های گوناگون ، نمودارمیشود . یکی در « اولویت آتش بر روشنی » که شیوه بینش سیمرغی بود) اصالت گیتی و اصالت بینش انسانی )، و دیگری « اولویت روشنی بر آتش » که شیوه بینش اهورامزدائی بود( سلب اصالت ازگیتی و سلب اصالت ازبینش انسان= مردم ) .
ازاین رو در الهیات زرتشتی، گفته میشود که آتش ، از روشنی ، آفریده شده است ، نه روشنی ازآتش . این عبارت، بیان ِ تغییر گرانیگاه اصالت ازگیتی به اهورامزدا بود . این انتقال سرچشمه حاکمیت ، ازمردم به موبدان، وبه حکومتی بود که فقط مروّج دین زرتشت باشد . برای روشن کردن این نکته مهم ، پاره یکم از بندهش بخش نخست گواه آورده میشود : « هرمزد ، فرازپایه ، با همه آگاهی و بهی ، زمانی بیکرانه در روشنی می بود . آن روشنی ، گاه و جای هرمزد است که آن را روشنی بیکران خوانند . آن همه آگاهی و بهی را زمان بیکرانه است ...».
روشنی بیکران ، به معنای آنست که روشنی در یکجا ، انحصاری میشود، وهمه روشنیها ازآنجاست ، و طبعا این مرکز انحصازی روشنی، همه آگاه (= دارای کل علم هست ) ، و تنها اصل آفرینندگی است . روشنی، دیگر، از چیزی نیست ، بلکه فقط از اهورامزداست ، حتا روشنی درچشم خرفستران ( حشرات موذی ) . همچنین ، او، حق انحصاری آفریدن را بر بنیاد این همه آگاهی و روشنی بیکران دارد . ازاین پس، همه خدایان ایران، « گماشته اهورامزدا» میشوند . درحالیکه سیمرغ ، که خوشه کل جانهاست ، و دارای تخمه ها جانهاست ، با فروافشاندن تخمه هایش که – سایه افکندن نامیده میشود – این سرچشمه 1- آفرینندگی و2- روشنی در هرجانی و درتخم هرانسانی فرود میآید ، وسیمرغ ، موجودی جز« مجموعه این تخمها » نیست. با این تصویر است که هرچیزی ، هرجانی ، هرانسانی ، آبستن به سیمرغ = به خدا هست . خدا یا سیمرغ ، جفت انسانست . به عبارت دیگر، اصل روشنی و اصل آفرنندگی درهمه جانها و انسانها ، پخش میگردد ، و هرجانی وهرانسانی ، خودش ، اصل روشنی و بینش، و خودش اصل آفرینندگی میگردد .
اهورامزدا ، تخم نمی پاشد ، بلکه روشنی را ازخودش که تنها سرچشمه روشنیست، می تابد ، و هیچ چیزی، ازاین پس ، ازخودش ، روشن و بینا نیست ، و ازخودش ، روشن و بینا نمیشود . هیچ جانی وهیچ انسانی ، حق ندارد، سرچشمه روشنی و بینش باشد . این ، غصب اصالت ازخرد انسانست . هیچ انسانی ، روشنی و بینش، ازخودش ندارد . « چشم » ، درفرهنگ ایران ، تنها به « اندام حسی » گفته نمیشد . « چشم » ، هم به« خرد» ، و هم به « دین » گفته میشد . درفرهنگ ایران ، « چشم » ، به بینشی مستقیم که از ژرف جان خود انسان میتراود ، و جان یا زندگی را می پرورد و نگاه میدارد ، گفته میشد . عرفان ایران ، هرچند به « عقل» میتازد ، ولی معیار حقیقی بینش انسان را « چشم » میداند . عرفان ایران ، همان پیشینه فرهنگی ایرانی را ادامه میدهد . باید با تصویر« چشم » در فرهنگ سیمرغی آشناشد، تا ارزش و ژرفای این اصطلاح را درعرفان و به ویژه نزد مولوی بلخی، شناخت .
« چشم انسان »، درفرهنگ ایران ، « چشمه بینش » بود ، ولی با آمدن زرتشت، معنای « چشم » ، به کلی تغییر کرد . چشم انسان ، خرد انسان ، اندامهای دانائی وحواس انسان ، فقط « آئینه » شدند . در فرهنگ سیمرغی ، به چشم ، دین ( =اصل زاینده بینش) میگفتند ، نزد اهورامزدا ، به چشم ، « آئینه» گفته میشود . « دین » ، در فرهنگ سیمرغی (= نزد رستم ) و در دین زرتشتی ( نزد اسفندیار) ، دو معنای کاملا متضاد پیدا میکنند . یکی در دین ، اصالت انسانی را در بینش میشناسد ، و به آن در سیاست و اجتماع و اخلاق ، اعتبار میدهد ، و دیگری ، اصالت انسانی را از بینش ، سلب میکند ، و فقط به آموزه زرتشت ، یا آنچه ازاین به بعد ، دین ( رسوم و قواعد و آئینها و مناسک= آئین ) خوانده میشود ، مرجعیت در همه گستره ها میدهد . اینست که همه چیزها ، ازخودشان ، تاریکند ، ازخودشان اهریمنی و فرود پایه و زدارکامه هستند . جفت شدن، که « آمیختن » باشد ، فقط خویشکاری اهریمن است .
درفرهنگ سیمرغی ( نزد رستم ) در هرانسانی، سیمرغ یا ارتافرورد(= فروردین ، به معنای ِ بینش تراویده از بُنست، که سراسروجود را تحول میدهد ) ، بالقوه هست . فقط نیاز به دایه یا باغبان یا پرورنده دارد که این دانه را سبزکند ، این کودک خدا را ازاو بزایاند ، این خورشید را ازاو برآورد . این کار را « آتش فروزی» مینامیدند . سیمرغ ، هم تخم میافشاند و هم « آتش ، یعنی تخم » را میافروزد، و روشن میکند و پدیدارمیسازد، ولی خودش به کسی روشنی نمی تابد، حتا خورشید هم که اینهمانی با سیمرغ دارد درنورش ( خور= خونابه و باران و آب ) نطفه و تخمه به گیتی میپاشاند، وهرچیزی را « آبستن میکند، تا ازخودش روشن شود » . اینست که سایه افکنی و آتش فروزی، دو برآیند کاراو بودند ، تا بینش و روشنائی باهم ، تا آفرینندگی ، تا نیروهای نهفته درانسان ، بسیج ساخته شوند، و برون افشانده گردند.
اینست که سیمرغ میآید و1- پرش را برسر رستم میمالد، و2- برفراز تارک سررستم میایستد . بپا ایستادن ، رستاخیز و نوشوی و فرشگرد است . همچنین مالیدن وبسودن پر، انگیختن جفت سیمرغ دردرون ِ خود رستم است . سیمرغ ، دایه زایش تخم ِ سیمرغ که در درون رستمست ، میگردد، که در هنگام نبرد با اسفندیار، بیدارساخته نشده بود . سیمرغ، با فرودآمدن برتارک سررستم ، با رستم ، جفت میگردد، و دراین اقترانست که در رستم ، « چشم خورشید گونه » پیدایش می یابد .
ورطه ژرفی که اهورامزدا را از سیمرغ جدا میکرد، همین تفاوت اندیشه « بُن » با « آغاز» ، ویا تفاوت « پیدایش ازتاریکی یا تخم وبُن » با « آفریدن ازروشنی » بود . اهورامزدا ، ازروشنی همه چیزها را میآفرید ، و پیدایش از بُن وتخم را که ازتاریکی باشد ، رد میکرد . چنانکه دربندهش بخش دوم پاره 17 میآید که : « هرمزد آفریدگان را به صورت مادی آفرید. از روشنی بیکران، آتش ، ازآتش باد ، از باد آب ، از آب زمین و همه هستی مادی را فراز آفرید » . اهورامزدا ، از روشنی، آتش را میآفریند . این چه معنی دارد ؟ « مادی » درعبارت بالا ، astomandihاستومندی است . یعنی آنچه دارای « هسته و زهدان » است . در برهان قاطع ، هم « است » به معنای تخم و دانه وهسته میوه هاست، و هم به معنای « سرین و کفل مردم و است . درفرهنگ زنخدائی ، واژه های تخم و دانه وهسته و زهدان ، رابطه مستقیم با دیدن و بینش و دانش داشتند . بینش و روشنی ، از زهدان ، زاده ، واز دانه ، روئیده میشد( دانائی) . چنانچه از واژه « است » ، استونتنastontan ساخته شده است که به معنای دیدن و مشاهده کردن است . وازواژه « ارپ » که «غله جو» هست ، ارپونتن ساخته شده است که به معنای « آموختنن » است و همین واژه است که درعربی « ارب و عرف » شده و واژه « َعرفان و معرفت »، درست ازهمین رویش جو= ارپ = ارب که که درعربی معنای « شرمگاه زن» ( منتهی الارب ) را هم حفظ کرده است ، پیدایش یافته است .« ارب» که معرب « ارپ » است ، دارای معانی زیرکی و دها و عقل است. عقل و زیرکی، چیزی جزرویش « تخم جو» نیست . عرفان ، بینش زایشی و رویشی ازگوهرخود انسانست، نه دانشی آموختنی و منقول . برگردیم به نکته دقیق وحساس عبارت بالا ازبندهش، که اهورامزدا ، نخست از روشنی، آتش میآفریند » . آتش ، که آذرهم باشد ودرکردی : آگر، آور... است ، با تصویر ما از آتش هیچ رابطه ای ندارد . آتش که دراصل « تش و تشه » یا « تخشه » باشد ، همان نی است ، چنانچه درکردی ، تش و تشه به معنای دوک است که دوخ = نی میباشد . « آگر»، دربرهان قاطع به معنای سرین و کفلست مطلقا . درکردی ، آور، هم به معنای آتش وهم به معنای آبستن است( شرفکندی ) . و در هزوارش ، آذر، دارای دومعنای 1- زهدان و 2- زن آموزگار است . پس ، این روشنی ، یعنی همه آگاهی و خواست اهورامزداست که تخم و تخمدان را میآفریند ، و ازاین پس ، تخم و تخمدان ، ازاولویت میافتند . بدینسان معنای بینش و دانش و دین ( هم که بینش زایشی بود ) بکلی عوض میشود .
روشنی و بینش و دانش ، وام گرفته ازیک سرچشمه انحصاری روشنی که اهورامزداست، میشود . گرانیگاه « دین » که « بینش زایشی ازگوهرخود انسان » بود جابجا میشود . دین ، آموزه ای میشود که روشنائی وامیست، و باید بدان ایمان آورد . اینست که اهورامزدا ، برای مردمان سایه، نداشت ، چون وجودی نبود که « تخم بیفشاند، تا از تخم ، روشنی پدید آید » ، بلکه وجودی بود که فقط روشنی میافشاند ، از اینگذشته « مجموعه همه تخمه ها » دیگر، خدا نبود ، بلکه اهورا مزدا ، دیگر، خوشه ای نبود که همه تخمه هارا درخود دارد . این است که الهیات زرتشتی، ازواژه « خوشه » اکراه فراوان دارد ، و یا حذف میکند و یا مسخ میسازد و تحریف میکند . بدینسان ، اهورامزدا ، سایه نداشت . چون سایه ، به معنای « تخم و زهدان » است . و درست این تخم و زهدان تاریکست که سرچشمه روشنی است . ازاین رو ، جستجوی درتاریکی و آزمایش و رفتن به هفت خوان آزمایش ، بنیاد فرهنگ سیمرغی بود .
ازاین پیش دانسته هاست که میتوان دریافت که چرا سیمرغ ، شاخه « گز» را برای زدن به چشم اسفندیار، که اینهمانی با خرد زاینده انسانی دارد ، و دراسفندیار، دراثر « ایمان به آموزه زرتشت »، کور شده است ، برمیگزیند . چون نـام دیگر« گـز» ،« آذر» است . ودرست این گز= آذر( تخم وزهدان)، اینهمانی با سیمرغ داشت و ازسوی دیگر، همه چشمها ، تخم سیمرغند . « دی به آذر» در تقویم ( روزهشتم ماه = دی ، روزنهم ماه = آذر) به معنای آنست که آذر، اینهمانی با دی= سیمرغ دارد . گز و تیرگز، خود سیمرغ است . این خود سیمرغست که تیرنگاه و بینش میشود تا به چشم اسفندیاربپیوندد ، چون چشم هرانسانی نیز خود سیمرغست . سیمرغ ، بیان « روشنی و بینش ، ازتاریکی و درجستجو و آزمایش » بود . این جفت شدن تیرگز(= سیمرغ ) از رستم دوست ، با چشم اسفندیار ( که اینهمانی با سیمرغ دارد ) که دشمن خونین سیمرغ شده است ، چه معنائی دارد ؟

زال، سیمرغ را به یاری رستم فرامیخواند
چرا سیمرغ ، هنگام « نیمه شب» فرود میآید؟
« نیمه شب = هنگام همآغوشی بهرام وسیمرغ»


