چند مقاله از درنگ ويژة تئاتر شماره 3

1 “مرگ دانتون“(1) و گئورگ بوشنر





از : نيلوفر بيضايي

بوشنر يكي از نمايندگان و آغازگران جنبشي جوان در تئاتر قرن نوزدهم (1850ـ1830) بنام “آلمان جوان “ 1 يا “پيش از مارس“ 3 بود. نويسندگان سازنده اين جنبش در اعتراض به جريانهاي فرهنگي مد روز و رمانتيك آنزمان با نگاهي مردد به جهان و واقعيات اطراف و “مرگ گرايي“ يا حس غريبگي با آنچه در اطرافشان مي گذشت ، عكس العمل نشان مي دادند . كساني كه زندگي و آثار بوشنر را مي شناسند ، خواه نا خواه واژگاني چون “ژني يا نبوغ“ ، “بيماري“ ، “انزوا يا تنهايي“، “مرگ زودرس“ و “فقر“را بياد مي آورند. نگاه ناقد او نسبت به جامعه و فرد اين سوء تفاهم را در برخي بوجود آورده بود كه وي ديگران را به تمسخر مي گيرد و يا خود بزرگ بين است. خود او در اينمورد مي گويد: “ شايد اين ادعا درست باشد كه من به انسانها و آنچه هستند به ديده ي تمسخر مي نگرم . اما من نه به آنها و اصل وجودي شان كه خود مسئولش نيستند ، بلكه به خودم مي خندم كه سرنوشتي مشابه آنها دارم “.
بوشنر در سال 1813 در نزديكي شهر “دارمشتات“4 آلمان بدنيا آمد و در سال 1837 درحاليكه تنها 24 سال داشت در اثر ابتلا به بيماري تيفوس از دنيا رقت . او با وجود عمر كوتاهش چند درام را كه جزو ماندني ترينها در تاريخ تئاتر هستند، از جمله“مرگ دانتون“5 (1835)، “ويتسك“6،“لئونس و لنا“7 و پيترو آرتينو“8 (هر سه در سال 1836) را نوشت.
بوشنر از دوران نوجواني و در مدرسه به مسايل سياسي علاقمند شد. وي داراي تمايلات جمهوريخواهانه بود، اما هيچگاه در گروههاي اپوزيسيون عضو نشد. بوشنر پس از پايان مدرسه به شهر استراسبورگ رفت و به تحصيل در رشته ي پزشكي پرداخت. در دوران دانشجويي علاقه ي او به مسايل سياسي و اجتماعي بيشتر شد و اين باور در او قوت يافت كه ريشه ي ناهنجاريهاي اجتماعي را مي بايست نه صرفا در سلب حقوق از افراد بلكه و پيش از آن در عدم تقسيم عادلانه ي ثروت و در نتيجه فشارهاي اقتصادي بر اقشار محروم كه اكثريت جامعه را تشكيل مي دادند ، جستجو كرد. مثال زنده ي آن دوران براي وي منتهي شدن انقلاب فرانسه به ديكتاتوري بورژوازي بود. او در جلسات دانشجويي نظرات سياسي اش را كه به نظر بسياري راديكال مي آمد به بحث مي گذاشت . با وجود اين بوشنر ارتباط خود را با جمهوريخواهان چپ فرانسوي نيز حفظ كرده بود و همچنين با تئوريهاي گروهي كه سوسياليستهاي آرمانگرا نام داشتند (از جمله سن ـ سيمون)9 آشنا شد.
با اينهمه وي بر اين باور بود كه براي وقوع انقلاب در آلمان شرايط مساعد نيست و بهمين دليل خود را وقف علايق ادبي اش نمود. در سال 1833 براي گذراندن دوران پاياني تحصيل به شهري در نزديكي زتدگاهش بازگشت. فشارهاي سياسي و اجتماعي آن دوره و همچنين دوري از دختري كه به او عاشق بود باعث تشديد دپرسيون در او شد . با اينهمه به ترجمه ي آثار ويكتور هوگو پرداخت و علايق ادبي خود را بيش از پيش و با آرزوي اينكه روزي بتوان از راه نويسندگي زندگي كند، دنبال كرد. آشنايي او با كارل گوتسكو 10 كه يكي از سران جنبش آلمان جوان بود، آغاز دوران جديدي در كار و تفكر بوشنر بود. پس از اين آشنايي وي “مرگ دانتون“ را كه بازتاب دهنده ي شناخت همه جانبه ي وي از انقلاب فرانسه بود براي گوتسكو فرستاد . وي اين درام را بسيار پسنديد و آن را براي چاپ در اختيار مجله ي ادبي “فونيكس“11 گذاشت. اما بد ليل سانسور شديد آن دوره اين نمايشنامه بصورت سانسور شده در همان نشريه چاپ شد.بحران سياسي ، كنترل ،سانسور و احضار انقلابيون روز بروز شدت يافت تا جايي كه بوشنر نيز چندين بار احضار شد . وي از آنجا كه مي دانست تحمل رواني لطمه به آزادي فردي و سياسي برايش ناممكن است ، به استراسبورگ فرار كرد و با نام مستعار ژاك لوتسيوس 12 خود را معرفي نمود. فرار بوشنر هرگز باعث اعتراض همفكرانش نشد ، چرا كه در آن شرياط عاقلانه ترين راه بنظر مي رسيد. كما اينكه بسيار از همنظران او در طي مدت كوتاهي زنداني و شكنجه شدند يا به قتل رسيدند. در استراسبورگ بوشنر دچار مشكلات اقامتي شد ، اما با مداخله افراد با نفوذ سرانجام توانست اجازه اقامت موقتي بگيرد كه بدليل “فراري“ بودن حق دخالت در امور سياسي را از او مي گرفت. در اين دوره وي از يكسو مطالعات و تحقيقات پزشكي خود را ادامه داد و علاوه بر آن به تحصيل فلسفه نيز پرداخت و از سوي ديگر نمايشنامه نويسي را ادامه داد. در همين دوره وي “لئونس و لنا “ و در همانسال “ويتسك“ را نوشت كه در دومي باز مانند مرگ دانتون با تكيه بر فاكتهاي واقعي موجود درباره ي مردي بهمين نام كه معشوقه ي خود را به قتل رسانده بود ، به نوشتن متن دست زد. با اينهمه بوشنر هرگز در حد بازنويسي واقعه نماند بلكه با گسترش زواياي روانشناسانه و اجتماعي به بازسازي عريا ن گره ها و فشارهاي موجود اجتماعي بر انسانها پرداخت.
درام “پيترو آرتينو“ كه درباره ي يك شاعر عهد رنسانس بهمين نام است را بوشنر باز در همان سال (1836) نوشت كه در آن به طرح سكسواليته در اشعار وي پرداخته است. وجود اين درام هرگز مورد اثبات قرار نگرفت، چرا كه معشوقه و همراه زندگي اش (ويلهلمينه13 كه بوشنر او را مينا صدا مي زد) براي حفاظت بوشنر از “بدنامي“ آن را ازبين برد. با اينهمه ويلهلمينه پس از مرگ بوشنر براي چاپ و نشر آثار او همراه با گوتسكو بسيار تلاش كرد و در دوران حيات بوشنر نيز همواره همراه و مشوق او بود. در كنار او بود كه بوشنر توانست سالهاي تبعيد را تحمل كند و استراسبورگ را بعنوان وطن دوم بپذيرد. بوشنر در اكتبر سال 1836 به سوييس رفت و رد همانجا پس از دفاع از تز پاياني بعنوا استاد در يك كالج خصوصي به تدريس “اعصاب داخلي“ پرداخت و در 19 فوريه 1837 پس از ابتلا به تيفوس از دنيا رفت.
از آنجا كه “مرگ دانتون“ مهمترين و شايد شناخته شده ترين اثر بوشنر است ، در شماره ي آينده به تحليل و بررسي اين اثر نمايشي خواهم پرداخت.

1 Georg Büchner
2 Junges Deutschland
3 Vormaerz
4 Darmstadt
5 Dantons Tod
6 Woyzeck
7 Leonce und Lena
8 Pietro Aretino
9 Saint-Simon
10 Karl Gutzkow
11 Phoenix
12 Jaques Lutzius
13 Wilhelmine Jaegl

اين حيوان شگفت انگيزCET ANIMAL ÉTRANGE *
نوشته : گابريل آروت
براساس قصه هاي آنتوان چخوف * *
برگردان : صدرالدين زاهد

در جلوي صحنه، دو مرد قدم مي زنند، يكي كمي جلوتر از ديگري است، اولي كه آشكارا مضطرب مي نمايد، به زبان ساده ي كوچه
بازار، نونوار است. دومي ژنده پوشي در خور خود فرورفته كه حالتي شكاك دارد.
خواستگار : ( با خوش روئي، سبك سنگين مي كند. ) زبر و زرنگ ؟ نه ! … شريف و درستكار … اين شرايط مرد معقولي بايد باشه داره، ميره
خواستگاري … عاقله مردي با تصميمي سنجيده و سبك سنگين شده. مرد آينده نگري كه بدون شك گذشته اي داره، اما چشاشو به اندازه كافي باز كرده كه كمي دورتر رو ببينه، حساب و كتاب به اندازه كافي سرش ميشه كه بدونه ديناري در جيب نداره. خلاصه كنم، در يك كلام من شانس اينو دارم كه در كنار موجودي كه به دقت انتخابش كردم، زندگي كنم. موجودي با ظاهري دلپذير، حركاتي زيبا و قشنگ … و سي هزار روبل درآمد سالانه. چيزي كه به من امكان پرداخت قروض تو و ديگرونو ميده، امكان سامان دادن زندگي اي در خور استعدادم رو ميده. دوست عزيز كتابام زير چاپ خواهند رفت، حق الزحمه ش پرداخت خواهد شد ! حق الزحمه كساني كه به پول احتياج ندارن هميشه با كمال ميل پرداخت ميشه.
( دوست از حركت باز مي ايستد، و بدينوسيله ترديدش را بيان مي كند.)
خواستگار : ( كه قدم زدنش را ادامه داده است، مي ايستد، به عقب بر مي گردد، و دست در بازوي دوست مي اندازد.) دوست عزيز، همه چيز حاضر و آماده
است، پخته ي پخته. بهت دارم مي گم، اون مث يه گربه ماده عاشق شده. ( مكث.) البته، هنوز قراري گذاشته نشده، اما در عرض پنج دقيقه ديگه همه ي قرارها گذاشته ميشه، همه ي قرارهاي قانوني. ( به دوست خيره ميشود.)
مشكل چيه؟ چيزي ناراحتت مي كنه؟
( دوست با لبخندي به پهناي صورتش. ) من ! هيچي !... ( دوست برمي گردد و دور مي شود.)




* اين نمايش بزبان فرانسه در ماههاي مه و ژوئن 91 در تآتر سيته اونيورسيته، و در سال 92 در فستيوال آرلكن شهر شله جايزه فرانكوفوني را دريافت كرد و سپس در انستيتوي جهان عرب پاريس Institue du monde Arabe بكارگرداني صدرالدين زاهد، طراحي لباس ملك جهان خزاعي و موسيقي شادروان محمود تبريزي زاده بروي صحنه آمد. از ديگر همكاران ايراني اين برنامه كه همگي فرانسوي بودند، آقاي فريبرز دفتري بازيگر و آقاي داريوش تاري نوازنده سنتور و تنبك بودند.

* * فهرست داستانهاي آنتوان چخوفAntoin Tchekov كه در ساختمان اين نمايش مورد استفاده قرار گرفته اند.

1 – گفتگوي مردي با يك سگ 7 ـ ايوان مات وييچ، نسخه بردار Ivan Matveïtch
2 ـ دوشچكا Douchetchka 8 ـ شيئي هنري
3 ـ طبيعت مرموز 9 ـ موجود بدون دفاع
4 ـ خواننده “ كر ” 10 ـ معامله از دست رفته
5 ـ اسم يه اسب 11 ـ افعي و خرگوش
6 ـ مرگ كارمند دون پايه 12 ـ بانوئي با سگ ملوسش

اجراء اين نمايشنامه با اجازه مترجم آن آزاد است.