پس ازآنکه زال درمی یابد که هنگام آنست که سیمرغ دراین کار، یار و جفت رستم شود، تا پیروزشوند ، آنگاه سه نفر، سه مجمرآتش به بلندی ( کوه ) میبرند . جایگاه فرود آمدن سیمرغ یکی فرازکوه است ، و دیگری « کناردریا ، یا میان دریا» ست . و آنگاه زال، پری را که ازسیمرغ داشت از دیبا بیرون میآورد . اینجا سه مجمرآتش، بازنشان سه تا یکتائی سیمرغست .چنانچه در فرازکوه البرزنیز، آشیانه اش فراز « سه درخت » بود .
چو گشتند هرسه برآن رای، کند
سپهبد برآمد به بالای ، تند
ازایوان ، سه مجمر پرآتش ببرد برفتند بااوسه هشیارگرد
فسونگر چو برتیغ بالا رسید ز دیبا یکی « پر»، بیرون کشید
زمجمر یکی آتشی برفروخت زبالای آن پر، لختی بسوخت
چو یکپاس ازآن تیره شب درگذشت
تو گفتی هوا ، چون سیاه ابر گشت
هم آنگه چو مرغ ازهوا بنگرید درخشیدن آتش تیز دید
نشسته برش زال، با داغ ودرد
زپرواز مرغ ، اندر آمد به گرد
بشد تیز با عود سوزان فراز ستودش فراوان وبردش نماز
به پیشش سه مجمرپرازبوی کرد
زخون جگر بر رخش جوی کرد
بدو گفت سیمرغ، شاها که بود که آمد بدینسان نیازت به دود
در برهان قاطع ، زیر واژه « آتش فروز» دیده میشود که بهمن( ماه یازدهم) و سیمرغ ( = عنقا)، آتش فروزند. اهورا مزدا ، روشنگراست ، ولی سیمرغ ، تخم افشان( =سایه افکن) و آتش فروزاست، تا هرجانی وهرانسانی، ازخودش، روشن شود .
آتش افروختن ( آتش = نی ، آذر= زهدان وبینش ، آگر= زهدان+ آتش)، چیزی جز فرشگرد و نوسازی نیست . سیمرغ یاری میدهد که تخمی که درانسان ، افشانده است ، و اورا آبستن کرده است ، بزایاند ، یا تخمی را که در زمین تن ، کاشته است ، بروید و بشکوفد . شخم زدن نیز، اینهمانی با عشقبازی داده میشود . اینست که سیمرغ ، پرش را برتارک سررستم « مـیـمالـد» .واژه « مالیدن » که دراصل ، « مرزیدن » است ، به معنای عشقبازی وشخم کردنست . و بپا ایستادن سیمرغ فراز تارک رستم ، بیان روئیدن و شکفتن تخمست . به سخنی دیگر، سیمرغ ، نیروهای نهفته سیمرغی را دراو بسیج میسازد . این همان « بوسیدن صنم درونی خود » است که مولوی ازآن سخن میگوید . سایه افکندن سیمرغ ، چیزی جز کاشتن تخم خود، و افروختن آن درانسان و شکوفا ساختن آن ازانسان نیست . رویداد این همآغوشی ، درست درنـیـمـه شـب است . سرشب و تنگ غروب ، اوزیرین گاه است، و پاس دوم شب ، گاه « ایو سروت ریم » است . این گاهست که آبادیان ، خانه آباد ( آباد یائون ) نامیده میشود . این خانه موسیقی است که مولوی ، غزل مشهورش درباره آن سروده است .
این خانه که پیوسته دراو بانگ چغانه است
ازخواجه بپرسید که این خانه ، چه خانه است
دراین پاس یا گاه ِ دوم شب است که بهرام و ارتافرورد ، جفتی که بُن زمان ( ماه سی روزه ، سال ) و بُن انسان( بهروزو صنم ) و بُن روزوخورشید( درمیان هرشبی ) هستند ، همآغوش میشوند . درست دراین هنگامست که سیمرغ ، همآغوش رستم میشود ، که پیکریابی بهرام است . به عبارتی دیگر، رستم ، بهرام میشود، که جفت سیمرغست. رستم ، « فیروزبهرام » میشود . بهرامی که هیچکس نمیتواند براو پیروز شود .
چو رستم برآن تند بالا، رسید همان مرغ روشن دل، اورابدید
بدو گفت کای ژنده پیل بلند زدست که گشتی بدینسان نژند
چرا رزم جستی زاسفندیار همی آتش افکندی اندرکنار
بدو گفت زال : ای خـداونـد مـهـر
چو اکنون نمودی به ما ، پاک چهر
گرایدون که رستم نگردد درست
کجا خواهم اندرجهان جای جست
زال به سیمرغ که دایه و مامش هست ، چنین خطاب میکند :
« ای خـداونـد مـهـر»
هم درداستان سام وزال ، درآغازشاهنامه کوشیده شده است که چهره سیمرغ ، بنام « خدواند مهر » پوشیده و مسخ ساخته شود ، و هم در هفتخوان اسفندیار، کوشیده شده است که سیمرغ، به کردار مرغ پرخاشگرو ستیزه جو، زشت ساخته شود .
ولی دراینجا ناگهان درکمال روشنی میتوان دریافت که « خدای مهر » ، درایران ، سیمرغ بوده است ، نه میتراس که موبدان زرتشتی اورا بنام « خداوند مهر» در متون پهلوی و یشتها ، مشهورساخته اند . این خدا، که موبدان ، اورا خدای مهرخوانده اند ، همان « ضحاک » شاهنامه است، که دینش ، استوار بر« ذبح خونی و مقدس ساختن قربانی خونی ، و بستن پیمان در روند قربانی کردن خونی بود » . سیمرغ ، خدای مهر است ، چون با گیتی ، با همه جانها ، با انسانها، « میآمیزد » ، و « مهر» ، به معنای « آمیختن » است ، و سایه افکندن که کاشتن تخم یا انداختن نطفه باشد ، روند آمیختن است . الهیات زرتشتی ، با اینهمانی دادن اهورامزدا با روشنی بیکرانه ، نمیتوانست ، چنین آمیزشی و مهری را میان خدا و گیتی ، بپذیرد . چون روشنی اهورامزدا ، برّندگی تیغ را دارد . آنچه می برّد، نمیتواند بیامیزد. ازاین رو ، سیمرغ را بنام خدای مهر نشناخت . « مهر» درالهیات زرتشتی ، این معنا را از دست داد .خدا ، دیگر، تخم نمیشود که خود را درگیتی بیفشاند و جهان و انسان را ازخود، آبستن کند . این برضد سراندیشه « روشنی» آنها بود. این بود که خدای « قربانی خونی و تیغ برنده » را که رومیها « میتراسMithras » مینامند ، و درشاهنامه به چهره « ضحاک » شناسانده شده ، به نام « خداوند مهر» پذیرفته اند . درشاهنامه ، میتراس، به شکل « مرداس » درآمده و پدر ضحاک شده است .علت هم این بود که تنها خدائی که « اصل جهاد دینی » درالهیات ِ زرتشتی را میشد فقط با این خدا ، جور وهمآهنگ ساخت .خودِ زرتشت ، برضد این خدا برخاسته بود ، ولی دستگاه گشتاسپی ، اهورامزدای زرتشت را با این خدای مهر( ضحاک )، آشتی داد ، و آنهارا باهم برابرساخت ، تا جهاد دینی ، مقدس ساخته شود .
اینست که پس از هزاره ها مشتبه سازی و مسخسازی ، باید « خداوند مهر » حقیقی را که زال معرفی میکند ، بازشناخت و دست از دروغ چند هزارساله موبدان زرتشتی برداشت .
این خدای مهراست که رستم را درآغاز سرزنش میکند که چرا تن به رزم اسفندیار دادی ؟ و این آتش را بپا کرده ای . دراینجا ویژگی سیمرغ بنام « اصل مهر» نمودار میگردد و آنچه به رستم سفارش میکند و آنچه سپس روی میدهد ، گسترش این سراندیشه مهراست که تجلی منش والای فرهنگ ایران است .

سیمرغ ، پرش را برتارک سر رستم میمالد
سیمرغ ، برتارک سررستم بپای میایستد
بفرمود تا رفت رستم به پیش
بمالید بر تارکش، پرّ خویش....
بدان راه، سیمرغ بـُد رهنمای
همی بود بر تارک او بپای

مالیدن پر برتارک سر، و برتارک سررستم بپای بودن ، درست همان جفت وقرین شدن خدا باانسان ، وسایه افکندن ، و فرشگرد و نوشوی بینش و نیروهای درون رستم است . دراین اقتران است که چشم رستم ، خورشید گونه میشود . این همان روند همپرسی خدا با انسان، یا آمیختن خدا با انسان، و پیدایش« چشم » درانسان است . سیمرغ ، مانند خدایان روشنی و ازهمه چیز آگاه ، امریا نهی خود را به رسول یا پیامبرش ، وحی نمیکند، وازراه این واسطه ، آموزگارانسان نمیشود ، بلکه درهمپرسی مستقیمش با انسان، با انسان میآمیزد ، و دراثر این اقتران خدا با انسان ، چشم روشن کننده و جهان بین درانسان، پیدایش می یابد . این انسانست که با خرد بهمنی+ سیمرغی ( ارتائی) خود میاندیشد وخود ، روشن میکند ، ونیاز به امر ونهی ندارد .
« مالیدن پربر تارک سر»، چیست ؟ تارک سر،که میان وفرق سر باشد ، نشان « بهمن » است . مالیدن، به معنای لمس کردن ، بسودن ، مس کردن، دست یا افزاربرچیزی کشیدن و دلک کردن ( ناظم الاطباء) است . اصل اوستائی واژه « مالیدن » ، مرزئیتی = « مرزیدن »است . مرزیشنmarzishn و مرزیتنmarzitan به معنای « جماع کردن و همخوابی» است . سعدی گوید :
پیر مردی زنزع مینالید پیرزن ، صندلش همی مالید
این مالیدن و بسودن و بوسیدن ، در راستای همان قرین و جفت شدن ، همزمان، معنای « آفرینندگی » راهم دارد . چنانچه « همبوسی » درپهلوی ، معنای « حاملگی » هم دارد . اینست که اصطلاحات بوسیدن و بسودن ، وسائیدن، وزیدن باد ، یا زیر پرپروردن تخم ، یا نوازش کردن ، یا جاروکردن، یا « نگریستن و نظرانداختن، که نگاه ، کسی را می بساید » ، همه درعرفان ایران ، به تحولات شگفت انگیزکشیده میشوند ، چون همه هنوز در این راستای « قرین شدن، و آفرینش نوین دراثر این اقتران » ، فهمیده میشوند . این معجزه خدا نبود، بلکه این بسیج شدن ناگهانی همآغوشی و همآهنگی نیروها درخود انسان بود .چند نمونه از غزلیات مولوی، این نکته را بیشتر روشن میکند.
مثلا در غزلی گوید : درون هرتخمی وهر ذره ای « تواءمان سپیده و زرده ، ایمان وکفر» هست ، ولی وقتی او زیر پرگرفت ، ازآن « مرغ وحدت» پرافشان میشود .
این زمین و این زمان ، بیضه است و مرغی کاندروست
مظلم و اشکسته پر باشد، حقیر ومستهان
کفر وایمان دان دراین بیضه ، سپید و زرده را
واصل وفارق ، میانشان برزخ لایبغیان
( اشاره به آیه 20ازسوره الرحمن )
بیضه را چون زیر پرخویش پرورد از کرم
کفرودین فانی شد و ، شد مرغ وحدت ، پرفشان
کفروایمان را جفت و یوغ درون تخم زمین و زمان میداند که وقتی پوست را میشکند ، یک مرغست . البته انسان ( = مردم =مر+ تخم ) هم تخمیست که درون خود چنین جفتی دارد .افتادن تابش روی او و پیچیدن درجان، همین بوسه واقترانست
هرخاطرمن بکری ، بربام ودر از عشقت
چندان بکند شیوه ، چندان بکند دستان
تا تابش روی تو ، در پیچد در هریک
وز چون تو شهی گردد ، هرخاطرم ، آبستان

درآ ای مه آفاق که روزن بگشادم
شبی بررخ من تاب ، لبی برلب من زن
درگفت فروبند وگشا روزن دل را
زمه بوسه نیابید مگر از ره روزن ...
دریوستیJusti دیده میشود که واژه « مرز= marez » به معنای لمس کردن،بسودن،ازچیزی گذشتن،پاک کردنست( زدودن) .
marezaitبه معنای روشن میکند ، جارومیکند ، لمس میکند ، نوازش کردن ... است .در سانسکریت همین واژه marj+marshti موجود است .
ازهمین واژه « مرزیدن » ، واژه « آمرزیدنaamarjtan » پیدایش یافته است .آمرزیدن ، درواقع به معنای آنست که سیمرغ یا ارتا فرورد ، اورا درآغوش بگیرد، و جفت او شود، واورا ببوسد ونوازش کند وروشن کند . اینست که فرود آمدن سیمرغ برتارک رستم ، درواقع همان « آمرزیدن رستم » است . سایه انداختن هم، همین معنا را داشته است . در زبان اردو ، به پیش بند زنان، سایه میگویند و نام دیگرش ، چوغه است( دکترشهیندخت کامران مقدم ) که همان جوغ= یوغ میباشد . سایه بودن ، یوغ بودن و جفت وقرین چیزی بودنست . مولوی درغزلی ، ازهمائی سخن میگوید که برسرش سایه میکند، و ازهما میخواهد که تو میان من و معشوق من قرارگرفته ای، و کناربرو، چون روی او خانه منست . وهما ، آنگاه ، نگاهی به آن معشوق میکند و ازاو دیوانه ترمیشود وبا معشوقه مولوی ، یوغ میشود، و بدینسان نقش پرده وحایل را ازخود میزداید .
ازفلک آمد همائی برسرمن سایه کرد
من فغان کردم که رو از پیش آن خوب ختن
درسخن آمد همای وگفت : بی روزی کسی
کز سعادت میگریزی ، ای شقی ممتحن
گفتمش آخر حجابی درمیان ما و دوست
من جمال دوست خواهم ، کوست مرجان را سکن
آن همای ازبس تعجب ، سوی آن مه بنگرید
ازمن ، او دیوانه ترشد درجمالش مفتتن