تاريكي

فضاي باغي كه در آن دوشيزه جواني نشسته است روشن مي شود. خواستگار در كنار اوست.
خواستگار : اين هواي پاك اثر سحرآميزي داره … آيا اين حضور شماست كه … فكر نمي كنم در هيچ جائي روي كره زمين بشه هوائي به اين
روح افزائي استنشاق كرد.
دوشيزه : خيلي خوب متوجه شدين ! هميشه بعد رگبار اين طوريه … نگاه كنين، هنوز قطرات بارون رو برگهاست !
خواستگار : بله. قطرات روي برگها … مثل سرشك لذت بخش عشق روي قلب ميمونه … به زبان ديگه، طبيعت به ما درس ميده …
( غروب است. چهچه بلبل به گوش مي رسد.)
دوشيزه : چهچه بلبل … شنيدين !
خواستگار : ( كه چيزي نشنيده است.) آه ! بله، بلبل. چقدر شما اينو قشنگ گفتين. اين جمله در گوشم طوري طنين انداخت، مث اينكه همين چند وقت
پيش يكي به من گفته باشه : « چهچه بلبل رو شنيدين …»
دوشيزه : من فكر مي كنم هر كسي كه چهچه بلبل رو بشنوه، اين جمله رو همين طوري ميگه.
خواستگار : اوه ! باربارا، Barbara بارباراي عزيز ! هركسي تقاضاي آب مي كنه : « كمي آب به من بدين » اما آيا شما فكر ميكنين كه اين جمله هميشه
طنين يكساني داره ؛ وقتي كه از دهن پيرمرد شصت ساله ي تشنه اي، كه عرق پيشوني شو داره پاك مي كنه، در مياد، يا از دهن دختر كوچولوئي كه از بازي با رو روئك ش خسته شده و يا از دهن سرباز درحال مرگي كه در جبهه ي جنگ ؟ « كمي آب … » گاه گاهي طنيني روزمره و عادي داره، گاهي هم يه فرياده كه از جان بر ميخيزه. درست مثل عشق ميمونه. هيچكس خجالت نمي كشه بگه « من شيريني دوست دارم ! » اما سعي كنين به موجود عزيز تر از جانتون بگين كه « من تورو دوست دارم ! » … و خبرشم به من بدين !
دو شيزه : ( كه كاملا متقاعد نشده است. ) با وجود اين، براي آدم عاشق، اين بايد سهل ترين و ساده ترين …
خواستگار : شرم، باربارا. شرم قلب حسودي كه چنين گنجينه اي رو در خودش داره.
دوشيزه :اين خودخواهي يه.
خواستگار : غرور، دل واپسي، ترس وحشتناك از كوچك شدن در صورت عدم قبول درخواست …
دوشيزه : ( عصبي) بله. البته. اما اگه آدم بدونه كه دوستش دارن، اگه بدونه كه ارجحيت خاصي براش قائلن ! ...
خواستگار : اوه ! باربارا. آدم مقابل كسي كه دوستش داره، مث يه پشه يا كرمي يه كه تو آفتاب داره جون مي گيره. آيا آدم مي تونه باور كنه كه اشعه ي
خيره كننده ي خورشيد ارجحيت خاصي براش قائله ؟ نه، به من بگين. خواهش مي كنم …
دوشيزه : ( نگاهش را به زير مي اندازد. ) نميدونم.
خواستگار : مي بينين …
دوشيزه : ( نفس كشان. ) بله.
خواستگار : نميدونم … آفتاب.
خواستگار : آه بله. آفتاب … راستي، حال مادرتون چطوره ؟
دوشيزه : خوبه. متشكرم. اما چرا « راستي» ؟
خواستگار : نمي دونم. داشتم به شما فكر مي كردم … طبيعي بود كه به ياد مادر محترم تون بيافتم.
دوشيزه : مادرم احترام زيادي براي شما قائله.
خواستگار : متشكرم. ( سكوت طولاني. ) چه غروبي !
دوشيزه : بله …
( بازهم سكوت. )
خواستگار : چه سكوتي ! … راجع به اين سكوت سحرآميز طبيعت چي فكر مي كنين ؟
دوشيزه : ( كاملا طبيعي. ) فكر مي كنم زيادي طول كشيده … ( به خود آمده. ) آه ! خداي من !
خواستگار : ( با حرارت. ) بله، همينه ! شمايه حس ذاتي، استثنائي از چيزا دارين، البته اين سكوت زيادي طول كشيده. بايد اين سكوت رو شكست. بايد
حرف زد. ( راست مي شود. ) بارباراي عزيز، شما باور مي كنين من اينجا اومدم كه با شما حرف بزنم، فقط با شما حرف بزنم … ( دوشيزه با سر جواب مثبت مي دهد. ) از شما يه سوال بكنم، فقط يه سوال !
دوشيزه : ( قاطع. ) بفرمائين.
خواستگار : شما شكسپيرو خوندين ؟
دوشيزه : ( گيج. ) اه … در جواني …
خواستگار : رومئو و ژوليت رو ؟
دوشيزه : زيباست.
خواستگار : رومئو رو در نظر بگيرين، و ژوليت رو، بهشون تريستان، ايزولت، Yseult و Tristan ليلي و مجنون، شيرين و فرهاد رو اضافه كنين، اونوقت
فرض كوچكي از اونچه كه در روح و روان من اتفاق مي افته، وقتيكه شمارو مي بينم، دارين. خلاصه كنم : در يك كلام، من شمارو دوست دارم.
دوشيزه : ( نفس كشان. ) اوه ! …
خواستگار : خب ؟
دوشيزه : ( خيلي ضعيف. ) من …
خواستگار : شما چيزي نمي گين …
دوشيزه : ( با همان حالت، نفس كشان. ) آه ! …
خواستگار : ( كه مي داند روي چه چيزي بايد تكيه كند. ) معني اين سكوت چيه ؟ يعني ممكنه كه شما موافق … ؟
اگه ًً نهًًً بگين. قلب منو بشكنين. ( سينه فراخش را عرضه مي كند. )
دوشيزه : ( سرش را بلند مي كند، لبخندي مي زند، سرش را روي سينه خواستگار مي گذارد، سپس با مهرباني زمزمه مي كند. ) چرا ًً نه ًً ؟ …
خواستگار : فرشته من، فرشته من، خورشيد من. ( با حرارت و شوق اورا تنگ در آغوش مي گيرد، دوشيزه خودرا از تنگ او خلاص كرده و به زحمت نفسي
تازه مي كند. ) خب، كاري كه مي بايست انجام بشه، شد.
دوشيزه : ( به آرامي و طوريكه شنيده نمي شود. ) من واقعا خوشبختم …
خواستگار : و من در آسمان هفتم. پس ميشه گفت كه ما به نوعي عروسي كرديم. ( ابروها را در هم كشيده. ) البته اگه مادر عزيزتون …
دوشيزه : اوه ! نه ! نه. اون موافقه.
خواستگار : آه ! شما … در اين مورد حرف زدين ؟
دوشيزه : ( آشفته. ) بله … يعني نه …( سرخ مي شود. ) مامان هميشه مي گفتش كه يه مردي مث شما … با فرهنگ، روشنفكر … مهربان …
خواستگار : قيافه ام مورد پسند ايشون نيست ؟
دوشيزه : اوه ! چرا ! چرا ! من مطمئنم، فقط اينا جزو چيزايي هست كه … نبايد ازش حرف زد.
خواستگار : اين اشتباهه.
دوشيزه : مادر وقار شما، رفتار شما، و ظرافت شما رو تحسين مي كنه.
خواستگار : و شما ؟
دوشيزه : ( به نرمي، در حاليكه سرش را به پائين انداخته است. ) من شمارو دوست دارم.
خواستگار : ( در حالي كه دستانش را به طرف او دراز كرده. ) باربارا، بارباراي عزيز. ( در حالي كه اورا تنگ در آغوش گرفته.) اگه من خوب فهميده باشم،
ديگه مانعي در اين كار وجود نداره …
دوشيزه : نه، هيچ مانعي، از اون لحظه اي كه شما اعلام خواستگاري …
خواستگار : كه اين طور ! پس شما مي دونستين كه من به خواستگاري ميام.
دوشيزه : ( با اطمينان.) بله !
خواستگار : آه !
( خواستگار بيش از پيش به خود مي بالد. كاميابي را كه انتظارش را مي كشيد، به حد احسن به كمال رسيده است. اينك او مالك زمين، صاحب سي هزار روبل درآمد سالانه، و از همه ي اينها گذشته، همسر دوشيزه زيبا و طنازي است. ولي ناگهان به سرش مي زند كه مته به خشخاش گذاشته و بازي « يا همه چييا هيچي» را امتحان كند. استعداد خارق العاده و عظمت روحي اش را مورد تحسين قرار دهد، و قدرتش را به رخ باربارا بكشد.)
دوشيزه : ( سرمست.) حالا كه همه چيز روشن شده و مشكلي نيست …
خواستگار : ( جدي.) مشكلي نيست ؟
دوشيزه : ( نگران.) خداي من، چي شده ؟
خواستگار : ( با وقار.) من پولدار نيستم.
دوشيزه : ( خيالش راحت مي شود.) اينكه نمي تونه مانعي باشه …
خواستگار : نه، مانع نيست، واقعيته …
دوشيزه : ( كه همه چيز را قبول كرده است.) بله، يه واقعيته.
خواستگار : … كه مي تونه مانعي باشه …
دوشيزه : چرا ؟
خواستگار : ( در حالي كه باد به غبغبش انداخته است.) براي اينكه، فرضا پدر مرحومتون مي تونه وضعيت من و شمارو بي تناسب بدونه.
دوشيزه : ( با ذوق و شوق.) عوضش شما آينده خوبي …
خواستگار : والدين زمان حال رو به آينده ترجيح ميدن. مرحوم پدرتونم …
دوشيزه : من هيچوقت اونو نديدم.
خواستگار : من هم همينطور.
دوشيزه : ( خشنود.) ميبينين.
خواستگار : ( با هر قدم موفقيت آميزي كه به جلو بر مي دارد، بيشتر و بيشتر فريفته تكبر و عظمت نقشي كه بازي مي كند، مي شود.) من چيزي كه
مي بينم، اينه كه شما يه يتيم، يه نيمچه يتيم هستين و در حال حاضر وظيفه منه كه جاي خالي پدر رو براي شما پر كنم.
دوشيزه : ( شادمان از اين حسن اتفاق.) البته كه يه شوهر بايد جاي خالي پدر رو پر كنه !
خواستگار : باربارا، ما هنوز زن و شوهر نيستيم.
دوشيزه : اما شما قبول دارين كه ما به زودي زن و شوهر مي شيم.
خواستگار : كاملا درسته. اما مسئله اين نيست. نقش يه پدر اينه كه مانع يه ازدواج نا متناسب بشه.
دوشيزه : اوه ! خدارو شكر كه اون مرد ! مي بخشين !
خواستگار : مهم نيست. ( با وقار.) باربارا، شما اجازه ميدين كه من جاي اونو بگيرم.
دوشيزه : من ديگه بچه نيستم.
خواستگار : باربارا، باربارا، اگه من به شما اخطار مي كنم، اگه با شما با اين لحن صحبت مي كنم، در واقع دارم عليه خودم حرف مي زنم، عليه ي
خوشبختي خودم، عليه منافع خودم.
دوشيزه : اما اين احمقانه است.
خواستگار : بله، احمقانه است. اما من نمي تونم اين صداي شريف رو كه تو گوشم زمزمه مي كنه، خفه كنم : « شريف و درستكار باش، تا كار از كار
نگذشته، بهش هشدار بده.»
دوشيزه : هشدار راجع به چي ؟ مگه شما مرض … قلبي دارين ؟
خواستگار : من پول ندارم.
دوشيزه : اينو ميدونم. شما خودتون گفتين، تاكيدم كردين !
خواستگار : شما واقعا اينو ميدونين ؟
دوشيزه : اوه ! بله، مي دونم. از اينا گذشته، پول خوشبختي نمياره !
خواستگار : اينو خوب ميدونم، باربارا.
دوشيزه : من شمارو همين طوري كه هستين دوست دارم !
خواستگار : شما منو همين طوري دوست دارين. « زبر و زرنگ». آماده براي ازدواج. مث يه آدم عادي و روزمره ؟
دوشيزه : بله، اين روياي منه. زندگي عادي و روزمره، در كنار شما.
خواستگار : و اين زندگي عادي و روزمره براي شما چي جوريه ؟ صبحانه در رختخواب با كره و عسل و تخم مرغ و پنير و مربا و چاي و قهوه و شير و
سرشير و خامه. حي و حاضر وآماده.
دوشيزه : من براتون لقمه مي گيرم.
خواستگار : و كي صبحانه رو آماده مي كنه ؟
دوشيزه : زن خدمتكار.
خواستگار : ( با خوشحالي.) زن خدمتكاري در كار نخواهد بود، باربارا.
دوشيزه : چرا ؟ هميشه يكي بوده !
خواستگار : اما نه پيش مردمان فقير. بگذريم. من بلند مي شم و كت مو مي پوشم و مي رم به دفتر روزنامه. و شما ؟
دوشيزه : منم، دوش مو مي گيرم.
خواستگار : ( با لذتي خصمانه.) دوشي در كار نخواهد بود، باربارا. ما ماهي يكبار به حمام عمومي مي ريم، حداكثر، جمعه تا جمعه.
دوشيزه : اما من …
خواستگار : ( جمله دوشيزه را تمام مي كند.) مي دونم، « عادت دارين». بسيار خوب. شما حاضر مي شين … و بعدش ؟
دوشيزه : در انتظار شما، رمان مو مي خونم.
خواستگار : (به همان ترتيب) نه خير. شما رختخواب رو جمع مي كنين؛ جارو مي كشين؛ و ظرفا رو در آشپزخانه مي شورين ...
دوشيزه : پس آشپز ...
خواستگار : (همان بازي) آشپزي در كار نيست. بعدش به بازار ميرين و با دقت تمام و با توجه به بودجه كم خانوادگي سعي مي كنين چيزايي رو بخرين كه ارزون باشه...بعدشم مشغول تهيه شام مي شين.
دوشيزه : براتون كوفته قلقلي خوشمزه درست مي كنم.
خواستگار : ( همان بازي) خيلي گرونه. سوپ كلم و سيب زميني ...
دوشيزه : شما همه چيزو سياه و تاريك مي بينين.
خواستگار : اما در تاريكي و سياهي همه چيزو روشن و واضح مي بينيم. شب، من برمي گردم.
دوشيزه : ( با جنب و جوش.) من شما رو در آغوش مي گيرم.
خواستگار : من شما رو به كناري زده و ...
دوشيزه : (نزديك است كه به گريه بيافتد.) چرا ؟
خواستگار : چه مي دونم ؟ نوميدي، يأس، شكست، تحقير. خلاصه، حالم خرابه، اوقاتم تلخه، بدخلق و تنفرانگيز و خشن ام.
دوشيزه : ( گويي وسوسه شده است.) منو كتك هم مي زنين ؟
خواستگار : چه ميدونم … اگه پيش بياد.
دوشيزه : در عشق، روبوسي كردن، و آشتي كردن شيرين و دلچسبه !
خواستگار : بهرحال، من از شما كناره مي گيرم، گوشه اي مي شينم و سرمو ميون دو دستم مي گيرم ...
دوشيزه : اوقاتتون تلخه و غمگينين ...
خواستگار : نه. دنبال بهانه اي مي گردم كه برم با رفقا ورق بازي كنم.
دوشيزه : شما قمار بازين ؟
خواستگار : نه. اما مي شم، بدبختي بيچارگي، دلتنگي، آدمو به ورطه ي سقوط مي كشونه. بهرحال، اين كه بهتر از عرق خوردنه.
دوشيزه : شما عرق هم مي خورين؟
خواستگار : هنوز نه.
دوشيزه : من نميذارم.
خواستگار : شما نمي ذارين، شما نمي ذارين... وقتي كه من هر روز سر خورده، دل سرد و نوميد از كارم به خونه برمي گردم، كه كوچكترين اعتمادي به
خودم ندارم، اين خود شمايين كه براي بهتر شدن روحيه ام، بهم پشنهاد رفتن به ميكده رو ميكنين.
دوشيزه : اگه لازم باشه.
خواستگار : شب، دير برمي گردم، تلوتلو خوران، ژوليده، با لباسهاي كثيف. خودمو ميندازم رو صندلي، با چشاي از حدقه دراومده، بد دهن، با چين و چروك
زود رس، موهاي ريخته شده، ناخناي كثيف.
دوشيزه : واي ! خداي من !
خواستگار : در سكوت،شما مقابل آينه مي رين و مي شينين، البته اگه آينه اي وجود داشته باشه، چهره اي غريب و بيگانه مقابل تون ظاهر ميشه. كو،
كجاست تازه گي و طراوت گونه ها، نرمي و نازك، دستاني پير و چروكيده از شستشو ... بي اختيار شونه رو برميدارين... و شروع به شمارش موهاي خاكستري تون مي كنين ...و همين طور روزها و روزها و روزها مي گذره، تا به آخر.
دوشيزه : ( ملتمسانه) با همة اين حرفا، در زندگي لحظات خوب و خوشي هم وجود داره.
خواستگار : لحظات خوش ؟ زودگذره، شادي رخت مي بنده و شور
و شعف پايان مي گيره. و اونوقته كه نزاع و مشاجره، سرزنش و ملامت شروع ميشه : “ پول منو چيكار كردي ؟ وعده هايي كه ميدادي چي شد ؟ تو جهاز منو حيف و ميل كردي !”
دوشيزه : شما...جهيزيه منو حيف و ميل مي كنين؟
خواستگار : طبيعيه...
دوشيزه : و ما واقعاً در فقر و بيچاره گي دست و پا مي زنيم...
خواستگار : خب ! با توجه به اين اوضاع و احوال حاضرين با من ازدواج كنين!
دوشيزه : نمي دونم... ديگه نمي دونم چكار بايد كرد ...اوه ! شما چه مرد شريفي هستين... چقدر آقايين ... من براي شما ارزش و احترام زيادي
قائلم ... درسته، من يه بچة ننر هستم، يه شيئي تزئيني بي فايده.
خواستگار : ( راضي شده.) بارباراي عزيز ! خودتونو ناراحت نكنين...اگه من شما رو مورد آزمايشي چنين سخت و هولناك قراردادم، فقط و فقط براي اين
بود كه درستي و شرافت شما رو آزمايش بكنم...و فكر مي كنم كه حالا شما شجاعت و آمادگي مقابله با مشكلات رو...
دوشيزه : اوه ! نه، دقيقأ، من چنين آمادگي و شجاعتي رو ندارم..
خواستگار : شايد كه چيزها، اونقدرام كه من گفتم، تيره و تار نباشه ...شايدم كه من موفق شم ...
دوشيزه : مي بينين... شايد ... شايد ...
خواستگار : احتمالاً...
دوشيزه : نه، احتمال نمي تونه يقين باشه ... نه، من ترجيح ميدم كه دختر ترشيده باقي بمونم..
خواستگار : ( به ناگهان نگران مي شود.) اما ما به توافق رسيده بوديم !
دوشيزه : من گيج و منگ بودم ... بي خود و بي جهت به شما قول دادم ...
خواستگار : ( مضطرب.) اما شما گفتين كه منو دوست دارين.
دوشيزه : بله، من بي نهايت شما رو دوست دارم ... من شما رو دوست دارم، من شما رو تحسين مي كنم ...
خواستگار : كه اين طور !
دوشيزه : بله ! من واقعاً از شما متشكرم كه حقيقت رو به من گفتين. خيلي، خيلي متشكرم ! شما واقعاً براي من يه پدر بودين، متشكرم، متشكرم ...
( دوشيزه فرار مي كند. خواستگار متحير باقي مي ماند.)

پرده
ادامه دارد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

محمد جلالي ( چيمه)

فرم و خط كلي اجراي اين نمايشنامه كه متن آن براساس داستانهاي كوتاه چخوف، تنظيم يافته، به صورت زير است

نخست مرشد قصه گو كه بر اساس توضيحات كارگردان « نماد و نشانه » تقدير و خرد است» است وارد صحنه مي شود. همراه با او بچه مرشد هم وارد مي شود. صندوقچه شان را باز مي كنند. سفره شان را پهن مي كنند و بازيگران نشسته بر قالي را دعوت مي كنند تا ابزار و وسائلشان را بردارند و داستانهايي را كه مرشد روايت خواهد كرد به اجراء در بياورند. مضمون كلي اين داستانها، خوشبختي، بدبختي، ازدواج، تقلب، خيانت، مرگ و بطور كلي لحظات خوب و بد و بالا و پائين زندگي است.
زاهد، علت انتخاب اين نمايشنامه را اينگونه توضيح مي دهد :
ـ « فكر كرديم در كنار نمايش سه قطره خون كه از يك نويسنده ايراني است، بهتر است يك كار فرنگي هم داشته باشيم. نمايشنامه ي اين حيوان شگفت انگيز، تنظيم گابريل آروت، نويسنده ي ارمني الاصل فرانسوي را مناسب يافتيم چون ضمن آنكه اساس و ساختمان اين نمايشنامه بر مبناي منطق غربي تنظيم يافته از آن روح و فضاي شرقي كه ما در جستجويش بوديم نيز برخوردار است. اين نمايشنامه به علت فرم قصه در قصه اي كه دارد، براي ما يادآور داستانهاي هزار و يكشب و هفت گنبد نظامي بود. از اينرو آنرا مناسب يافتيم و كار روي آن آغاز شد.»
زاهد همان فرم روايتي را كه در سه قطره خون آزموده بود، در اجراي اين نمايشنامه نيز بكار برده و نمايش « اين حيوان شگفت انگيز» را نيز به همان سادگي، فارغ از هرگونه دكور و آلات و ابزار صحنه اي بر روي يك فرش بزرگ ايراني به روي صحنه آورده است. در اين اجرا تزئين و طراحي صحنه و بخصوص لباس ها كه با الهام از رنگ آميزي خاطره انگيز جامه هاي متنوع ولايات ايران طراحي شده اند، همراه با حضور دو نوازنــده كه برروي فرش در كنار هنرپيشگان نشسته اند، فضائي بسيار نزديك به نمايشهاي سنتي ايراني آفريده است.
راوي كه همان مرشد قصه گوست،
همراه با بچه مرشد نمايش را آغاز مي كنند و تا پايان بعنوان خط رابطي در طول قصه ها، همة حكايت ها و ماجراهاي نمايش را بهم پيوند مي زنند.
در واقع فرم نمايشهاي سنتي خودمان، از قبيل روحوضي، پرده خواني و نقالي و ( گاهي هم تعزيه)، با منطق تئاتر غربي در اين نمايش تركيب شده اند و حاصل اين تركيب، نمايشي بسيار بديع و ديدني شده است. خاصه آنكه قدرت مضامين قصه ها كه اغلب نقاشي دقيقي از گوشه و كنار ذهن، خصوصيات و روابط و زندگي آدمهااست، به همراهي كار بازيگران كه با هماهنگي و يكدستي تحسين برانگيزي در ارائة تابلوها مي كوشند، جذابيتي خاص آفريده است.
زاهد خود دربارة بهره گيري از فرم نمايش هاي سنتي در اجراي « اين حيوان شگفت انگيز» مي گويد :
ـ « هدف ما از بكار گرفتن فرم هاي نمايش سنتي ايران، در اين نمايش غربي، ايجاد يك تلاقي ميان دو فرهنگ بود، كه از اين برخورد تاليفي بوجود بيايد، يعني چيز سومي كه نه تئاتر شرقي باشد و نه تئاتر غربي. زيرا اگر من مي خواستم چخوف را بصورت غربي اجراء كنم، در جامعة غربي بسيار ناموفق مي بودم، يا اينكه حداكثر كار متوسطي ارائه مي كردم، چون در اينجا هنرمندان بسيار برجسته با امكاناتي بسيار برجسته تر نمايشنامه هاي چخوف را بارها اجراء كرده و مي كنند. فكر مي كنم هنرمندان ايراني مقيم فرنگ، براي اينكه بتوانند كارهاي قابل توجهي عرضه كنند، مي بايد در راه ايجاد يك تلاقي بين هنرهاي سنتي ايراني و هنر غربي گام بردارند، زيرا هنرهاي ايراني، با فرم هاي سنتي خود، حتي اگر با كيفيتي اعلا در جامعه و محيط فرهنگي غربي عرضه شوند، بيش تر از موزه و نمايشگاهي از فرم هاي سنتي ايراني نمي توانند بود، و مخاطب عمده اي در اين كشورها نخواهند يافت. اما اگر چنانچه اين فرم هاي سنتي ما ( مثلا در تئاتر) با تئاتر غربي تركيب شوند، تاليفي ايجاد خواهد شد كه براي تماشاگر غربي جاذبه خواهد داشت و مخاطب خودرا خواهد يافت.»
بايد گفت كه نمايش « اين حيــوان
شگفت انگيز» كه نمايشــــنامه اي فرانسوي با
مضاميــــن روسي اســت و اكثر بازيگـران آن
فرانسوي هســـــــتند و در فـــضايي ايراني با
بهره گيري از فرمهاي نمايش سنتي ايران بر روي يك فرش ايراني در فرانسه عرضه مي شود، در زمينة اين تاليف، تجربة ارزنده اي ارائه كرده است.
اين نمايشنامه از تاريخ 7 مه تا 22 ژوئن (1991) در سالن تئاتر Cité Internationale پاريس بر صحنه بود.
بنظر مي رسد نام D- Nué كه به زبان فرانسه يادآور واژة dénué بمعناي فقير و عريان و بي چيز و همچنين La nuée
بمعناي رنگارنگ و Des nuées بمعناي ابرها ( ونام نمايشنامه اي از اريستوفان) است، خالي از معناي سمبوليك براي انجمن انتخاب نشده باشد، چرا كه يادآور فقر امكانات آن گروه از هنرمندان ايراني است كه ضمن رويارويي با هزار و يك مشكل در كشورهاي بيگانه، با كوششي پيگير، در پي ايجاد فضايي براي بيان هنر خويشند و برغم گرفتاريها و كمبود هاي گوناگون، در حد توانايي خود مي كوشند تا از آفرينندگي بدور نمانند و هنري خالي از تجمل اما رنگين عرضه دارند.
دوستان موفق باشيد ! همراهي هنردوستان، هنرمندان و فرهنگيان با شما يار باد !
م. سحر
( برگرفته از روزگار نو شماره 114 سال 1991)