تارک سر رستم

تارک ، به معنای فرق سر، میانه سرمیباشد که مفرق است ( شرفنامه منیری) . تارک ، تصغیر تار، میان سر . تارک ، تارسر که فرق جای موی سراست ( منتهی الارب ) درشاهنامه درست درباره همین هما که درآنجا دختر بهمن شده است ، برتارک سرفرزندش داراب ( داریوش ، بطورکلی مقصود ازداراب ، شاهان هخامنشی بوده است ) تاج میگذارد . معنایش آن بوده است که داریوش یا اردشیرو هخامنشیها ، حقانیشان استوار بر « پیوند واقتران میان بهمن= هخامن و هما » است .
چو داراب بر تخت زرین نشست همای آمد و تاج زرین بدست
« ببوسید » و برتارک او نهاد جهان را بدیهیم او مژده داد
بوسیدن دراینجا ، همان محتوای « مالیدن پرسیمرغ » را دارد .
درگزیده های زاد اسپرم ( بخش 21، پاره 4 ) میتوان دید که بهمن ، موی گزیمه ( فرق دار، دوتا ) دارد . علت آنست که بهمن ، «اصل میان» و اصل آشتی و سنتز است . ازاین رو در شیوه شناختش، برای تمایزدادن و تشخیص دادن و مرزبندی کردن و تعریف کردن ، چیزها ازهم نمی برد و پاره نمیکند ، بلکه مانند موهای فرق سر، فقط دوبخش را ازهم جدا میکند . جدا کردن دوفکرو دو جهان بینی ازهم ، جدا کردن حق از باطل نیست . کسی برای شناختن دوبخش سر یا دورخسارازهمدیگر، سر را ازهم نمی برد و ازهم پاره نمیکند . دو عقیده و جهان بینی را میتوان بگونه ازهم تشخیص داد ، بدون آنکه ازهم پاره ساخته شوند ، یکی حق و دیگری باطل گردد . بهمن ، خرد سیمرغی ، خردجدا کردن ، بدون ازهم بریدن است .
وارونه « اندیشه روشنائی اهورامزدا »، که گوهر تیغی وبرندگی ( فارق میان حق و باطل ) دارد، و در تمایز و تشخیص و داوری ، چیزها را ازهم می برد و جدا میسازد . با چنین کاربرد روشنی است که « اندیشه جهاد با دُروندها و کفار وبت پرستها و سیمرغیها » پیدایش می یابد . این تارک سر را درپهلوی، « ویزارد – ورس » مینامیدند . بهمن ، پیش از زرتشت ، چنین شیوه و روشی در تشخیص دادن داشته است، که هیچگاه به بریدن و پاره کردن و ایجاد ِ « تهی یا خلاء » میان چیرها نمیرسیده است . این واژه ویزار wizaar، به معنای جداساختن ، تشریح و توضیح دادن و تاءویل کردن و تصمیم گرفتن و برگزیدن است . البته واژه « ُگـزیدن و برگزیدن » ، خود همین واژه است . wizen گزیدن است . ویزیرwizir که درعربی « وزیر» شده است به معنای تصمیم و قضاوت است .
اینکه سیمرغ یا هما ، با پَرَش، تارک سر را میمالد، و می بساید و سپس همانجا بپا میایستد تا راهنمای رستم باشد ، به معنای آنست که سیمرغ ( ارتا ) ، قرین بهمن میشود(د ا د وخـرد ، به هم می پیوندند )، و چنین یوغ شدنی( بهمن+هما)، ایجاد بینش آفریننده و نیروی پیروزگرمیکند .بُن داد( حق و عدالت وقانون) و بُن خرد، درخود انسان، بسیج میشوند .
اینکه هما یا سیمرغ ، پرش را برتارک سر رستم میمالد، به معنای آنست که « هما با بهمن ، قرین میشود » . این اندیشه سپس درشاهنامه و بهمن نامه و داراب نامه ، به شکل زناشوئی « بهمن با دخترش، هما » عبارت بندی میگردد ، و ازاین زناشوئی و اقترانست که « داراب، یا اردشیریا سلسله هخامنشی و بالاخره ساسانی» پیدایش می یابد . موبدان، دراین « اسطوره » دست برده اند ، و « بهمن ، پسراسفندیار» را ، جانشین « بهمن » ساخته اند که بُن کیهان و « خردمینوی» و« آسن خرد» و « مینوی مینو» است، وبدین سان ، گزندی بزرگ به فرهنگ سیاسی ایران وارد ساخته اند ، و آزاد اندیشی ملت را سرکوبی کرده اند .
قرین شدن هما با بهمن ، چیزی جز «اقـتـران هلال مـاه با پـرویـن » نیست که «اصـل آفـرینـش جهـان» شمرده میشد . و همین اقتران ، اینهمانی یافتن « نرگس، که ماه باشد، با نرگسه ، که پروین باشد » است . ماه، که نرگس باشد، چشم انسان است که در تاریکی می بیند . ماه ، بنا برماه نیایش ( اساطیرو فرهنگ ایران، دکترعفیفی، ص 294 ) ، نخستین پیدایش بهمن است .
چشم یا خرد آزماینده و جوینده ، نخستین چیزیست که از بهمن( تخم درون تخم = اصل آبستنی ) ، زائیده میشود . این اندیشه ، با الهیات زرتشتی که اهورا مزدا را « مرکز انحصاری روشنی» میدانست ، همخوانی نداشت، ازاین رو،« بهمن» درفرهنگ سیمرغی ، بکلی با تصویر« بهمن » در الهیات زرتشتی ، فرق دارد . درچشم خودِ هرانسانی ، هلال ماه با خوشه پروین » اقتران میکند ، و ازاین عشق بنیادی زمان و کیهان ، چشم انسان ، هم روشنی میآفریند و هم می بیند . بُن آفریننده گیتی، درخود چشم هرانسانی هست و ازاین بُن جهان آفرین است ، که جهان را می بیند و روشن میسازد .
بنا برین فرهنگ سیمرغی( رستم )، ارزش فوق العاده به « بینش ازچشم » میداد . بینش چشم انسان ، « پیدایش بینش بُنی و کیهانی ، ازچشم انسان بود » ، چون نر گس ، اینهمانی با ماه دارد که چشم آسمان و چشم انسان ( دین ، آئینه ) است . و « نجم و نجمه » که درعربی به خوشه پروین گفته میشود ، به درخت « گز» هم گفته میشود . درواقع ، مردمک چشم انسان ، پروین است که اینهمانی با « شاخ وبر درخت گز» دارد . ازسوئی دیده میشود که سیمرغ ، پیش ازاینکه ، سخن درباره « چیدن شاخ از درخت گز و ساختن پیکان » با رستم بگوید ، سیمرغ ، خودش ، برفراز درخت گز، می نشیند ، و این به معنای آنست که ، درخت گز( بویژه شاخ وبرش) اینهمانی با سیمرغ دارد .
پس شاخ گز، یا تیری که رستم پرتاب میکند، چیزی ، جز « تیر نگاه ونگرش سیمرغ » وبالاخره ، چیزی جز« وجودِ خود سیمرغ » نیست . سیمرغ ، در « تیر نگاهش»، پیکرمی یابد ، و حل و آب میشود و تبدیل به « تیر نگاه » میشود ، و با این نگاهست ، که بسراغ « تحول چشم اسفندیار» پرتاب میگردد، تا دراقتران با چشم اسفندیار، چشم اسفندیار، از «کوری دراثر ایمان به اهورامزدا » ، نجات یابد . اکنون به بررسی یکایک این نکات، که درپیوند باهم ، کوتاه وار گفته شد، پرداخته میشود .

هما = ارتای خوشه ،همان پروین است
پروین = ثمره ِ درخت گز
تارک سر، میان هلال ماه = بهمن
نرگس و نرگسه = ماه پروین= قوناس= جدوار
چشم که نرگس باشد، جفت شدن هلال ماه باپروینست