سيماي رستم ً شاهنامه ََ

در تئاتر سنتي تاجيك







نظام نورجان اُف
دكتر علوم هنرشناسي
(تاجيكستان) – استاد دانشگاه، دوشنبه



مدتهاست، كه قهرمانان فردوسي بزرگ در ادبيات كلاسيك و شفاهي، هنر تصويري و معماري، در زيست و زندگي مردم فارسي زبان چون سيماهاي رمزي موقع و جايگاه ويژه اي پيدا كرده اند0 تاجيكان، كه مايل به ديدن آنها در تئاتر سنتي خويش بودند، با اجراي نقشهاي رستم و تهمينه و فيل و سربازان آن پهلوان نامور مي كوشيدند، كه رسم و آيينهاي باستاني خود را حفظ نمايند و به ياد آورند0 سيماهاي بي زوال شاهنامه در شكل تئاتر، كه خود خلق آفريده است، پديدة ناتكراري بوده، بار ديگر تلون و رنگارنگي فرهنگ باستاني تاجيكان را تأكيد مي نمايد0
از قديم الايام در بين تاجيكان راه اندازي كاروانهاي شادي و نمايشهاي پرطنطنه ( كارناوالها) متداول بود، در پايان سدة XIX و آغاز سدة XX مردم شهرهاي باستاني خجند، قيسته قوز، كان بادام، استروشن، بخارا، اسفره و غيره روزهاي ختنه سوران كاروان شادي بر پا مي كردند، اين مراسم به طور غير رسمي و بيرون از چهار چوب دين و دولت صورت مي گرفت0 كاروان از نمايندگان گوناگون هنرهاي مردمي موسيقي، رقص، تئاتر و غيره متشكل بود0 اين مراسم به يك آيين خيلي كهن تاجيكان رسم به خيابان برآوردن درخت آراسته، ارتباط دارد0 از اين جاست، كه تاجيكان قيسته قوز كاروان شادي را “ طوي گلدار” و خجنديان “ جپر” مي ناميدند0 در كان بادام، كه آن جا درخت اهميت پيشين خود را گم كرده است، به اين مراسم “ تماشاي رستم” مي گفتند0 استروشنيها نام اين نمايش را از عنصر اصلي آن، يعني شركت پادشاه و سربازان او گرفته اند و بدان “ طوي پادشاهدار”، “ طوي سربازدار” يا اينكه “ طوي باسله” نام گذاشته اند0 موجوديت واژة “ سله” در اين عنوانها با نام مكاني، كه ابزار و اسباب كاروان شادي آن جا تهيه مي شد و “ سله خانه” نام داشت ارتباط دارد0 صاحب سور يا جشن براي اين كار خانة يكي از همسايگان نزديكش را اختصاص مي داد0 كاروان هر روز از سله خانه برآمده به طوي خانه وارد مي شد، سپس از كوچه ها گذشته به اولاق جا مي رفت0 سله خانه همچنين انبار آذوقه محسوب مي شد0
“ طوي گلدار” در قرن XIX زود زود بر پا مي گرديد، اما از آغاز قرن XX برگذاري اينچنين مراسمي تدريجاً كم شد0 از اين جاست كه بعضي عنصرهاي كاروان شادي فراموش و حتي گم شده اند و آنگونه كه ذكر شد، حتي نام آن يكسان و يگانه نيست0 آخرين كاروان شادي شهر خجند سال 1915 راه افتاده بود0
“ طوي گلدار” در پايان فصل پاييز ( تير ماه) روزهاي خشك زمستان يا خود اوايل بهار، زماني كه مردم از كار كشت و زراعت فارغ بودند. برگذار مي شد0 به اين جشن آمادگي كامل مي ديدند و يكچند روز قبل از شروع آن در “ مصلحت آشي” وظيفه ها تقسيم مي شدند و مسئله هاي دعوت مهمانان، آواز خوانان، نوازندگان، رقاصان، چاوندازان، مسخره بازان، پهلوانان، استاهاي دوريدگر و دگر هنرمندان حل مي گرديد0 اينچنين اشخاصي، كه مي بايست درخت را بردارند و نقش پادشاه را بازي كنند، معين مي شدند0 استاي گل بر درخت گلدار و پرنده دار را آرا مي داد0 در شاخه هاي سيمين طوطي و صعوه هاي شاهي مي نشستند و اطراف آنها را سد برگهاي سرخ، آبي، سبز و غيره احاطه مي كردند0
افزون بر اين يكي- دو هفته قبل از جشن خوسة فيل و رستم دستان نيز تهيه مي شد، كه انجام اين كار نيز به دانشمندان و استاهاي ويژة خود نياز داشت0 معمولاً ارتفاع فيل دو- سه و در بعضي جايها ( مثلاً، در كان بادام) پنچ- شش متر بود0 فيل از نوده هاي باريك و نازك پيچيده در پارچة صوف خام خاكستري يا سياه ساخته مي شد و روي صندلي چوبي كوتاهي، كه چهار غلتك درشت داشت و از چوب بيد ساخته شده بود و خيلي محكم بود، نصب مي شد0 صندلي را با طناب به ارابه و يا به دو اسب آراسته مي بستند و آن را دو كس مي برد0 در درون “ فيل” شخصي مي نشست و از طريق سوراخي به بيرون مي نگريست و توسط خرطوم، كه نوگش گره سختي داشت، تماشاكنان هاج و واجمانده را مي زد0
خوسة رستم خيلي بزرگ بود و ارتفاع آن تا دو- سه مترمي رسيد، در خجند و كان بادام تا شش متر. فراخي اش يك و نيم تا دو و نيم متر بود0 آن را از چوب سبكي مي ساختند و همة اعضاي بدنش- چشم و گوش و بيني و دهان و دستها با پيكر درشت پهلوان تناسب داشت0 در خجند سر رستم را از كدوي كلان چوبين ساخته، جاي چشم و دهانش را شكاف مي كردند، از كاغذ بيني درست مي كردند و از پشم بز يا گوسفند ابروان پر پشت سياه، سبيل بلند، ريش كوتاه مدور مي ساختند0 خوسة رستم، پهلوان تقريباً چهل و پنجاه ساله را تصوير مي نمود0 پوشاك مخصوصي عبارت از جامة شاهي و يا يكته چيت سياه يا سرخ بر تن آن مي كردند0 در سرش طاقي يا خود سلة از جنس داكه داشت0
در قيسته قوز رستم فيلسوار رهسپار مي شد0 پيكر او در نوك چوب بلندي نصب مي شد، كه آن چوب از درون فيل رد شده بود0 آن جا شخصي مي نشست و خوسه را تكان مي داد0 معمولاً اين شخص خود استاي سازندة خوسه بود، كه توسط نخها و ريسمانها سر و دستان “ رستم” را به حركت در مي آورد و اين حركات به ويژه در لحظات توقف كاروان از عناصر ضروري مراسم به شمار مي رفتند0 در شهر هاي مثل خجند و كان بادام، كه “ رستم” “ مستقل” بود، آن را روي ارابة خرد سه متري بالاي چهار غلتك ضخيم چوبين قرار داشت و با پارچة خاكستري يا سرخ پوشيده شده بود، نصب مي كردند0 دو دستة چوبين ارابه با يك يا دو اسب وصل مي شد0 در خجند بعضاً روي آن دو چوب، چوب دگري به طور مورب بسته مي شد و پنچ- شش نفر به ان چوب تكيه نموده ارابه را مي كشيدند0 تمثال رستم و فيل چندان سنگين نبود0
كاروان شادي از خانة صاحبجشن با طنطنه بيرون مي آمد0 پيشاهنگان اين كاروان چهار يا شش ( در اسفره تا ده) كرناچي بودند، كه با كرنا هاي مسين تقريباً دو متري خود بر شور و شوق مراسم مي افزودند0 در كان بادام، خجند، استروشن و اسفره با آنها دو نقاره زن و هفت- ده نفر دايره زن هم همراه بودند0 از پس رامشگران سه- چهار نفر آوازخوان، از پي آوازخوانان رقاص “ اسپك باز” و به خصوص در استروشن و خجند از پي رقاص يك نفر “ خرسباز” نيز روان بودند0
آنگاه از پي اين كاروان شادي تمام عيار درخت ياد شده راه مي افتاد، كه “ تخت پادشاهي”، يعني تخته هاي چهار گوشه را، كه سايه بان مخملين شالدار تزين شان مي داد، به دنبال داشت0 روي تخت، “ پادشاه”، در سيماي يك جوان زيباي پانزده- شانزده ساله مي نشست كه معمولاً نيمتنة مخملي به تن و سله و تاجي از گلهاي شاهي ( در خجند) يا از پرهاي زيباي پرنده ها ( در استروشن) بر سر داشت0 “ پادشاه” به اسب بسيار زيبا و سوزني پوشي سوار مي شد و در دو بر او دو تن “ وزير”، كه تيغ و شمشير در كمر بندشان حمايل بود و لگام اسب را بر دست داشتند، روان مي شدند0
در خجند “ وزيرها” را همچنين يك “ يساول” همراهي مي كرد0 سپس “ زورقي” به “ شــنا” در مي آمد، كه در تخت

سايه بان مخملين آن پسر بچة زيبايي مي نشست0 “ زورق” يك چهار چوبة سبك تخته اي بود كه ميانه اش به صورت دايره سوراخي داشت و روي همين سوراخ قبه استوار مي شد، عبارت بود از چهار ستون و يك هلال0 “ زورق” با پارچة گرانبها، كه سطح چهار چوبه را مي پوشيد و كناره هايش تا زمين آويزان بودند و همچنين با فانوسهاي زيباي روشن مزين مي شد0 پسر بچه از سوراخ رد مي شد و زورق را، كه با طناب به كمرش بسته بودند، با خود مي برد. در كنار پسرك پايهاي ساخته مي گذاشتند و چنين تصور مي شد، كه در زورق كسي نشسته است 0 پسر بچة زورق نشين نقش دختر را بازي مي كرد و پيراهني زنانه با دگمه هاي بسيار در گريبان و نيمتنة سبز و تنگ بر تن داشت0 از زير آستينهاي باريك نيم تنه آستينهاي بلند و گشاد پيراهن پديدار بودند0 در فصل تابستان پسر بچه در سر طاقي و در زمستان كلاهي مدور داشت، كه از زير آن پنچاه كاكل دراز بافته آويزان بود0 از پس “ زورق” اول درخت دوم را مي بردند و سپس“ زورق” دوم “ شنا” مي كرد و آنگاه درخت سوم راه مي افتاد، كه “ زورق” سوم را به همراه داشت و بعداً گروه دايره بدستان روان مي شدند0 نوازندگان را يك گروه مسخره بازان همراهي مي كردند0 يكي از مسخره بازان رقص خنده داري را اجرا مي كرد و ديگري روي دستانش راه مي رفت، معلق مي زد و دو- سه نفر نمايش مضحكه را بازي مي كردند0 از پس مسخره بازان فيلباني“ فيلي” را مي راند0 در قيسته قوز روي اين“ فيل” و بر تختي شاهانه رستم مي نشست0 در خجند و استروشن از پس رستم لشكر او، كه از يك نفر گرفته تا به چهار صد سرباز مي رسيد، روانه مي شدند0 “ سربازان” همه جوان و داراي “ سلاح” بودند: شمشير و تفنگهاي چوبين رنگارنگ پيش روي داشتند0 پيشاهنگ آنها سربازي بود، كه پرچم سفيدي در دست داشت و از پي او “ سر لشكر” مي آمد0 سربازان به طور نظامي گام برمي داشتند و پاي راست را محكمتر از پاي چپ بر زمين مي كوفتند0
در خجند از پس سربازها يا از جلو آنها و يا از پس مسخره بازها حدود پنجاه نفر مرد بيست سي ساله روان مي شدند و سرود طويانة “ نقش” را مي خواندند و درميان آنها هميشه يك يا دو نفر يكه خوان بود، كه معمولاً، آنها را از گذرهاي رزاق و جر قشلاق شهر دعوت مي كردند، زيرا طبق سنت، در اين محله ها بهترين بازي گران و استادان واقعي اين هنر مي زيستند0
از پس بازيگران و آوازخوانان دو يا چهار ارابه حاوي جايزه هاي برندگان مسابقة بز كشي روان مي شد0 صاحب جشن با لباس زيبا در ارابة اول و مهمانان سالخورده و آبرومند در ارابة دوم مي نشستند0 و ترتيبات اين كاروان را شش- ده نفر يساولهاي پياده، كه يك يساولباشي سرورشان بود، نظارت مي كردند0
كاروان از خانة صاحبجشن به سوي جشنگاه سنتي راه مي افتاد و هنگام عبور از جايهاي پر آدم گاهاً توقف مي كرد و مسخره بازها با رقصهاي مضحك خود همراه با صداي كرنا و سورنا و نقاره و خندانيدن مردم مي پرداختند و سپس دايره را گشادتر نموده، براي هنرنمايي آوازخوانان محل آماده مي كردند0
كاروان سوي بزمگاه نزديك شام روان مي شد0 براي روشن نمودن راه، مشعلهايي راكه در روغن جواز تر شده بودند مي سوزاندند0 ميدان تماشا را با آتش كنجاره روشن مي كردند و رقاصها و آوازخوانان و مسخره بازها دگر باره به هنرنمايي مي پرداختند0 بزمهاي خجندي خيلي با دبدبه و پر طنطنه بودند و كاروان حتماً از دروازة شهر بيرون مي رفت ؛ روز بزكشي و شامگاه بزم برگزار مي شد0 به همين منوال بزم به مدت يك هفته به درازا مي كشيد و كاروان به نوبت از هفت دروازة شهر بيرون مي رفت0
كاروانهاي شادي در بخارا نيز مرسوم بود و برخي عنصرهاي آن به ويژه شركت “ زورقها” در مراسم به نمايشهاي خجند شباهت دارد0 بهاران در بخارا در سيرگاه هاي شير بدن و ستارة ماه خاصه هر شب از ساعت نه تا يك شب بعداز مراسم “ چوكي” ( بزم عمومي خياباني يا پادشاهي)، كه از طرف امير برگزار مي گرديد، به دستور امير و توسط سرلشكر او نمايش بزرگ تئاتري “ اتشكيمه” بر پا مي شد0 در رأس مسخره بازي كاروان پر جلاي راه مي افتاد و از پي آن خوسه هاي را مي بردند كه در درون آنها پسربچه هاي خوشگل نقش دخترها را بازي مي كردند0 آنها از جملة رقاصان جوان دربار بودند، كه رقصيدن و آداب رفتار را مي دانستند0
سر و اندام دراز اژدها سبك بود، دهان كاغذي آنها به طور هيبتناكي باز بود، كه از درون آن دندانهاي چوبين به چشم مي خوردند0 دهان باز را دو نفر روي دست داشتند0 تنه از چند حلقه، كه از هم يك- دو متري فاصله داشتند، عبارت بود و جايهاي مشخص آن فانوسها مي سوختند0 شش- هشت نفر سرباز اژدها را بر دوش خود حمل مي كردند و گرداگرد ميدان مي گشتند0 از پي آنها تقريباً دويست “ زورق” روان بود، كه از درون هر كدام دو فانوس شيشه اي پرتو افكني مي كرد تا تماشاي رقص پسربچة قيراقباز يراي بينندگان مقدور باشد0 ابروان رقاص رنگ شده بودند و او در حالي ، كه سقيچ مي جويد، قسمت بالاي پيكرش را خرامان مي جنباند0 هر“ زورق” را دو سرباز مي برد، اما پسربچه مستقل بود و زورق او از چهار طرف با پارچه هاي روشن و براق طوري پوشيده شده بود، كه پايهاي رقاص را پنهان مي داشت و تصويري را حاصل مي كرد، كه پسربچه روي زورق نشسته است0 اما در اصل زورق به كمر پسربچه بسته شده بود و او آنرا حمل مي كرد0 زورقها مي رقصيدند0 رقص آنها به گونة ذيل بود، از كنار همديگر آهسته مي گذشتند و تند مي چرخيدند0
از پس زورقها فيل، ماهي بزرگ افسانه اي، غوله پيكرها، كه قدشان حدود شش متر بود و سرهاي بد هيبتي داشتند، يك گروه آدمان نقابپوش، كه به رويشان دوده ماليده بودند، روان مي شدند0 كاروان دور مي چرخيد، داد مي زد، هوشتك مي كشيد، مي غريد0 دايره ها صدا مي دادند، سورناها مي خروشيدند. اين همه غلغلة طاقتفرسايي را به وجود مي آورد. بعضي از محفل بيرون مي آمدند و ديگران جاي آنها را اشغال مي كردند0 سپس اژدهاهاي ياد شده به ميدان مي آمدند : “ دو مار به غايت بزرگ، كه از داكه تهيه شده اند و در حلقه هاي سيمين كشيده شده اند0 از درون هر حلقه چوبي آويزان است، كه آن را سربازي به دست گرفته مي برد0 مارها گويا كه در هوا شنا مي نمايند و بر مردم خيلي اثر مي گذارند” (1) در دنبال كاروان اسبكهايي چوبين، كه در كمر مسخره بازها استوار بودند، روان مي شدند0
اين است، كه تماشاي مردمي كاروان شادي در واقع عيدانه و خرسندي آور، سروربخش و در عبن حال مسخره آميز و افشاگر و پرده در بود0 مثل كارناولهاي غربي “ هم انكار مي كرد و هم تأييد” (2) در كاروان رنگارنگ شادي نمايندگان تقريباً تمام هنرهاي مردمي اعم از نوازندگان، آوازخوانان، رقاصان، بازيگران، رام كنندگان حيوانات، آرايشگران شركت داشتند0 تماشاي آن در واقع جالب و سرور افزا بود، رنگهاي گوناگون چشم كس را تسخير مي كردند و خوشنود مي نمودند0 كاروان شادي بسي خوش آب و رنگ و ماهرانه ساخته شده بود و شكلاً خيلي پر شكوه بود و مهمتر از همه، از فرهنگ ويژة تماشا و تئاتر گواهي مي داد0 اين نمايش ميداني و خياباني از لحاظ مضمون نيز بي پايه نبود0
پسربچه، كه به شرف او اين كاروان راه افتاده بود.از آن به بعد خود را در عالم رؤيا و آرزو مثل پادشاه و رستم پهلوان سوار بر فيل با شكوه و سربازان نيرومند وي و در احاطة تمام نمايندگان عالم شادي و خرسندي تصور مي كرد0 همة عوامل اين كاروان افادة اين تمناي بود، كه براي اين مرد آينده، دولتمندي و نيرومندي و بزرگي ميسر گردد0
در كاروان شادي موسيقي نقش محوري داشت0 موسيقي داراي الحان شوخ و شاد و عيدانه بود و به كاروان طنطنه و ابهت زنده دلي و يك نوع درخشش و تابش خاصي مي بخشيد0 كاروان شادي چه شكلاً و چه مضموناً سنتهاي باستاني را، كه در طول صدها سال صيقل خورده اند، نشان مي داد0
تطبيق برگزاري كاروانهاي شادي در خجند و قيسته قوز، استروشن و كان بادام، اسفره و بخارا و خوقند و پيدا نمودن برخي عناصر مشترك در آنها از اهميت خالي نيست: درخت مزين با گلها، تنديس رستم و فيل او، بازي رقاصان در زورق، سواران اسبهاي چوبين، مسخره بازها، اينها در همة بخشها به نظر مي رسند0 گذشته از اين هرناحيه در برپايي اين مراسم اصلاح و تغييرات خود را وارد مي نمود0 مثلاً اژدها تنها در بخارا، همسر رستم تهمينه تنها در خوقند، سربازان او ( اكثراً) در استروشن ديده مي شد0 همچنين هنگام برگزاري رعايت عنصري از سنت فراموش مي شد و يا عادي تر و ساده تر مي گرديد0 چنانچه، در بخارا فيل هست، رستم نيست0 اما محور اصلي كاروان شادي در همه جا حفظ شده است0 مهم اين است كه اكثر عناصر آن از پيدايش اين مراسم در گذشتة دور گواهي مي دهد0 درخت با اصول دين زردشتي رابطه دارد، كه حيوانات، حشرات، نباتات و حتي آدمان را به پاك و ناپاك بخش نموده است0 درخت از قبيل پاكان بود0 چون در مذهب زردشتيان آتش و آب و زمين داراي قدسيت و احترام خاصي بودند. شايد درخت نيز كه توسط زمين و آب مي سبزد. به توجه خاصي سزاوار بود0 “ هنگام انجام مراسم ديني، خصوصاً وقت اجراي مدحيه هاي خيلي مهم اوستا عابد يا نيايشگر گل يا شاخه را مي بوسيد و آن را در زمين مي گذاشت” (3) روز نكاح زردشتيان خانة عروس غرق گل و گياه مي شد، كه رمز محبت، مهرباني و پاكي و عفت عروس بود0 احتمالاً، با عنصر درخت عادات و رسوم دگر نيز وابسته بودند0 شريف شكوراف هنرشناس تاجيك پس از آموزش و بررسي آثار دانشمندان خارجي به خلاصة مي آيد، كه در اسلام و به ويژه در تمدن اسلامي ايران مفهوم رمزي و نمادين تخت، كه زير درخت و كنار حوض قرار داشته، پهن گشته است0 او تصوير درخت پس تخت را در “ شاهنامة” فردوسي دريافته است :
درختي زدند از بر گاه شاه
كجا سايه گسترد بر تاج و گاه
تنش سيم و شاخش ز ياقوت و زر
بر او گونگون خوشه هاي گهر
عقيق و زمرد همه برگ و بار
فرو هشته از تاج چون گوشوار
همه بار زرين ترنج و بهي
ميان ترنج و بهي ها تهي
بر او اندرون مشك سوده به مي
همه پيكرش سفته برسان ني
كيي را شاه بر گاه بنشاندي
بر او باد از مشك بفشاندي (4)
شريف شكوراف مفهوم رمزي صحنة تخت را با تصور اساطيري“ نطباق شاه و درخت كاينات به عنوان مركز دنيا” ارتباط داده است0 (5)
سيماي درخت عالم اديه كلي جهان را تجسم مي نمود، نسبت دنيا نقطة نظر عمومي و تام را ضامن مي شد و در كاينات براي انسان جايگاه ويژة اختصاص مي داد0 دانشمندان خارجي از قبيل پ0 اكيرمن، ليكلير، همچنين يكي از بزرگترين نمايندگان تصوف سده هاي XIII_XII فريدالدين عطار در بارة جايگاه درخت عالم در فرهنگ اسلامي نوشته اند0
درخت را با گلهاي شاهي آراستن و سجده نمودن به سبزه با پرستش باروري و زنده شدن طبيعت نيز مرتبط است0 طبيعت پرستي “ آنچنان گسترش يافته بود، كه نمايندگان اكثر اديان آسياي ميانه مجبور بودند خداي اين كيش را به معابد خويش راه دهند. ” (6) يادگارهاي هنري موجودند، كه از برگزاري اينچنين كاروانها در جشن سال نو ايران باستان گواهي مي دهند0 به گفتة ا0 ل0 ترويتسكايا (A-L-Troiskaya ) با توجه به تصاوير تخت جمشيد مي توان گفت، كه در عهد هخامنشيان كاروانهاي سالينوي راه مي افتادند و از بخشهاي گوناگون كشور پهناور واليان ولايات به شاه ايران تحفه هاي خود را پيشكش مي كردند0 در چنين كاروانها هم لشكر و هم جمعيت غير نظامي شركت داشتند0 در اين بابت ذكر تصويري از تخت جمشيد، كه هرسفلد آورده به جا است :“ در اين جا هم تماشاكنان و هم كاروان باج دهندگان از همدگر با درخت سرو، تصوير شير و يا برزگاو جدا شده اند” (7) برخي از مؤلفان خارجي معتقدند كه اين رسم و آيين باستاني هخامنشيان در ايران امروز تقريباً تا دوران ما معمول بوده است: روز سال نو در ميدان از نزد شاه كارواني با هديه هاي ولايات گوناگون مي گذشت0 هنرمندان گوناگون پيشة تئاتر مردمي و سيرك هنرنمايي مي كردند، جنگ سنتي شير و برزگاو برپا مي شد و جشن شب هنگام با آتشبازي به پايان مي رسيد0
بسياري از زواياي زندگي با نام رستم پهلوان بستگي دارد0 سيماي او با اساطير و داستانهاي قهرماني، كه در آنها اجداد ما كارنمايهاي پهلوانانة فرزندان خود را وصف كرده اند، ارتباط دارد0 روايت رستم تهمتن، كه تقريباً 650 سال زيسته است، مدتها پيش از قرن فردوسي بزرگ وجود داشته است0 سيماي او كه با داستانهاي حماسي مردمي سخت ارتباط داشته، سينه به سينه و از نسل به نسل به ما رسيده است0 نه اساطير بلكه همانا داستانهاي مردمي هم “ رويدادهاي واقعي گذشتة دور و هم قهرمانهاي راستين بعضي زمانها، شركت كنندگان همين حوادث را منعكس نمودند0 سيماي آدماني، كه زماني وجود داشته اند و با مرور زمان خصوصيات فردي را گم كرده به سيماهاي عمومي و كلي و حماسي مبدل گشته اند0” (8)
رابطه اي وجود دارد ميان خاطرة مردم از رستم و جايهاي دشوار گذر، كوه ها و قلعه ها0 در شهر حسين كوه آرامگاه هاي كتيبه دار شاهان هخامنشي و ساساني واقع اند، كه اين يادگار معماري باستاني را نقش رستم نام مي برند0 در افغانستان در چند كيلومتري جنوب غربي سمنگان محلي هست به نام “ تخت رستم” و در نشيبي آن رد پاي رستم را مي توان ديد0“ تصوير ديواري يكي از تالارهاي پنجكت باستاني يك سلسلة حماسي ارائه داده اند، كه با نام رستم بستگي دارد0” (9)
نام قهرمان در حيات ميشي نيز بر سر زبانهاست0 تاجيك كوهستاني در آغاز كار سنگين مي گفت : “ رستم مدد كن !” در بخارا نزد چاه مسجد كلان “ پيالة رستم” هست، كه در آن دو مشك آب مي غنجد0 روزهاي جمعه آن را با آب يا خود شربت پر مي كردند و هر كس با نيت نيك از آن يك پياله مي نوشيد0
در بخارا همچينن سنگ بزرگي را، كه ميانه اش عميق بود، “ كاسة رستم” مي ناميدند0 (10) در كنار مسجد جامع، كه نزديك ارك امير واقع بود، يك سنگ سرخ مي خوابيد0 آن را “ سنگ رستم” و ظرفش را “ آخور رستم” مي ناميدند0 در درآمدگاه ارك مكاني بود، كه آن جا همة كليدهاي دروازه هاي بخارا آويزان بود0 پاسبانها هر صبح آمده كليدها را از آن جا مي گرفتند0 در همين جا نيز كمان، هميان، دبلغه، سپر و چاآيينة رستم آويزان بودند0 در بسياري جايها، از جمله در ونج و شغنان به رنگين كمان “ كمان رستم” مي گويند0 در روشان و برتنگ يكي از نقشهاي جوراببافي نيز همين نام را دارد0 كاروان شادي، كه شخص رستم يكي از عناصر آن به شمار مي رود، از جمله پديده هاي همين گونه تخيل مردم است0
شركت بازيگران و به ويژه نقابپوشان نيز از جملة سنتهاي ملي است0 در آيينهاي عيدانه قرنهاي XV-XIV اكثر جماعتهاي كاسبان شركت ورزيده، هر كدام مستقلاً هنر خود را به نمايش مي گذاشت0 چنانچه قصابان نقاب بز و گوسفند را، پوستين دوزان نقاب روباه و كفتار و يوز و ببر را به چهره مي كشيدند،كه نمونة بعضي از آنها به روزگار ما رسيده است0
چنين به نظر مي رسد، كه شركت بچه هاي زيبا به صورت شاه و دو وزير او در كاروان شادي شايد باقيماندة مراسم سير بهاري باشد0 اين مراسم احتمالاً، بعداً به بازي معروف تاجيكان “ پادشاه و وزير” مبدل شده است0 در كاروان شادي آن پسر در واقع پادشاه است0 او را مي آراستند، تخت روانش را با طنطنه روي دوش مي بردند، هنگام ظاهر شدنش در بزم همگان عزت و احترامش را به جاي مي آوردند، همة فرمانهاي او را بي چون و چرا انجام مي دادند0 اين آيين به شاهبازي اروپاييان هنگام سير بهاري نزديكي دارد0 (11)
كاروان شادي با شركت رستم شايد زماني به صورت تعزيه ( مستيريه misteriya) انجام مي شده، اما با مرور زمان از اهميت مراسمي آن كاسته است و به يك تماشاي كارواني و تئاتري مبدل شده است0 تماشاي تئاتري و كارواني تاجيكان روحاً با كاروانهاي خياباني بسياري از كشورهاي خاور و باختر خيلي نزديك است0 تعزية سير آدم فاجعة “ شاه حسين، واه حسين” را در ايران، آذربايجان، بخارا، كه در بين شيعه ها رايج بود، كاروانهاي شادي در هندوستان، خصوصاً روزهاي بهاري “ خالي” با تصوير ايزدان ويشنو و كريشنه، كاروان مردمي گرجي ها “ كي يانابه” ( Keyonoba)، كاروان عيدانة سالينوي چيني ها “ ينگي” ( yange)، كاروانهاي پر دبدبه و كبكبة تئاتري شدة ايتاليا و اسپانيا در قرن XVI را به خاطر آوريد0 كاروان شادي با شركت رستم و تهمينه و فيل و اژدها و سربازان شايد نسبت به اكثر آنها باستاني تر باشد0 آن از دوران پيش از اسلام سرچشمه مي گيرد و عنصر كهنترين آن، يعني درخت، كه به درخت عالم شباهت دارد، از دين زردشتي منشأ گرفته است0 احترام و ارج گذاشتن به درخت از همين جا در عرف و عادت گوناگون طنطنه هاي خانوادگي وسعت يافته است0 گسترش و رواج كاروان شادي در ناحيه هاي تاجنلشين وادي هاي فرغانه. همچنين بخارا، يعني در جايهاي پر جمعيت تشكل فرهنگ سغدي، نيز از سنتهاي پايدار و استوار ملي، تماشاهاي قديم تئاتري شده كه از جهانبيني و تصورات اجداد و گذشتگان ما تراوش يافته است، حكايت مي كند.