سیمرغ ، همان « ارتا» هست . ارتا، درچند شکل پدیدارمیشود . نخست، درروز سوم هرماه که برابر با منزل سوم ماه ( پروین = نجم ) است ، درچهره « ارتای خوشه » پدیدارمیشود. سپس درروز نوزدهم ماه ، درچهره « ارتا فرورد= فروردین » پدیدارمیشود . زرتشت این خدا را « ارتا واهیشت = اردیبهشت » مینامد ، ولی بنا بر ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه ، اهالی فارس ، آنرا « ارتاخوشت = ارتای خوشه » ، و سغدیها و خوارزمیها آنرا، « اردوشت = ارتای وشی + ارتای وشتن » مینامیدند . خوشه ، « مجموعه تخمهای جهان جان » است . « وشی » هم، همین معنی را دارد .ولی « وَش » همان واژه « فش» و « افشاندن و پاشیدن» است ( فش ، فاش کردن ) .
درکردی طیف معانی این واژه باقیمانده است . « وه شاندن » ، به معنای 1- پاشیدن 2- به شدت حرکت دادن ، وه شت = نم نم باران با باد آهسته ، وه شتن = رقصیدن دروایش ، وه ش که ردش = دوباره زنده کردن + شفا دادن + خوش گذشتن + مزاح کردن + زدن است . وه شی = خوشه انگورو خرما و ... ، وه شیاگ = شخم بذر پاشیده است . درست ارتا، درپاشیدن و افشاندن تخمهایش، آنهارا درزمین ( تن انسان ) شخم کرده و میکارد ، و دوباره زنده میکند و خوشی پدید میآورد .
خوشه ارتا ، اینهمانی با پروین دارد ( روزسوم = ارتا خوشت ، منزل سوم ماه = پروین ) . پروین یا نجم ، مرکب ازشش ستاره پیدا ویک ستاره ناپیداست . این شش ستاره که سه جفت هستند، همان ارتای خوشه اند .
پس درمالیدن سیمرغ پرخود را بر تاریک سر رستم ، اقتران « هلال ماه » با « پروین » ، روی میدهد . میان دوشاخ هلال ماه ، بهمن قرار دارد . این اقتران ، که « ماه پروین= قوناس درترکی، که ریشه اش ، همان واژه ویناس میباشد » نامیده میشود ، از دیدگاه آنها ، عشقی بود که ازآن ، جمشید(= انسان ) و خورشید ( روز= روشنی) باهم بطورجفت ، پیدایش می یابند . قوناس ، در گویشها ، به شکل « قوناخ = مهمانی » ، و دراشعارمولوی به شکل « قنغ ، قنق » باقی مانده است .خورشید و جمشید ( انسان و روشنی و بینش )، نو به نو ، ازاین عروسی و عشق ، زائیده میشوند. دراینجا رد پائی مانده است که مارا به درک معنای چشم و بینش و تفاوت معنای آن برای رستم سیمرغی و اسفندیار اهورامزدائی ، راهنمائی میکند . سیمرغ ، خودش مستقیما فرود میآید تا با آمیزش خود با رستم ، فرشگردی در بینش و وجود او پدید آرد، و دراین تابش، ازسردر رستم ، مهرو عشق وبینش بیافریند .
زسایه تو جهان پر زلیلی و مجنون
هزارویسه بسازد هزارگون رامین
وگرنه سایه نمودی جمال وحدت تو
دراین جهان نه قران، هست آمدی نه قرین
ردپا ، اینست که درست واژه « نجم و نجمه » که عربها به پروین ، اطلاق میکنند ، به معنای « بید گیاه است، که گزمازج باشد و آن ، ثمردرخت گز است که عرب ثمرة الطرفا خوانند – برهان قاطع » . البته واژه « نجم » عربی، می باید معرب همان واژه « ناژ= ناج » باشد، که به درخت کاج و صنوبرو سرو و شمشاد و جاینده ( ناظم الاطباء) گفته میشود ، چون این درختها همه اینهمانی با سیمرغ یا ارتا دارند . چنانچه صنوبر، همان « سن+ور= زهدان و پروفرسیمرغ » است .خوشه پروین ، ثمره گزاست . ازجمله « شمشاد» به « مرزنگوش» هم گفته میشود که گل « اردیبهشت = ارتای خوشه » است ( بخش نهم بندهش ) و نام دیگر مرزنگوش ، عین الهدهد= چشم هدهد است ( تحفه حکیم موءمن ) . و هدهد ، مرغیست که با چشمش، میتواند کاریزرا که نام دیگرش « فرهنگ » است ، در تاریکی زیر زمین ببیند . فرهنگ ، سیمرغ میباشد . هد هد، میتواند سیمرغ یا خدا را در تاریکی وسیاهی که میآید ( ابر سیاه+ درمیان تن انسان ) ببیند و بشناسد . در فرهگ گیاهی ماهوان دیده میشود که به شمشاد، شجرالفهم گفته میشود . شمشاد ، درخت فهم است . پس ثمره درخت گز، پروین یا ارتا ی خوشه یا سیمرغ است . البته رد پای واژه « گز» ، درجاهای گوناگون باقی مانده است . ازجمله درانگلیسی « gaza» به معنای « باقصد و عمد وبطور مداوم بچیزی نگریستن » است. واژه « گزمه »، به گشتن درشب و پاسبانی کردن ( افغانی) گفته میشود( دیدن درشب ) ، ازهمین ریشه ساخته شده است . این همان واژه « گوزلوک = چشم » + عینک ؛ و گوزکو = آئینه در ترکیست . و درکردی ترکیبات فراوان ازهمین گوز هست . گوزا چخ = بصیر ، گوزکی= آئینه ، گوزلک ، عینک . البته این واژه، از ریشه« گواز» برآمده وسبک شده است ، که دراصل ، همان معنای « جفت نخستین » را دارد . و واژه « گوزهر» که « گوازچیترا » باشد، به معنای « تخم و ذات جفت » است که بُن انقلاب بهاری و انقلاب پائیزی شمرده میشده است .
چنانچه دربندهش ( بخش 8 پاره 53 ) میآید که « گوزهر میان آسمان به مانند ماران بایستاد ، سر به دوپیکر، و دنب به نیمسپ .. » . سر این مارآسمانی ، دوپیکراست که درواقع دومسگر( سنگلاخ ) خوانده میشود، که به معنای « عاشق و معشوق » میباشد، و همان « بهرام و سیمرغ » هستند که هردو اینهمانی با مس دارند( بهرام و زهره = مس ، مقدمة الادب خوارزمی ) که فلزعشق است. سراین مارفلک ، همان جفت بهرام و ارتا خوشت است ، وازاین عشقست که بهارپیدایش می یابد، و فرشگرد طبیعت میشود . این بررسی بطورگسترده در فرصتی دیگر میشود، تا دراینجا ازرشته مطلب پاره نگردیم .
رستم به سفارش سیمرغ ، باید شاخی از درخت گز ببرد، وتیری فراهم آورد و درآب رز بخیساند ، تا بسوی چشم اسفندیار پرتا ب کند . فرازدرخت این گز، خود سیمرغ می نشیند .
گزی دید برخاک سر برهوا نشست از برش، مرغ فرمانروا
چنانکه آمد ، اینکه سیمرغ برفراز درخت گز می نشیند ، به معنای آنست که شاخ وبر( = ور، تخم )درخت گز، اینهمانی با سیمرغ یا هما دارد . در مخزن الادویه دیده میشود که « کزم » به عربی طائریست که آنرا - انغر- نامند . کزم ، معرب همان واژه « گز» است که پسوند « م » تغییری در معنای آن نمیدهد . « انغر» ، همان انگراست که نی میباشد . گل روز سوم که اردیبهشت باشد ، انجرک که با زهمان انگر است ، نامیده میشود .
در عربی به درخت گز، طرفا گفته میشود . و « طرف » درعربی به معنای « چشم ، و رسیدن چیزی به چشم که اشک ازآن روان شود» است ( منتهی الارب ). درفرهنگ گیاهان، احمد ماه وان میآورد که « گزانگبین ، شهد و شکرکی که دراثر نیش حشره ازاین درختچه بدست میآید » . ازاین دو نکته میتوان به معنای « زدن نیش برچشم و روان شدن اشه و اشک که دراین فرهنگ معنای شعاع روشنی داشت » پی برد که معنای « زدن تیرگز به چشم اسفندیار» ، آن بوده است که چشم اسفندیار، ازسر، بینا و روشن گردد . در تحفه حکیم موءمن میآید که : « طرفا ، بفارسی درخت گزگویند ، بزرگ او اثل است، و ثمرش – عذبه - .. وثمرش مثلت و گزمازج است » . ثمرش که همان پروین و نجم باشد ، مثلث ( سه گوشه ) است . این همان « تصویر سه جفت ارتا ، یا شش ستاره پروین » میباشد . « عذبه » ، معرب واژه « از+ به » است. « از» درپهلوی، همان « اوز» است که به معنای « نای» است . « عذبه » ، همان « نای به » است که سیمرغ باشد . درباره شاخ گز که رستم باید تبدیل به تیر کند، درتحفه میآید که « .. چون درگلاب خیسانیده در چشم بچکانند ... جهت رمح مواد و تقویت اجفان و حدّت بصر مفید ... » است . این تصویر، سخن بالا را تائید میکند . سیمرغ به رستم میگوید که باید این شاخ را در « آب رز» یعنی باده بخیساند . باده که بگمز باشد ، اینهمانی با سیمرغ دارد . درتحفه ، بجای « آب رز» ، « گلاب» آمده است که آب گل سرخ باشد ، وگل سرح ، گل سیمرغست . شیرابه این تیرگز، آنچه دراین تیر نگاه سیمرغ هست ، مواد چرکین را درچشم دورمیریزد ( رمح ) و درونه چشم را قوی میسازد و بر« تیزبینی » چشم میافزاید . اینها ویژگی ، بینش سیمرغیست . نشستن برفراز درخت گز ، وخیسانیدن درآب رز، یا گلاب ، به معنای آنست که ذات وهستی خود ِ سیمرغ ، درتیر نگاهش ، حل و آب میشود . خدای مهر، خودش ، نظر در تیر نگاه میشود .
پس گزینش« شاخ درخت گز» ، با مسئله « چشم و روشنی و بینش چشم » کار دارد . سیمرغ ، شاخ درخت گز را برمیگزیند ، چون نقطه سست و بیماراسفندیار، چشمش هست، که دراثر « ایمان به آموزه زرتشت، یا دیدن « با روشنی از اهورامزدائی که سرچشمه منحصر به فرد روشنائیست » خیره نگرو نگاهی یکسو بین و خشکیده و بیحرکت ویخ زده شده است . کسیکه خیره ، با نطرثابت و غیرمحترک، به یک نقطه وسو وراستا می نگرد ، و فقط با یک نورهمه چیز را می بیند ، وفقط با یک میزان، همه چیزها را میسنجد، کوراست.
اینست که دیدن با نور الله ویهوه و پدرآسمانی ، درجهان بینی سیمرغی ، کوریست . دیدن پدیده ها ، با نور یک آموزه فلسفی، یا با یک ایدئولوژی ... کوری است . اینست که سیمرغ ، در رویاروئی با چشم اسفندیار، شیوه رفتار با کل این گونه « سرچشمه های منحصر به فرد روشنائی، و بینش با آنها را » نشان میدهد ، و این شیوه است که بنیاد فرهنگ اصیل ایران شده است . وبا چنین چشم سیمرغی دیدن که « خوشه پروین با هلال ماه » درآن قرین شده اند ، چشمیست که آرمان « بینش با چشم» نزد مولوی میماند . بینش مستقیم با چشم انسان، که پیوند بیواسطه با بُن آفرینندگی جهان دارد ، بینشی است که همه منقولات و آموزه ها و بینش از عقل افسرده حیله گرو غلبه خواه و قدرت طلب را کنارمیزند و بی اعتبار میشمارد .
چشم در فرهنگ ایران ، برای دیدن اصل زیبائی درسراسرگیتی است که سیمرغ، به آن ( گیتی = همه جانها ) تحول یافته است ، و چنین دیدی ، « دین » خوانده میشود . چشم باید درهرجانی ودرهرانسانی ، تخم نهفته سیمرغ ، یا بسخنی دیگر، تخم خدا را ببیند .درهرجانی وانسانی، زیبائی اصیل هست و باید آنرا رویانید و زایانید . چشم ، باید جوهرخود( اقتران هلال ماه وپروین = سیمرغ و بهمن است ) را که همان سیمرغست ، ببیند . وقتی چشم ، چنین بینشی ندارد ، پس نا بیناست ، و نیازبه فرشگرد و نوشوی و رستاخیزازنو دارد . سیمرغ باید ازسر، با آن جفت شود، وبا آن عشق ببازد و آنرا ببوسد ، تا ازسر ، زاینده شود .
« گن » ، که همیشه به « زدن » ترجمه میشود ، معنای اصلیش « جماع کردن و همبوسی و همبستری وهمآغوشی و عشق ورزی و آمیزش ومهر» بوده است . سیمرغ ، تیر نگاه را به چشم اسفندیار« میزند » ، واین به معنای « همآغوشی سیمرغ، با چشم اسفندیار» است .
خاموش وبشنو ای پدر، ازباغ ومرغان ، نوخبر
پیکان پران آمده ، از لامکان ، از لا مکان
ای پدر نشاط نو ، در رگ جان ما برو
جام فلک نمای شو ، وز دوجهان کرانه کن
ای خردم ، شکار تو ، تیر زدن ، شعارتو
شست دلم به دست کن ، جان مرا نشانه کن
این واژه « گن = جن = زن » سپس، تبدیل به « گان و گون و گین » شده است . نام بهرام که « ورتره + گنverethraghna » باشد ، همیشه درمتون به غلط ترجمه میگردد . پیشوند « ور+ تره »، به معنای « سپنتا = سه زهدان » که سیمرغ است . بهرام ، یارو جفت و همبستربا « سپنتا» یا سیمرغ یا صنم است . بهرام ، همخوابه و عاشق ویارو جفت ِ صنم یا سیمرغست . این معنای اصلی واژه است . آنگاه این واژه را چنین ترجمه میکنند که «. بهرام ، پهلوانیست که با اسلحه میزندواژدها ئی را که مانع باریدن است میکشد » . درحالیکه ابرسیاه بارنده که سیمرغست ، جفت بهرامست ، ودرست دراثر این همآغوشی است که باران میبارد ! این ترجمه ها ، تحریف و مسخسازی فرهنگ زنخدائیست که فرهنگ اصیل ایرانست . در الهیات زرتشتی ، اصل پیدایش جهان نباید ، « عشق دو اصل نرینه و مادینه باهم » باشد . « یوغ اصل نرینه و اصل مادینه» ، معنای « مهر بطورکلی» داشته است ، و تنها محدود به « پیوند جنسی » نمیشده است .
همه پیوندها و همبستگیها، طیف و رنگین کمان مهرند . مهر، یک رنگین کمانست، که درآن ، همه مهرها باهم میآمیزند . مهر اجتماعی نیز، یک مهر بوده است . همه مهرها باهم ، پیکریابی « همآغوشی بهرام و سیمرغ » بوده اند، که نخستین پیدایش « بهمن » هستند . البته همین جفت نیز، « گواز= جوز» نیز خوانده میشده است ، که نه تنها اصل آفریننده و تحول و فرشگرد بود ، بلکه « اصل پیدایش بُن ِ روشنی و بینش » هم بود .
درفرهنگ سیمرغی ، به هر درختی و گلی و گیاهی ، یک نام ویژه نمیدادند ، بلکه به همه گلها و گیاهان و درختانی که با یک خدا ، اینهمانی داشتند ، همان یک نام را میدادند . اینست که نام یک خدا ، مثلا سیمرغ ، به گیاهان و گلها و درختان گوناگون داده شده است . این خدا (= خواجه) که یوغ یا« نرماده »، یا جفت ( گوهرعشق و خود آفرینی) بود ، چون یوغ یا « گواز= گز= گوز= جوز = جواز = جوزا = گز» بود، « گواز چترا » بود، « تخمی که درونش نرمادگی است » ، سرچشمه روشنی و بینش باهم بود . ازاین رو درکردی ، همه معانی مربوط به « گز» ، در ترکیباتش باقی مانده است . گز=نگاه خیره+مشتاق+صدای لاک پشت هنگام جفتگیری+ناگهانی / گزگزه = شیشه / گزم = درخت گز که درعربی کزم شده است / گزکی = ائینه / گزنگ = اولین تابش آفتاب . نخستین پیدایش ، گوهرآنچیز را میگسترد / گزینک= مردمک چشم + اولین تابش آفتاب . روشنی و بینش باهم جفتند / گزه گز= فکرکردن درمورد کاری ( فرهنگ شرفکندی ) .
بدینسان هرانسانی میتواند با چشمش ، مستقیما از بُن آفریننده کیهان و زمان و انسانیت و خدا ، ببیند و روشن کند . و چنین چشمی درهرانسانی ، نو به نو و تازه به تازه ، ازهمپرسی هما با بهمن، یا ماه با پروین ، ازنو زنده میشد ، وچشم خسته و بیمار، ازنو شفا می یافت (وش کرده میشد ) . اینست که چشم ، و« دیدن با چنین چشمی» ، اصل خرد و دین شمرده میشد . خود « دین » که واژه « دا، یا دی » ریشه اش ، به معنای دیدن است . و دراوستا به چشم ، doithra« دویتره » گفته میشود، که درواقع به معنای « بینش از بُن سه تائی » هست، و« تری» ، در تحفه حکیم موءمن به « شاهسفرم » گفته میشود، که همان « بهروز و صنم » باشد . پیشوند « دوی» ، ازواژه « دا ، دی » دیدن هست. دیدن سیمرغ ( خدا = اصل زایندگی بینش ) ، یا دیدن اصل زیبائی درگوهرخود ، و درگوهر هرچیزی وهرانسانی ، خویشکاری چشم است . کسیکه با چشمش نمیتواند گوهر خودش را که سیمرغ و بهمنست ببیند ، کسیکه با چشمش، نمیتواند گوهر هرانسانی را که سیمرغ و بهمن است ، ببیند ، چشم ندارد و چشمش ، خسته و سست است . هرچند در هادخت نسک ، این خویشکاری چشم تنها به پس ازمرگ ، تخصیص داده شده است ، ولی این خویشکاری چشم بطورکلی بوده است ، و فقط پس ازمرگ ، چشم انسان ، روشن و بینا نمیشود . در هادخت نسک ( 7 ) میآید که " پس از سپری شدن شب سوّم ، روان اشون مرد را چنین می نماید که خود را درمیان گیاهان و بوهای خوش می یابد و اورا چنین می نماید که باد خوشبوئی از سرزمینهای نیمروزی به سوی وی میوزد ... 9- در وزش باد ، دین به پیکر دوشیزه ای براو نمایان میشود . و میگوید من ، دین تو ام .
و روان به این دوشیزه که دین اوست میگوید پاره 11 : « پس کجاست آنکه ترادوست داشت برای بزرگی و نیکی و زیبائی .... آنچنان که تو درچشم من می نمائی ، و دوشیزه میگوید 12- این توئی که مرا دوست داشتی برای بزرگی و نیکی و زیبائی... آنچنان که من در چشم تو می نمایم . »
الهیات زرتشتی « دین یا این دوشیزه را، تجسم کردارو اندیشه و گفتار نیک مرده » میکند ، درحالیکه « دین ، که اصل مادینگی و آبستنی به بینش و زیبائی و بزرگی وسرخوشی باشد ، خود سیمرغ در گوهر هرانسانی بوده است » . وجود تخم خدا یا ارتا فرورد را درانسان، انکار ونفی میکند ، و این دوشیزه که همچند همه زیبایان زیباست ، فقط « تجسم اندیشه ها و گفتارها و کردارهائی میگردد که اهورامزدا در آموزه زرتشت به مردم ابلاغ کرده است» . دین ، که سیمرغ و پری وخدا است ، تبدیل به « قواعد و مراسم= آئین » وچشم ، فقط « آئینه » میگردد . ناگهان معنای « دین » ، واژگونه میشود و خدای زنده از درون انسان ، با یک ضربه ، تبعید میگردد . ولی این اندیشه نزد سیمرغیان و خرمدینان ومغان باقی میماند، و سپس عطار، درالهی نامه آنرا دراصالتش درداستان سرتاپک هندی میآورد . فردوسی و عطار و اسدی طوسی و ایرانشاه ، این گونه مطالب را به برهمنهای هندی نسبت میدهند . درهادخت نسک که ازسوی موبدان زرتشتی ، دستکاری شده است ، رد پای این نکته ، بجای مانده است . روان مرده ، پس از « سه شب » ، با دوشیزه زیبای دین روبرو میشود . درفرهنگ ایران ، رستاخیز را درتصویر رویش نی عبارت بندی میکردند . مردن ، گره ( قه ف = کاب = کعبه) میان دونی است که سه لایه است که همان بُن جان باشد . نی به این قاف = کاب = کعبه ( معنایش همین بند نی است ) میانجامد ، که خود تخم وبُن آفرینش تازه است . ازاین رو ، زمان میان مردن و زنده شدن را، بندی که سه شب باشد، میدانستند . سیمرغ دراین « قاف = کاب = کعبه » است. اینکه گفته میشود « کوه قاف » ، برای اینکه به خوشه پروین ، « کوه » میگفته اند ( شرفکندی ) :
آنگاه روان مرده ازاو میپرسد که( 11 ) : پس کجاست آنکه ترا دوست داشت برای بزرگی و زیبائی و خوشبوئی و نیروی پیروز و توانائی چیرگی بردشمن » و دوشیزه که « همچند همه زیبایان زیبا » است ، یعنی اصل زیبائی گیتی است به او میگوید » این توئی که مرا دوست داشتی « آنچنان که درچشم تو مینمایم »
مهم اینست که این چشم انسانست که این اصل زیبائی را می بیند و دوست داراصل زیبائیست . واین اصل زیبائی در درون انسان ، نامش دین است . چنین چشمی که توانائی ِ دیدن گوهر زیبای خود وگوهر زیبای هرانسانی را دارد ، بینش دینی دارد . چشم و دین ( دید و بینش گوهرسیمرغی یا تخم درون هرتخمی) جفت همند .

چشم ، نه عقل ِعصائی و نه کتابِ مقدس
درعرفان ایران ونزد مولوی ،
عقل و کتاب مقدس ( منقولات دینی) ارزشی ندارند
بلکه ،« چــشــم » ، معیار اصلیست ، و
همان خویشکاری را دارد که
درفرهنگ سیمرغی داشته است
چشم هرانسانی ، پیوند مستقیم با خداوحقیقت دارد

درعرفان ، « عقل »، گوهر شرایع و ادیان نوری شمرده میشود، و به آنها نیز اطلاق میگردد ، معیارمعرفت حقیقی نیست . همچنین هرگونه علم انتقالی که منقولات دینی وکتابی جزوآن میباشند، میزان معرفت حقیقی نیست ، ولو نیز به آنها، اشاره کرده شود، و تصاویر آنها نیز بکار برده شود . برترین میزان ، چشم ، به همان معنائیست که درفرهنگ ایران، اصل خرد و اصل دین شمرده میشده است . چشم، سرچشمه بینشی ازبُن کیهانی وجود خودِ هر انسانیست، که هنگامی فوران کند، سراپای وجود انسان را تحول میدهد و تازه میسازد .
«چشم » ، جانشین عقل و کتاب مقدس دینی میگردد . ازآنجا که ما ، چشم را یک « اندام حسی» میدانیم ، طبعا اصطلاح « چشم » را نزد مولوی ، یک تشبیه، برای « معرفتی فرازین » بشمار میآوریم . ولی اگر با فرهنگ سیمرغی آشنا باشیم ، دیده میشود که مفهوم آنها از« چشم » ، بدون هیچگونه تغییری ، به عرفان و به مولوی ، به ارث رسیده است . برای آنها، نه « عقل عصائی» ونه « کتاب مقدس» ، سرچشمه چنین بینش وجودی وبنیادی مستقیم که استواربر اصالت انسانست ، نیست .چشم انسان، زهدان کیهانی و سیمرغیست که درهرتجربه ای ، از نطفه خدا درآن تجربه ، آبستن میشود .
دیوانه دگرسانست ، او حامله جانست
چشمش چو به جانانست ، حملش نه بدو ماند ؟
گرچشم سرش خسپد، بی سر ، همه چشمست او
کز دیده جان خود ، لوح ازلی خواند
همه حواس انسان، همین نقش بیواسطگی را در رابطه با حقیقت و خدا بازی میکنند . حواس ، اندام رابطه مستقیم وبی واسطه با حقیقت و خدا میگردند. انسان با روشنی چشم است که همه چیزها را برهنه می بیند . انسان باید خودش برهنه شود ( از همه منقولات و معقولات آموخته ) تا چشم خورشید ( صنم) به او بتابد و او ازخورشید ، آبستن گردد . نورآفتاب وماه ، ویژگی آبکی داشتند ( خور= خونابه و شیرابه است ، آفتاب = آب+ تاب ، خود آفتاب ، آو= آف نامیده میشود ) . انسان ازروشنی ماه و آفتاب، که جوی آب ( حامل نطفه ) هستند، آبستن میشود . این برهنگی که در غزلیات مولوی فراوانست ، پیآیند بریدن وگسستن از همه علوم منقول و معقول است . خورشید حقیقت یا صنم = سیمرغ کسی را تا برهنه نباشد نمیتواند درآغوش بگیرد .
انسان باید این گوهر خود ( دوشیزه یا صنمی که همچند همه زیبایان درگیتی است ) را با چشمش ببیند، تا به قبول ورد مردمان اعتنائی نکند و ازهیچ قدرتی نترسد .
چون گل بشکفت و روی خود دید
زان پس ، زقبول و رد نترسد
درهرچیزی، درهرانسانی ( بدون درنظر گرفتن عقیده و ایمانش ) ، این اصل زیبائی نهفته است ، وچشم، اصل معرفت و تماشای این راز نهفته است.
کفر دان در طریقت ، جهل دان درحقیقت
جز « تماشای رویت » ، پیشه و کار دیگر
تا تو « آن رخ نمودی » ، عقل و ایمان ربودی
هست منصورجان را ، هر طرف دار دیگر
خدا یا سیمرغ ( دوشیزه ای که اصل زیبائی است ) آینه انسان است . آئینه ، واژه ایست که جانشین دین ساخته شده است . خدا ، دین انسانست، ودردیدن اوست که گوهرخودش را میتواند بشناسد
خدا به انسان میگوید :
ای آنکه ترا ما زهمه کون گزیده
بگذاشته مارا تو و ، درخود ، نگریده
تو شرم نداری که ترا ، آئینه مائیم
تو آئینه ناقص کژ شکل خریده
ای بیخبر ازخویش ، که ازعکس دل تو
برعارض جانها ، گل و گلزار دمیده
برچرخ زشادی جمال تو ، عروسیست
ای همچوکمان ، جان تو درغصه خمیده
ای آنکه « شنیدی» سخن عشق ، « ببین » عشق
کوحالت بشنیده و کوحالت دیده
در عشق همانکس که ترادوش بیاراست
امشب تو به خلوتگه عشق آی ، جریده ( تنها )
مولوی ، پس ازآنکه « عطارد وار» ، اهل علم وکتاب و ادب بوده است ، درپایان، بسراغ همان چشمی میرود که از دیدن زیبائی سیمرغ ( ساقی ) مست میشود، و اورا، تنها معبود خود در مسجد و کلیسا و کعبه و کنشت میشناسد . هرکسی ، ارزش آنچیزی را دارد که میپرستد . یکی مقام و دیگری قدرت و ... را – در بُن وجودش – میپرستد، طبعا وجودش نیز، همان ارزش را دارد . پرستیدن ، هنگامی پرستش است که عملی باشد که از بُن وجود انسان بتراود . خم و راست شدن درمسجد و کلیسا و... چند کلمه تعظیمی بر زبان راندن ، پرستیدن نیست . یکی، همیشه نمازمیخواند وروزه میگیرد وحج میرود ، ولی ازبُن وجودش ، قدرت و پول و جاه را میپرستد. ومولوی ازبُن وجودش ، اصل همه زیبائیها را میپرستد ، که با چشم ژرف بین ِ وجودِ خودش، بی واسطه ، درهمه معابد و بتخانه های دنیا می یابد . با سراسر وجود خود دیدن ، و همه حواس وتن را تبدیل به چشم کردن ، امکان دیدن حقیقت و اصل زیبائی درهمه انسانها و درهمه گیتی هست . هرحسی ازانسان، میتواند چشم بشود .
عطارد وار، دفتر باره بودم
زبردست ادیبان می نشستم
چو « دیدم لوح پیشانی ساقی »
شدم مست و ، قلمها را شکستم
« جمال یار» شد « قبله » ......
زاشک رشک او شد آبدستم
توئی معبود درکعبه و کنشتم توئی مقصود ازبالا وپستم
همان ارزد کسی ، کش میپرستد
زهی من که مراو را می پرستم
دیدن جمال این اصل همه زیبائیها ، گاه و بیگاه و ناگاهست ، و طبق قاعده، ودر مراسم و مناسک مشخص ، چهره نمی نماید . ولی هنگامی ناگهان درتو چهره نمود و دیدی، آنگاه با چنین دیدی ، کل وجودت تحول می یابد، وخود را میشناسی :
مبر امید که عمرم بشد و یار نیامد
بگه آید وی و بیگه ، نه همه درسحر آید
تو مراقب شو و آگه ، گه و بیگاه ، که ناگه
مثل کحل ( سرمه ) عزیزی ، شه ما دربصر آید
مانند سرمه خودشاه ( = سیمرغ ) در چشم میآید وباچشم میآمیزد
چو دراین چشم درآید ، شود این چشم چو دریا
چو بدریا نگرد ، ازهمه آبش ، گهر آید
تو چه دانی تو چه دانی ، که چه کانی و چه جانی
که خدا داند و بیند ، هنری کز بشر آید
در دیدن جوهرخود که اصل زیبائیست ، سماع و دیوانگی و سرمستی پیدایش می یابد . اینست که رقص و موسیقی، تجربه بنیادی دینی و نیایشی این فرهنگست. نماز، رقص وموسیقی است.
کسیکه نماز را به تعظیم و حرکات خشک میکاهد، ازگوهر خدائی خود بیخبر است .
سماع آنجا بکن ، کانجا عروسیست
نه درماتم ، که آن جای فغانست
فرود آمدن سیمرغ و مالیدن پربرسررستم رستم ، عروسی خدا با انسانست، و جای سماع ( زما = پایکوبی ) است
کسی کو جوهرخود را ندیده است
کسی کان ماه ( = سیمرغ ) ، ازچشمش نهانست
چنین کس را سماع و دف چه باشد ؟
سماع از « وصل دوستان » است
کسانی را که روشان سوی قبله است
سماع این جهان و آن جهانست
خصوصا ، حلقه ای کاندر سماعند
همی گردند و ، قبله درمیان است
اینست که تنها « دیدمستقیم اصل زیبائی درهمه جانها » ، تجربه بنیادی معرفت حقیقی است ، نه اندیشیدن با عقل عصائی، و نه دیدن با نورکتابهای مقدس ومنقولات ازمکاتب فلسفی وایدئولوژیها و آموخته ها .
سوگند بجان تو ، که جز دیدن رویت
گرملک زمین است ، فسونست و فسانست
شمشیرسیمرغ ، قطره آبست که میبارد
بسی سرها ربوده چشم ساقی( = سیمرغ = لنبک = پیرمغان)
به شمشیری که آن ، « یک قطره آبست »
به همین علت سیمرغ میگوید که تیرگز را درآب رز، بخیسان
یکی گوید که : این ازعشق ساقیست
یکی گوید که این فعل شرابست ( بگمز= ماه خدا = باده )
می وساقی چه باشد ؟ نیست جز حق
خدا داند که این عشق ازچه بابست
همین « چشم » است که انسان را مستقل و آزاد ، به معنای حقیقی میسازد، و عقاید و ادیان برایش میزان نیستند، و بدون رعایت نظر این و آن ، خود ، می بیند و میاندیشد
عاشقا دوچشم بگشا، چهارجو در خو ببین
جوی آب و جوی خمر و جوی شیر و انگبین
عاشقا « درخویش بنگر» ، سخره مردم مشو
تا فلان گوید چنان و آن فلان گوید چنین
من غلام « آن گل بینا » که فارغ باشد او
کان فلانم خارخواند ، و آن فلانم یاسمین
دیده بگشا زین سپس، با دیده مردم مرو
کان فلانت گبر گوید ، و آن فلانت ، مرد دین
فرود آمدن سیمرغ برتارک سررستم ، برای پیدایش چنین چشمیست . همچنین تیرگزشدن سیمرغ ، برای فرشگرد چشم خسته و افسرده و بیمار اسفندیاراست که دیگر نمیتواند ، زیبائی کارهای هزارساله رستم و سیمرغیان را درایران، ببیند و بستاید و به آنها ارج بگذارد . سیمرغ
برستم نمود آنزمان راه خشک همی آمد ازباداو، بوی مشک
بفرمود تا رفت رستم بپیش بمالید بر تارکش پرخویش
بدوگفت : شاخی گزین راست تر سرش برترو تنش برکاست تر
برین گز بود هوش اسفندیار تو این چوب را خوارمایه مدار
برآتش بر این چوب را راست کن
یکی نغز پیکان نگه کن کهن
بنه پرّ و ، پیکان براو برنشان
نمودم ترا از گزندش نشان
چو ببرید رستم تن شاخ گز بیامد زدریا ، به ایوان و دز
بدان راه سیمرغ بد رهنمای
همی بود بر تارک او بپای
دراین چوب گز، هوش اسفندیار هست . تیرگز، نه تنها برگزیده سیمرغ است، بلکه چشم ( روشنی و بینش) خودش هست . این سیمرغ که « ابرسیاهست» ، وخودش را میبارد . و جهان را « تیر باران » میکند . این سیمرغ درشکل لنبک است، که خودش ساقی است، و خودش وجود خود را که باده ( بگمز) است می پیماید. این سیمرغ است که « آرش کمانگیر» است و خودش درتیرش، پرتاب میشود و درتیرانداختن ، خودش ، محو میشود . بیواسطه بودن تحول سیمرغ به گیتی ، به درخت ، به گل و به جانورو به انسان ، درداستانهای عرفا ، در داستان اسکندرو بهرام گور، عبارت بندی میشود که خودشان ، به کردار فرستاده از اسکندرو بهرام گور، نزد شاه ایران یا شاه هند میروند . آنها هم ، فرستنده ( مرسل ) و هم فرستاده ( رسول ) هستند . هم تیراندازند و هم تیر. در یونان ، خدای زیبائی ( آفرودیت) ، عاشق نمیکرد ، بلکه « اروس» که با او بود، تیرعشق را به چشمها میزد . ولی درایران ، این سیمرغ یا هماست که هم اصل زیبائیست ، هم کمانگیر( کمانی = خمانی) وهم تیری که میاندازد و هم چشمی که به آن مزند .
پنهان یاری بگوش من گفت : کا ینجا پنهان، لطیف یاریست
او بُد ، که به این طریق میگفت
کز تعبیه هاش ، دل نزاریست
او بود، رسول خویش و مرسل
کان لهجه ازآن شهریاریست