پي نوشت :
1 ـ
Turestanskiye Pisma is Bukhazi,
veomosti, 1885, N° 19 به زبان روسي
2 ـ
Bakhtin m. Tvorchestvo Fransua Rable. Moskova, 1976
صفحة 15 ( به زبان روسي)
3 ـ
Doreoshenko E.A. Zorastriytsi v Irane. Moskva, « Nauka, » 1982,
صفحة 76 ( به زبان روسي)
4 ـ ابوالقاسم فردوسي، شاهنامه، متن انتقادي، جلوه، مسلو، 1967 صفحة 540
5 ـ
Shokurov sh. " Shakh – name" Firdousi I ranyaya illustrativenaya traditsiya, Moskva, « Nauka », 1983
صفحة 92 ( به زبان روسي)
6 ـ
Braginski istozii tadjikskoy narodnoy poezii. Moskva, izd. An SSSR, 1957 صفحة 62 ( به زبان روسي)
7 ـ
Troitskaya A.L. Narodniy teatr v Uzbekistane. Doktorskaya
Lenina dissertatsiya. Billioteka in. V.

8 ـ
Starikov A.A. Firdousi i
ego poema " Shakhname". Firdousi.
در كتاب An SSSR,
Shakhname Moskva, izd.
T.1, 1957 صفحة 525 ( به زبان روسي)
9 ـ
Belenitskiy A.M. Drevnoe izobrazitelnoe iskusstvo I « Shakhname ». Mooskva, izdatelstvo vostochnoy literaturi, 1960, صفحة 6
( xxv mezdunarodniy kongress vostokovedov. Dokladi delegatsii SSSR.)
( به زبان روسي)
10 ـ
Andreev M.S, Chkhovich O.D. Azk Bukhari. Dushanle, « Donich »
( به زبان روسي) صفحة 31 ،1972
11 ـ
Veselovskiy A.N. Istoricheskaya poetika. Leningrad, 1940
( به زبان روسي) صفحة 422 به بعد






ساختار نمايشي







و يا

عناصر كيفي نمايش

( 3)