به هوش آمدن اسفندیار با تیر گزسیمرغ
اسفندیاردرمرگ، به هوش میآید
هوش = روند زاده شدن روشنی ازتاریکی
سیمرغ به رستم میگوید :
« برین گـَز بود هوش اسفندیار »

« هوش » ، به معنای مرگ و هلاکت گرفته میشود . غالبا، میاندیشند، که « هوش» ، دراین بیت ، فقط معنای « مرگ وهلاکت» را دارد . ولی دراینجا ، سیمرغ ، تنها ازهوش ، این معنا را نمیخواهد ، بلکه « روند مردن» را ، روند « به هوش آمدن یا هوشیارشدن هرانسانی» میداند. اسفندیار درست دررسیدن تیرگز به چشمانش، نه تنها میمیرد ، بلکه درهمان آن مرگ ، به هوش میآید ، و درست ازمقصرواقعی باخبرمیشود ، ووارونه ایمانش به اهورامزدا وزرتشت ، عمل میکند . سیمرغ ، « جانان »است، و اصل یا بُن همه جانهاست، و همه جانها ، ازجمله جان اسفندیار، وچشم جانش (با روشنی وبینش اصلی) ، به سیمرغ بازمیگردند ، و سیمرغ ، اورا درآغوش میگیرد.
اسفندیار، خود را دشمن سیمرغ میداند و دردشمنی عمل میکند، ولی سیمرغ ، دوست اوست ، و اورا برغم همه دشمنیهایش، دوست میدارد و آماده است که ازنو، اورا درآغوش گرم خود به کردار وجود خود ، بپذیرد . سیمرغ ، اصل همه جانهاست، و با همه جانها میآمیزد و هیچ فرقی میان دوست و دشمن و کافرو موءمن و ... نمیگذارد . هرجانی در پیوند به سیمرغ ، به هوش میآید . هرچند رستم ، دراوج اضطراروناچاری، تیر را بسوی او پرتاب میکند، ولی آغوش مهر سیمرغ برای جان و چشم اسفندیاری که دشمن شماره یک سیمرغست، بازاست .

چرا ، مردن ، به هوش آمدن است ؟

اصطلاح « هوش » را از واژه « اوشهین گاه و اوشهین مینو » میتوان دریافت . اوشهین گاه ushahin، گاهیست که میان « نیمه شب» و « روز» قراردارد، و پیشوندش که « اوُش» است ، همین واژه ِ« هوش» میباشد . اوشهین گاه ، بُرهه گذر از تاریکی به روشنی است ، بُرهه ایست که تاریکی را به روشنی، جفت و یوغ میکند . درنیمه شب ، عروسی بهرام با ارتا فرورد است، وازاین همآغوشی، نطفه خورشید پیدایش می یابد، و جنین درشکم شب میگردد . خدایان « اوشهین گاه » ، سروش و رشن هستند . این جفت خدایان ، مامایانی هستند که خورشید را از مادرشب، میزایانند . دراین گاه ، روشنی که ازنطفه ، جنین و کودک میشود، درراه زاده شدنست.
این همان چیزیست که « به هوش آمدن » نامیده میشود . البته این تصویر، تنها کیهانی نیست ، بلکه این دو سروش و رشن ، دربُن هرانسانی نیزهستند ، و تجربیاتی را که درضمیر تاریک آفریده میشوند ، یاری میدهند تا « دربینش و روشنی آگاهبود » پدیدارشوند. آنها ، انجام ِ روند زاده شدن یا زایمان « بینش و روشنی » را به عهده دارند . در واقع « بهمن » که مینوی خرد یا آسن خرد هست ، دربُن کیهانی انسان میاندیشد ، و سروش ، این « سرود رازگونه بهمن» را میشنود، و در گوش« پیش آگاهبود »هرانسانی ، زمزمه میکند. سروش و رشن ، جفتی هستند که یاری میدهند تا حقیقت ( اشه ) ازتاریکی زهدان درون ، درپیش آگاهبود انسان، پدیدارشود . سروش و رشن ، قابل سنجش با جبرئیل قرآنی و روح القدس انجیلی نیستند . سروش و رشن ، در گوهرهرانسانی هستند و ویژه برگزیدگان نیستند .
حقیقت ، ازهمه انسانها زاده میشود، و هرانسانی رابطه مستقیم و بیواسطه با حقیقت دارد . این اندیشه ، هم برضد بت شکنی اسفندیار، و هم برضد جهاد دینیست که با زرتشت ، آغازشد.
البته چنین خدایانی با چنین خویشکاری ، بکار الهیات زرتشتی که اهورامزدا را مرکز انحصاری روشنی ، و زرتشت را تنها واسطه او میدانست،نمیخورد. طبعا،سروش ورشن در خویشکاریهایشان محدود ساخته شدند وازاصالت افتادند . ردپای نقشهای اصلی که آنها بازی میکرده اند ، درشاهنامه و درگرشاسپ نامه اسدی ، ودر ویس و رامین باقی مانده است . ازاین گذشته سروش ورشن ، زایاننده بینش و روشنی ازتاریکی تخم بودند، و این برضد اولویت روشنی ، وو پیدایش ِ روشنی از روشنی بود . این بود که سروش و رشن را، به کارهای « آنجهانی و پس ازمرگ » گماشتند، وازشرّشان دراین قبیل کارها نجات یافتند .
ازآنجا که مرگ هم روند زاده شدن درسیمرغ ( فروردین) و وصال باسیمرغ شمرده میشد ، الهیات زرتشتی ، سروش و رشن را به « کارهای آنجهانی ، جهان پس ازمرگ » گماشتند . سروش ، مامای زایمان بود، و رشن ( رشنواد درشاهنامه ) خدای چرخشت بود، و درپائیز، شیره انگور را درچرخشت ( سپار) میفشرد، و شیرابه اش را به خمخانه میسپرد، تا ازآن باده فراهم آید.ازاینرو ، رشن ، یابنده حقیقت ، یعنی بدست آرنده ِ اشه و شیره جانها و انسانها شمرده میشد . رشنواد در داستان هما وبهمن درشاهنامه ، درواقع « یابنده داراب » است . او بود که باهمین شیوه چرخشتی، شیره گیری ازنای و انگوروانارو ... اشه انسانها را هم مییافت . بدینسان که مردمان را سه یا چهار جام باده مینوشانید . ایرانیها براین باور بودند که انسان درمستی از باده ، گوهرخود را آشکارمیسازد . این همان پیدایش « روشنی ازتاریکی » بود . مستی ، درست همان روند زایمان روشنی از تاریکی بود . بدینسان مستی، پیوند تنگاتنگ با معرفت ازحقیقت داشت . واین اندیشه در غزلیات مولوی ، هزاران شکل بخود میگیرد . خدا ، خودش هم ساقی وهم باده است، و مستی ازخدا و درخرابات ( خور، پیشوند خرابات ، به معنای شیرابه وخونابه هست )، بهترین روش برای زایش حقیقت ازخود میباشد . اسفندیار درهفتخوانش به دشمنش که راهنمایش هست، باده مینوشاند ، تا حقیقت را درباره « آنچه پیش خواهد آمد » بگوید . خودش به رغم بینشی که با روشنائی اهورامزدائی دارد، نمیتواند پیش بینی کند، و نیاز به « راهنما و راهبر» دارد .
رستم درهفتخوانش ، بی نیاز از راهبراست .اسفندیار، با چشمی که به روشنی اهورامزدا خو پیدا کرده ، نمیتواند بی راهنما ، هفتخوانش را بپیماید . چنانچه ضحاک، باچشم خودش نمیتوانست، به روشنی وبینش دست یابد و نیار به آموزگار داشت .
تجربه ژرف و بنیادی که انسان ، ازمینوئی خرد یا آسن خردش در وجودش ( بهمن ) پیدا میکرد، سرودی بود که سروش با « گوش – سرود خردش » میشنید ، و سپس آنرا به « پیش آگاهبود انسان » انتقال میداد، و آنرا در گوش ، پنهانی زمزمه میکرد . اندیشه بنیادی، به پیش آگاهبود ( بخش اوشین وجودش ، بخش سحری وجودش ) آورده میشد ، ودرخطوط سایه روشن مه آلود طرح کرده میشد، و ازاینجا بود که سپس « به روز» میشد، واز پیش آگاهبود ، به آگاهبود میآمد . درهمان آغاز شاهنامه ، این سروش است که توطئه اهریمن را برای آزردن جان نخستین انسان ، به سیامک، پنهانی خبر میدهد . سروش ، خدای ضد خشم ( ضد قهرو پرخاشگری وطبعا ضد جهاد ) است .سپس این سروش است که درشاهنامه « نخستین فرمان » را برای دفاع ازقداست جان، برای کیومرث میآورد که نمیدانست دربرابر یک زدارکامه چه باید بکند . خوب دیده میشود که سروش ، پیام بهمن ( مینوی خرد= آسن خرد ، خرد بنیادی کیهانی درانسان ) را که « اصل ضد خشم و ضد قهر و ضد جهاد دینی است » و تنها استوار بر « قداست جان هرانسانی » است میآورد .
درحالیکه اسفندیار، درهیجای تلاش برای جهاد دینی و بت شکنی ( که شکستن پیکرهای خدایان سیمرغی بود ) و تحمیل آموزه زرتشت ، و گسترش و پیشرفت دین بهی ، دست به قهر و پرخاشگری زده بود، و به همین منظور، بسراغ رستم آمده است ، تا اورا درصورت نپذیرفتن دین بهی ، بند کند . او به رستم فقط دو امکان میداد ، یا جنگ ( جهاد دینی ) و یا بند . این پیآیند آموزه زرتشت بود که او با گوش خود ، مستقیما آنهارا شنیده بود !
واین به کلی برضد گوهر بهمن- سروش ، درفرهنگ اصیل ایران ، فرهنگ سیمرغی بود .سروش وبهمن ، بنمایه خرد ضد پرخاشگر بودند، که استوار بر مقدس شمردن جان انسانی ، چه موءمن چه کافر، چه ایرانی چه انیرانی ، چه زرتشتی چه بت پرست و برهمنی ، چه اهورامزدا پرست بودند . این خدایان درالهیات زرتشتی ، همگی اصالت خود را که درفرهنگ اصیل ایران ( فرهنگ سیمرغی ) داشتند ، از دست دادند و دیگر انباز آفرینندگی نبودند، و همه آفریده اهورامزدا و گماشتگان اهورامزدا شدند . سروش و رشن هم حق زایش بینش و روشنی را ازهرانسانی ، از دست دادند .
البته ملت، همان اندیشه هارا که فرهنگش بود درضمیرش نگاهداشت، و زرتشتیگری نتوانست کاملا این فرهنگ را از دلها و روانها بزداید . این راه گذر از تاریکی به روشنی ، این فاصله میان سرّ و آشکار، این نوسان میان خود و بیخودی ، میان مستی و بیداری ، یا به عبارت دیگر ، این بخش سایه ای و سحری وجود انسان ، نقش بسیار مهمی در غزلیات مولوی بازی میکند . ما ، به « اندیشه ها ئی که در آگاهبود ، مرزبندی شده و روشن هستند » اهمیت میدهیم، و به آنها رو میآوریم ، طبعا دربرخورد با این « بخش از تجربه های سایه ای وسحرگونه مولوی » ، میکوشیم آنهارا به همان مفاهیم روشن ، بکاهیم .
مولوی ، درمعرفت حقیقت ، سخت پای بند « معرفت زایشی از بُن وجود انسان » است که جنبشی است از تاریکی بیخودی به روشنائی خود ، و از تاریکی خودی که درتصرف بیگانه درآمده است ( خودی که فقط با روشنی بیگانه ازخود، با روشنی اهورامزدا و الله و .... می بیند ) به بیخودی اصیل و لی تاریک بُن خود . این بررسی، بسیار ژرف و دراز است و دراینجا باید ازآن گذشت . « به هوش آمدن» ، روند یک تحول ژرف دروجود انسانست. به هوش آمدن ، آمیختن با سیمرغ یا جانانست.

سیمرغ یا فروردین
نیروی فرازبالنده درانسان( معراجی، ترانسندس )
و « اصل دگرگونی انقلابی و جنبش نوین » است

سیمرغ ، همان « ارتا» هست . یک چهره اش ، « ارتای خوشه = پروین » است که بُن هستی است، و چهره دیگرش ، ارتای فرورد » است که همان « نیستان مولوی » و همان « سیمرغ عطار» در منطق الطیرهست، که همه جانها درپایان، باهم میآمیزند، و به « وَنا= خوشه درخت عشق » میرسند، که معربش « فنا » شده است ، ولی معنایش « عشق وآمیزش همه جانها باهم یا سیمرغشدن » است .
برداشتی که موبدان ازاندیشه مجازات و مکافات درسرودهای زرتشت کردند، برضد این تصویر شد . فروهرها یا « مرغان چهارپرضمیر» که تخمهای سیمرغ بودند ، پس از مرگ ، یکراست، تحول به سیمرغ نمی یابند ، بلکه اگرنیک و اشون باشند و طبق خواستهای اهورامزدا رفتارکرده باشند ، به حضور اهورامزدا ( فقط به پیش اهورامزدا ) برده میشوند ، ولی دیگر، خبری از آمیختن آنها با اهورامزدا نیست . این فروهرهای پرهیزکاران ، همه ساکنان بهشتند و طبعا فروهردروند ها و کافران همه به جهنم میروند . مجازات و مکافات، پس ازمرگ روی میدهد ،و فروهرهای موءمنان وکافران ازهم جداساخته میشوند، و دیگر، آمیزش فروهرهای پرهیزکاران و پارسایان باهم دراهورامزدا ، وجود ندارد . ازاین پس متون زرتشتی واژه « ارتا فرورد » را تحریف و مسخ میکنند، تا « فروهرها یا فره وشیهای پرهیزکاران و پارسایان » ازآب درآید . فروهرها ، بیان افراد ازهم پاره شده درآن جهان میگردند . درآن جهان، به سعادت فردی خود میرسند . این تفاوت میان زرتشتیان وسیمرغیان ، یک ورطه بسیارژرفی بود . برای درک این ورطه، باید نقش سیمرغ را که همان ارتافرورد یا فروردین باشد ، درفرهنگ سیمرغی شناخت . این اندیشه ، سپس در آثارعرفا، ماند و اوج عبارت بندیش را درغزلیات و اندیشه های مولوی به خود گرفت.
فروردین ( fravartin)، نام نخستین ماه سال، و سرآغازتحول بهاری و بیدارشدن و نوشدن و باززائی طبیعت یا « فرشگرد» است . و« بهار»، درغزلیات مولوی ، همیشه مفهوم اورا از« قیامت و رستاخیزو باززائی » مشخص میسازد، که به کلی با مفهوم اسلامی قیامت و رستاخیز و بازگشت مهدی وصاحب الزمان فرق دارد . « بهاریه های » مولوی ، تنها تعریف بهارطبیعت سایر شعرا نیست ، بلکه گسترش پدیده نوزائی گوهر انسان است.
بلبل رسد بربط زنان ، وان فاخته کوکو کنان
مرغان دیگرمطرب « بخت جوان» ، « بخت جوان »
من زین قیامت ، حاملم ( حامله هستم) گفتِ زبان را می هلم
می ناید اندیشه دلم ، اندر زبان ، اندر زبان
خاموش و بشنو ای پدر، از باغ و مرغان ، نوخبر
پیکان ِ پرّ ان آمده ، از لامکان ، از لامکان
سجستانیها بنا بر ابوریحان بیرونی به این ماه، « کواد» میگفتند که همان « قباد » باشد . معنای این واژه درشکل « غباد » در برهان قاطع مانده است . دربرهان قاطع، « غباد» ، به معنی « ابداع میباشد که نو آوردن و نوساختن و شعرنو گفتن است – ومردم برحق را نیزگویند. یعنی درفعل حق ، طرف نقیض را نگیرد و جانب کسی را ملاحظه نکندو روی نه بیند و آنچه حق است بعمل آورد » . البته دکترمعین پنداشته است که این معانی، همه مجعولند . علت هم اینست که ایرانشناسان ، درخطوط اصلی ، همه دنباله رو الهیات زرتشتی و جعلیات موبدان زرتشتی هستند، و آنرا علم وعلمی میدانند . بدین سان ، آخوند ، مرجع حقیقت و علم میشود ! ولی همین تساوی فروردین با کواد ، نشان میدهد که این سخن، مجعول نیست ، بلکه سخن موبدان و ایرانشناسان مجعولست . هم کواد و هم فرودین به 1- چوب زیرین چهارچوب درخانه گفته میشود که آستانه باشد و بعربی عتبه خوانند و هم کواده به « چوب آستان درخانه باشد + چوبی که پاشنه در، برآن گردد » . فروردین یا قباد ، درب ورود به زمان وپیدایش گیتی هست ، و این تصویر دراین فرهنگ، به معنای « بن زمان و بن گیتی » را داشته است . آستانه و پاشنه درخانه ،که با گردیدن، دربازمیشود ، درست بیان « افتتاح زندگی وجهان تازه » بود . سیمرغ که خودش بهاراست ( بهار دریوستی ven-ghre+ vanh-hra= نای به ) است، با نواختن نای به ، جهان را ازنو میآفریند . این واژه « فرورد + فروردین» در سغدی هم باقیمانده است، و درست درسغدی این واژه درهمه ترکیباتش معنای « گردیدن + تغییر کردن + دگرگونی و حرکت و گردش » دارد .فرورد= parwart به معنای گردیدن و تغییر کردن و برگشتن دارد . parwert به معنای تغییر دهنده + برگرداننده است . پروَست parwast به معنای گردیدن و برگرداندن است . پروارت = فروارد parwaart به معنای گردش وحرکت است . این واژه درسغدی ، نکات بسیار مهمی را بازگو میکند . یکی آنکه دیده میشود که این واژه که درهمه متون سغدی به معنای گشتن، گردیدن، برگشتن است ، مرکب از « پری + ورته = warta + pari » است . ورت ، همان « گرد=گشتن» امروزیست . ولی « پری » ، بیان آنست که جفت ویوغ و عروسی ، سرچشمه این حرکت و تغییر و تحول هست . پیشوند « فر، فرا » تنها معنای « بسوی بالا و فراز» ندارد . این یوغ وعشقست که تحول و گردش و آفرینش و تعالی( ترانسندس) میآورد . گذشته ازاین، درست واژه فروهر، همین ریشه را دارد
( frawarti ) prwty . سپس دیده میشود که به قبریا گور « فرورد کده = پرورت کته prawart-kaate میگویند، که به معنای « خانه تحول » است ( به فرهنگ سغدی- فارسی دکتربدرالزمان قریب مراجعه گردد ) . البته این گردیدن و تحول ، دارای محتوای بسیارژرفیست که نخست به دید نمیآید . دراین تحول و گشتن ، انسان ، گذشته را بکلی فراموش میکند، و بدون بارگذشته ، به بُن یا وصال سیمرغ ( جانان ) میرسد . وقتی انسان بیاد عملها و اندیشه ها و گفتارهایش باشد ، هیچگاه نمیتواند قرین سیمرغ یا جانان گردد وعشق را دریابد . اصل عشق، همه گناهان را فراموش میکند، و دنبال « توبه ازگناه ، و بخشیدن گناه » نمیگردد . بخشیدن گناه ، نشان قدرتست ، نه بیان عشق . درفرهنگ سیمرغی، پدیده پاداش و مکافات ، به آنجهان انتقال نمی یابد ، بلکه درخود انسان درحین عمل ، پاداش و مکافات درهمین گیتی روی میدهد . هر عملی و گفته ای و اندیشه ای، وجود انسان را بطورکلی، دگرگون میسازد، و ایجاد شادی یا درد میکند، ولو آنکه این روند ، نا آگاهبودانه باشد .مسئله آنست که باید حساسیت اخلاقی انسان را چنان بالا برد که خودش درهرعملی، این مجازات ومکافات را بلافاصله دریابد . ضحاک ، پیآیند همه خونخواریهای خود را درگیتی ، درپایان، درمی یابد ، و تبدیل به مارها بردوش خود ِ او میگردند، و اورا عذاب میدهند . این اندیشه پاداش و مکافات ، در فرهنگ سیمرغی، بکلی با مفهوم پاداش و مکافات در زرتشتیگری فرق داشت، و برداشت زرتشتیان ، به خلق « بهشت و دوزخ » کشیده شد، که فرهنگ سیمرغی نداشت.درفرهنگ سیمرغی، همه بدون استثناء به وصال سیمرغ میرسیدند، و اندیشه انتقام کشی، پس ازمرگ ، وجود نداشت . این بودکه سیمرغ ، خدای عشق و خدای فراموشی بود. در مسیحیت ، پدرآسمانی ، پسرش عیسی را قربانی میکند، تا مردم را از گناهانی که کرده اند،برهاند . درفرهنگ ایران، سیمرغ ، گناه همه گناهکاران را درهنگام مرگ، فراموش میکرد.
البته « یاد و فراموشی » در الهیات زرتشتی ، پدیده هائی بودند که با « هستی انسان» اینهمانی داده میشدند . برای الهیات زرتشتی ، کسیکه فراموش میکند، هستی خود را از دست میدهد . برای سیمرغ ، ایجاد آفرینش نو درانسان ، همگام با فراموشی بود . انسان نباید توبه بکند، بلکه باید فراموش کند . با توبه کردن ، هیچگاه ، گناه ، پایان نمی یابد ، بلکه ازنو تجدید میگردد . این مسئله نیاز به گسترش دارد که درحوصله این جستار نمی گنجد . به هرحال ، سیمرغ ، همه زشتیها و بدیها و آزارها ، ازجمله « قتل خود را بوسیله اسفندیار» ، فراموش میکند، و همان مهررا به او دارد که پیش ازاین تجاوزگری وجهاد طلبی و آزار ، به او داشته است . فرهنگ سیمرغی ، این را گوهر عشق میداند . جائی عشق، ازنو میآفریند که گذشته را فراموش کند . نو آفرینی ، با فراموشی کار دارد . این ویژگی مثبت فراموشی را در آفرینندگی ، صوفیها درهمان اندیشه « شستن کتاب » داشته اند .
انسان باید همه منقولاتی را که ازکتابها ، ازجمله کتابهای مقدس بخاطرسپرده و آموخته است ، فراموش کند، تا به وصال سیمرغ و خدای مهر برسد . این اندیشه را مولوی دریکی از غزلیاتش میآورد . یکی ، معشوقه ای دارد و میخواهد به وصالش برسد ، راه چاره را دراین می بیند که نزد افسونگری برود . افسونگربرای او، وردی در نامه ای می نویسد و به او میگوید که این نامه را باید دفن کنی (نامه ، تخم شمرده میشد که باید کاشته شود تا عشق = وَن= درخت ، ازآن بروید. آرزوها تخمند که وقتی کاشته شدند ، واقعیت می یابند ) ، ولی درهنگام دفن کردن این نامه، تو نباید به فکر بوزینه باشی . ولی این مرد ، هروقت میرود این نامه را دفن کند ، بوزینه بیادش میآید ، و بدینسان همیشه از وصال محبوبه ، محروم میماند.
خواست یکی نوشته ای ، عاشقی ، از معزمی
گفت بگیر رقعه را ، زیر زمین یکن دفین
لیک به وقت دفن این ، یاد مکن تو بوزنه
زانک زیاد بوزنه ، دوربمانی از قرین
هرطرفی که رفت او ، تا بنهد دفینه را
صورت بوزنه ز دل ، می بنمود از کمین
گفت که : آه تو خود ، بوزنه را نگفتئی
یاد نبد زبوزنه ، در دل هیچ مستعین
هنگامیکه سیمرغ ، پرش را برتارک سر رستم میمالد ، دراثر همین مالیدن پراست که رستم همه احساسات خشم و کین را درباره اسفندیارو گشتاسپ وآموزه جهادی زرتشت و اهورامزدا ، فراموش میکند . یوستی هزوارش آمرزیدن را ، که ازریشه واژه « مرزیدن = مالیدن » باشد ، « فرامُشت » ذکر میکند . ما امروزه می پنداریم که آمرزیدن ، بخشیدن گناهان اوست . خدا ، کسی را که بیامرزد، گناهان اورا می بخشد ، ولی درحقیقت ، آمرزیدن ، به فرهنگ سیمرغی باز میگردد . خدا، در آمرزیدن ، همه گناهان را فراموش میکند و آمرزیده هم ، همه را فراموش میکند . آمرزیدن، فراموش کردن خود، درروند عشقست . سیمرغ یا خدا ، در آمرزیدن ، درعشق ورزی و آمیزش با انسان، همه کینه هارا درانسان ودرخود ، فراموش میسازد . اکنون سیمرغ با « تیرنگاهش» میخواهد با چشم اسفندیاربیامیزد ، تا ازاین بوسه سیمرغ، چشمی نوین دراو بیافریند . این نگاه ، سرمه چشم اسفندیارمیشود
خواهی تو دوعالم را همکاسه وهم یاسه
آن کحل (= سرمه ) انا الله را ، درعین دوعالم زن
« سرمه – من خدایم » را باید درچشم بزنی ، تا دوعالم را همکاسه بکنی . همین کار را سیمرغ میخواهد بکند.
با بوسه تیر نگاه سیمرغ که درآن، خود سیمرغ آب شده است، میخواهد شورش در اندیشه و وجود اسفندیاربیاندازد . تیر، باران ابرسیاه ( سیمرغ ) را درلوله های نی ( = تیر) میبارید. اکنون سیمرغ به رستم میگوید :
بدوگفت اکنون ، چو اسفندیار
بیاید ، بجوید زتو کارزار
تو، خواهش کن و خوبی و راستی
مکوب ایچ گونه در کاستی
مانند بارگذشته ، ازاو انتقاد مکن، واورا سرزنش تحقیرمکن
مگر باز گردد به شیرین سخن
بیاد آیدش روزگار کهن
چو پوزش کنی چند و نپذیردت
همی از فرو مایگان گیردت
به زه کن کمانرا و این چوب گز
بدینگونه پرورده در آب گز
ابر چشم او ، راست کن هر دو دست
چنان چون بود مردم گز پرست
زمانش برد راست اورا به چشم
به چشمست ، بخت ، ارنداری تو خشم
این زمان هست که تیرگز را به چشم او میبرد ، نه تو . بهرام و سیمرغ ، بُن زمان هستند . بخت که همان بغ = سیمرغ باشد ، درچشم است . درچشم اسفندیار، این منم که درانتظارنخستین تابش این نگاه هستم . ولی تو درانجام این کار، نبایستی هیچگونه خشم و کینی نسبت به اسفندیار و گشتاسپ و اهورامزدا و زرتشت داشته باشی که اورا بدین دشمنی انگیخته اند .اینست که وقتی سپیده دم ، رستم به میدان رزم میرود میگوید
بگفت ای گزیده یل اسفندیار ایا سیرناگشته ازکارزار
بترس از جهاندار یزدان پاک خرد را مکن با دل، اندرمغاک
درآغاز، دل راسرچشمه خرد و اندیشیدن میدانستند .
من امروز نی بهر جنگ آمدم
پی پوزش و نام وننگ آمدم
تو با من بدی را چه کوشی همی
دو چشم خرد را بپوشی همی
آنگاه رستم ، به اهورامزدای زرتشت ، که اسفندیار به او ایمان دارد و برای گسترش آموزه اش میجنگد و برای تحمیل همین آموزه به رستم ، برای جنگ با او آمده است ، سوگند میخورد .
به دادار زردشت و دین بهی
به نوش آذر و فرّه ایزدی
به خورشید و ماه و به استا و زند
که دل را بتابی زرا ه گزند
نگیری بیاد آن سخنها که رفت
وگر پوست برتن ، کسی را بکفت
بیائی ببینی یکی خان من
رونده است کام تو برجان من
اگر من در نبرد پیشین زیاده روی کردم ، پوزش میخواهم و بیا امروز، مهمان من بشو . کسی را به مهمانی طلبیدن ، به معنای آشتی طلبی است . اسفندیاراین دعوت را نمی پذیرد، و آنچه رستم میگوید ، فریب و نیرنگ میشمارد، و برستم میگوید که آنچه تو ازمن میخواهی، آنست که من ازفرمان اهورامزدا که پدرم آنرا بکارمی بندد سرپیچی کنم .یا تن به بند و اسارت بده یا بجنگ
مرا گوئی از راه یزدان بگرد زفرمان شاه جهانبان بگرد
که هرکوزفرمان شه شد برون خداوند را کرده باشد فسون
جز ازبند یا رزم ، چیزی مجوی چنین گفتنیها به خیره مگوی
اینست که رستم دراوج اضطرار، فقط یک راه درپیش خود دارد و آن دفاع ازخودش هست، و بدینسان ناگزیرمیشود که به رغم خواست درونش ، تیرسیمرغ را بکارگیرد
تهمتن گز اندر کمان راند زود بدانسان که سیمرغ فرموده بود
بزد تیر برچشم اسفندیار سیه شد جهان پیش آن نامدار
دراینجاست که اسفندیار، ناگهان به معنای حقیقی هوش ، به هوش میآید و دگرگونی سراسری وجود اورا فرامیگیرد . این به هوش آمدن در لحظه مرگ ، که برای رسیدن به آغوش سیمرغ روی میدهد ، اندیشه ای بسیارنیرومند درفرهنگ ایران بوده است . ازجمله شیخ عطار، درالهی نامه داستانی درباره بایزید بسطامی میآورد که در لحظه نزع ، در آخرین دم زندگی ، زنار میطلبد تا اقرارکند که من این هفتاد سال عمرم ، همیشه گبر ( = سیمرغی) بوده ام و اکنون این زنار را میگشایم ، چون دراین لحظه، با سیمرغ، اینهمانی پیدامیکنم. نام « بایزید» ، که سبکشده « وای ایزد » است ، همان « رام » میباشد . نام دیگربایزید ، « طیفور» است، که معرب « دی + پور» است، و به معنای « فرزند سیمرغ » است.
چو درنزع اوفتاد، آن مرد بسطام
به یاران گفت : ای قوم نکو نام
یکی زنــّار، آریدم هم اکنون که تا بربندد این مسکین مجنون
خروشی ازمیان قوم برخاست
که از زنار ناید کارتوراست
چگونه باشد ای سلطان اسرار
میان بایزید ، آنگاه و ، زنار
دگر درخواست زناری زاصحاب
نمی آورد کس ، آن کاررا تاب
به آخرکرد شیخ الحاح بسیار
نمیدانست کس درمان آن کار
همی گفتند اگر بر شیخ تقدیر
شقاوت خواستست آنرا چه تد بیر
یکی زنارش آوردند اصحاب
که تا بربست ، و بگشاد ازدوچشم آب
پس آنگه روی را درخاک « مالید »
بسوزجان و درد نالید
بسی افشاند خون ازچشم خونبار
وزآن پس ، ازمیان ببرید زنار
زبان بگشاد: کای قیوم مطلق
به حق آنکه جاویدان تو ئی حق
که چون این دم ، بریدم بند زنار
چو آن هفتاد ساله گبرم انگار
نه گبری کو دراین دم ، بازگردد
بیک فضل تو صاحب رازگردد
من آن گبرم ، که این دم بازگشتم
چه گر دیر آمدم ، هم بازگشتم
بگفت این و شهادت تازه کرد او
بسی زاری بی اندازه کرد او
اگرچه راه افزون آمدم من
همان انگارکاکنون آمدم من
چومیدانی که من هیچم الهی
زهیچی ، اینهمه پس می چه خواهی
این به هوش آمدن دردم آخرعمر، پیشینه درهمین اندیشه وصال به سیمرغ وجانان دارد که انسان اینهمانی با عشق ازلی پیدا میکند، و پیشینه ریاکاری ویااشتباهکاریهای خود رافراموش میکند .اسفندیارپس اززخم جانگزائی که ازتیر گزمی یابد ، بازبخودمیآید
زمانی همی بود تا « یافت هوش»
برآن خاک بنشست و بگشاد گوش
بهمن و پشوتن ببالین او میشتابند
و رستم باشنیدن سخنهای اسفندیاردرحال نزع بخود می پیچدومیگرید. ازاینکه اورا دربیچارگی و اضطرار کشته است، درد میبرد و برکسیکه به اسارت او کمربسته بود ، غم میخورد
چو اسفندیاراین سخن یادکرد بپیچیدو بگریست رستم بدرد
چنین گفت کز دیوناسازگار مرا رنج ، بهرآمد از روزگار
چنانست کو گفت یکسر سخن زمردی به کژی نیفکند بن
که تامن به گیتی کمربسته ام همه رزم گردنکشان جسته ام
سواری ندیدم چو اسفندیار زره دار با جوشن کارزار
سوی چاره گشتم ز بیچارگی
ندادم بدو سر به یکبارگی
چو بیچاره برگشتم از دست او
بدیدم کمان و برو شست او
« زمان ورا » در کمان ساختم
چو روزش برآمد ، بینداختم
« به هوش آمدن ، و تحول ناگهانی اسفندیار» را پس ازاین زخم تیرگز، میتوان از وصیتی که به رستم میکند میتوان دید . اسفندیار درمی یابد که مقصراصلی، پدرش بوده است نه رستم و نه سیمرغ. درواقع ، مقصر، همان اندیشه جهاد دینی بوده است که پدرش همت به اجرای آن کرده بوده است .این اندیشه جهاد و قدرت پرستی گشتاسپ، که دین زرتشت را بهانه جهانگیری خود و تحمیل عقیده ساخته است ، علت ریختن خون او شده است .
چنین گفت با رستم ، اسفندیار که ازتو ندیدم بد روزگار
بهانه ، تو بودی ، پدر، بُد ، زمان
نه سیمرغ ورستم ، نه تیروکمان
مرا گفت شو سیستان را بسوز
نخواهم کزین پس بود نیمروز
این گشتاسپ است که برای تبلیغ دین زرتشت ، فرمان نابود کردن سیستان و نیمروز را که پایگاه سیمرغیان بود ، به او میدهد . آنگاه پسر خود ، بهمن را برای پرورش و آموزش به رستم میسپارد، و میخواهد که اورا به تخت شاهی بنشاند . اسفندیارزرتشتی ، بجای سپردن فرزند خود به زرتشت و جاماسپ ( تئوریسین جهاد دینی از آموزه زرتشت ) و دادن مشروعیت دینی به حکومت ، هم پرورش و آموزش پسرش را به خانواده سیمرغیان میسپارد، و هم میخواهد که پسرش ، « حقانیت سیمرغی به حکومت درایران » بیابد و رستم به او تاج ببخشد . ورستم ، همه کین وخشم خود ازکارهائی که گشتاسپ واسفندیاربرضد سیمرغ کرده اند فراموش میکند ، و برپای میخیزد ودست راست را به برمیزند وبا اسفندیاردراین دم آخرعمرش ، پیمان میبندد
تهمتن چو بشنید برپای خاست
ببرزد بفرمان او ، دست راست
که گر بگذری ، زین سخن نگذرم
سخن هرچه گفتی تو ، فرمان برم
نشانمش بر نامور تخت عاج
نهم برسرش بر ، دلارای تاج

********************
)بررسی فراگیر ازجنگ اهورامزدا با سیمرغ ، یا جنگ اسفندیاربا رستم، در کتاب ویژه ای انجام داده خواهد شد ) . دراینجا مقصود، بررسی پدیده « سایه هما درغزلیات مولوی» هست.بررسی « مولوی و سایه هما درغزلیاتش » ادامه می یابد .

(کسانیکه علاقمند به دادن ِ یاری مالی، برای نشر و پخش این آثارهستند، با ایمیل زیرین رابطه بگیرند

jamali@parseng.com )