ابراهيم مكي
چاپ سوم






هماهنگي (1). پيش از هر موردي لازم است خاطر نشان شود كه هماهنگي با يكنواختي متفاوت و حتي مي توان گفت در تناقض با آن است. به اين صورت، جايي كه يكنواختي وجود داشته باشد، هماهنگي از ميان خواهد رفت. هماهنگي نتيجة تركيب عناصر مختلف است به نحوي كه موجبات رسيدن به هدف را فراهم سازد. هماهنگي از به هم پيوستن عناصر مكمل ـ و نه متشابه ـ به وجود مي آيد. منظور از هماهنگي در يك متن نمايشي تركيب اشخاص بازي و در كنار هم قرار دادن ايشان است به طريقي كه آشفتگي حاصل شود و بر اساس خصوصيات ويژة ايشان، هر لحظه بر اين آشفتگي دامن زده شود تا آنكه سرانجام، پس از طي مراحلي معين، به نتيجه اي كه در نظر داشته ايم برسيم. در يك هماهنگي كامل اشخاص بازي در جميع جهات، سن، جنس، پايگاه اجتماعي و خلق و خو با يكديگر متفاوت هستند. مع هذا، آنچه از اين ميان اهميتي بيشتر دارد خلق و خوي اشخاص بازي است. چرا كه، دو شخص بازي ممكن است هم سن باشند، از يك جنس باشند، پايگاه اجتماعي شان نيز يكي باشد ولي صرف برخورداري از خلق و خويي متفاوت، ايشان را جنگي آشتي ناپذير با يكديگر بكشاند كه تا پايان نمايش ادامه يابد. در يك هماهنگي كامل هر شخص بازي علاوه بر معرفي خود باعث بروز و تجلي خصوصيات طرف مقابل نيز مي شود. از اين رو، يك شخص بازي خوب آن نيست كه تنها خودرا بشناساند، بلكه آن چنان شخصي است كه ساير اشخاص بازي نيز، در برخورد با او، نمودي بيشتر بيابند و بهتر شناخته شوند؛ و از آنجا كه هر پديده اي را با ضد آن بهتر مي توان شناخت، در تركيب و هماهنگ كردن اشخاص بازي، تا آنجا كه ممكن است؛ بايد اشخاصي را در مقابل هم قرار داد كه هرچه بيشتر، در جهات گوناگون، با هم متفاوت و متضاد باشند. كارلو گالدوني ( 2) كمدي نويس بزرگ ايتاليايي مي گويد : « به منظور نشان دادن خصوصيات يك شخص بازي، من آن شخص را در مقابل شخصي ديگر كه كاملا در تضاد با اوست قرار ميدهم.»
هماهنگي درست، كمك مي كند تا اشخاص بازي، هريك به نوبة خود، آئينه اي شوند براي نشان دادن صفات و مكنونات قلبي طرف مقابل. صيقل دادن به چنين آئينه اي مستلزم آن است كه اشخاص بازي را هرچه بيشتر در تضاد با يكديگر قرار دهيم. به بركت هماهنگي درست و تضاد دروني اشخاص بازي، هر شخص بازي آئينة صيقل خوردة طرف مقابل مي شود تا نقشي مهم در شناساندن او بر عهده گيرد. در واقع، وسيله اي مي شود تا طرف مقبل خود را بشناساند. اشخاص بازي اما، هنگامي خودرا به خوبي ميشناسانند كه از حالت عادي خارج شده، دستخوش هيجانات غير قابل كنترلي شده باشند. چرا كه، در شرايط عادي، اشخاص ماسكهايي بر چهره مي زنند تا مانع از نفوذ ديگران به حريم وجود خود شوند و تنها در لحظات بي خودي است كه اين نقاب از چهرة اشخاص فرو مي افتد و شخصيت ايشان آشكارا به نمايش گذاشته مي شود.
هماهمنگي سنجيده موقعيتي فراهم مي آورد تا تماشاكن، به رغم مقاومت شخص بازي، بتواند به عمق وجود او نفوذ كند؛ موقعيتي طوفاني و هيجان انگيز ايجاد مي كند تا طرفين دعوا، بي آنكه خود متوجه باشند، جميع ابعاد وجود خودرا به نمايش بگذارند. يعني با ايجاد محيطي كه به مثابة كورة آزمايش است، هريك ديگري را به درون آن هل مي دهد تا همه ظرفيتهاي مادي و معنوي او را با محك آزمايش بيازمايد.
بر اثر هماهنگي، نطفة اختلافي عميق و حل نشدني در روابط اشخاص بازي بسته مي شود كه قادر است حتي بدون اطلاع ايشان و بر اثر فعل و انفعالي ارگانيك ـ گرچه تا مدتي نيز سرپوشيده و ناآشكار همچون آتشي زير خاكستر باشد ـ به حيات خود ادامه دهد؛ تا آنكه يك حادثه، همانند وزش بادي مساعد، آن را از كمون در آورد و مشتعل و آشكار سازد. با آشكار شدن تضاد، اشخاص بازي، به منظور از پيش پا برداشتن ضديتموجود، در نوعي كشمكش درگير مي شوند كه موجبات نمو و تحول هردو طرف درگير در كشمكش را فراهم مي آورد. هماهنگي در واقع وسيله اي است كه درام نويس براساس آن از تركيب اشخاص بازي و
موقعيتهاي دراماتيك شرايطي را بافريند كه كشمكش را در طبيعي ترين صورت خود به نمايش بگذارد. كشمكش، اگر شرايط لازم را در خود داشته باشد، جوهر درام است؛ نفس درام است؛ آن كيفيت يگانه اي است كه تماشاكن براي ديدنش به تئاتر مي رود؛ مشقت ايستادن در صف سينما را برخود هموار مي كند و يادر منزل، برابر صفحة تلويزيون مي نشيند و چشم از آن بر نمي دارد. در كتاب فن سناريونويسي ( 3) يوجين ويل مي نويسد : « لازمة درام تنها خلق شخصيتهاي جالب نيست،تركيب ايشان است به نحوي كه آشفتگي از آن برخيزد.» و اين آشفتگي كه عبارت از عدم تعادل دروني اشخاص بازي و تسلط حالت بحراني بر وجود ايشان است به دوصورت پديدمي آيد؛ يكي با در كنار هم قرار دادن اشخاصي كه نمي توانند وجود يكديگر را تحمل كنند؛ دو ديگر، با فاصله انداختن بين كساني كه طاقت دوري ازهم را ندارند. آن يك براي خارج كردن رقيب از صحنة عمليات، به فعاليت مي پردازد و اين يك براي رسيدن به محبوب، تمام امكانات خودرا به كار مي گيرد. پس، پايه و اساس هماهنگي، كه آشفتگي را موجب مي شود و اشخاص بازي را از سكون و رخوت بيرون مي آورد و به جنبش وا مي دارد، بر دو پاية « اجتماع ضدين» و « تفارق احباب» استوار است :
الف ـ اجتماع ضدين ( 4). اجتماع ضدين يا جمع اضداد عبارت از موقعيتي است كه براساس آن دو پديدة متضاد مجبور به قرارگرفتن در كنار هم باشند؛ و تا آنكه چنين كيفيتي طبيعي، معقول و محتمل باشد؛ اوضاع و احوال، و شرايط عيني بايد به نحوي فراهم شود كه برغم تضادي بنياني كه بين دو پديدة مزبور برقرار است، ايشان را ناگزير از به سر بردن با يكديگر كند. پر واضح است كه منظور از « به سر بردن با يكديگر» ( دست كم تا پيش از رسيدن به هدف نمايش و اثبات فرضية نويسنده)، سازش آن دو با يكديگر نيست. چرا كه، چنانچه سازشي برقرار شود، كشمكش از ميان مي رود و با از ميان برخاستن كشمكش، نمايش نيز به پايان مي رسد؛ و پايان نمايش، بدون حصول به نتيجة مورد نظر، مبين نقص اثر است. ضديت در بين دو پديدة متضاد بايد به حدي باشد كه تا نابودي كامل يكي از دو طرف، دست از دشمني با يكديگر برندارند. البته شرايط عيني در بسياري از مواقع مانع از رسيدن به اين مقصود مي شود و غلبة كامل يكي بر ديگري را به تاخير مي اندازد. همين امر تعليق را موجب مي شود و زير وبم حوادث را به وجود مي آورد كه به موقع خود از لذتبخش ترين موقعيتهاي درامي است و چه بسا كه درام نويس در بعضي از مواقع، با فراهم آوردن شرايط مناسب، دو دشمن را در وضعي قرار دهد كه نه تنها مجبور باشند موقتا دست از ضديت با يكديگر بردارند، بلكه ناگزير از آن شوند كه جان دشمن خودرا نيز از خطر مرگ برهانند.


… از آنجا كه هر پديده اي را با ضد آن بهتر مي توان شناخت، در تركيب و هماهنگ كردن اشخاص بازي، تا آنجا كه ممكن است؛ بايد اشخاصي را در مقابل هم قرار داد كه هرچه بيشتر، در جهات گوناگون، با هم متفاوت و متضاد باشند…

نمونه اي جالب از چنين موقعيتي را مي توان از فيلم ستيزه جويان اثر استانلي كرامر (5) مثال آورد. در اين فيلم، كه وقايع آن در يكي از ايالات جنوبي مي گذرد يك جنوبي متعصب و يك سياه پوست كه هردو به شدت از يكديگر متنفرند، در حالي كه به علت ارتكاب جرم دستهايشان به هم زنجير شده است، توسط وسيلة نقلية پليس، از شهري به شهر ديگر برده مي شوند. وسيلة نقليه بر اثر سانحه اي از جاده خارج مي شود و به اعماق دره سقوط مي كند. سرنشينان وسيلة نقليه، به جز اين دو تن، همه كشته مي شوند. اين دو كه جان سالم به در برده اند، تصميم مي گيرند با استفاده از فرصت فراهم آمده، بگريزند و خودرا به مكزيك برسانند تا از تعقيب قانون در امان باشند. چنين خواستي، دست كم تا زماني كه سوهاني بيابند و با پاره كردن زنجير، خودرا از قيد يكديگر آزاد سازند، آنها را ملزم به تحمل، و حتي در بسياري از مواقع، مجبور به همكاري و معاضدت با يكديگر مي كند. يعني در عين حال كه دايم به جان هم مي پرند و به زدوخورد مي پردازند، قيدي شديد ـ زنجير آهني ـ نيز آنها را به هم متصل كرده است كه نمي گذارد از يكديگر جدا شوند. لحظه اي بسيار گويا، از جهت ارائة عامل « اجتماع ضدين»، صحنه اي است كه آن دو، در حال فرار، مجبور هستند از ميان رودي خروشان كه مسيرشان را قطع كرده است بگذرند. هنگام عبور از رودخانه، جوان سياه پوست دچار سانحه اي مي شود، پايش مي لغزد و جريان آب اورا از جا مي كند. مرد سفيد پوست، كه تاحد جنون از او متنفر است و اجبار به همراهي با سياه پوست نيز نفرت را در او افزايش داده است، با تلاشي فراوان، سياه پوست را از مرگ حتمي نجات مي دهد و هنگامي كه در پايان كار، سياه پوست از زحمات او تشكر مي كند، با نفرت جواب مي دهد كه جز آن چاره اي نداشته است؛ چرا كه، چنانچه اورا از آب بيرون نمي كشيد، خود نيز غرق مي شد و يا مجبور بود در تمام راه جنازة اورا به دوش كشد؛ كه اين نيز، لامحاله، منجر به گرفتاري مجددش مي گرديد. مي بينيم كه در چنين شرايطي، اين دو چاره اي ندارند جز آنكه ـ به رغم نفرت بي پايانشان نسبت به هم ـ وجود يكديگر را تحمل كنند و از آنجا كه تحمل چنين موقعيتي آسان نيست دايم به كشمكش و جدال با يكديگر مي پردازند. كشمكشي كه به اين طريق، از يك طرف با خود دارند و از طرفي ديگر بين ايشان با عوامل بازدارندهة راهشان در مي گيرد؛ جذبه اي خاص به ماجرا مي دهد.
هرچه بنيان ضديت بين اشخاص بازي عميق تر و رشته هايي كه آنها را به هم مي پيوندد محكم تر باشد، كشمكش حاصل از آن قوي تر خواهد شد. ضديت با گذر از مراحلي گوناگون و قرار گرفتن در موقعيتهايي مختلف، جلوه هايي متفاوت به خود مي گيرد و جذابيتي بيشتر مي يابد. ايجاد هماهنگي در بين اشخاص بازي، آشفتگي و بحراني را پديد مي آورد كه براي غلبه كردن بر اين بحران و از بين بردن آن، اشخاص بازي به فعاليت بر مي خيزند و دست به مبارزه مي زنند. اين مبارزه يا كشمكش، با دگرگون شدن موقعيتها و تغيير موضع هر يك از دو طرف، در مواقع خاص، گسترش مي يابد و جلوه هايي گوناگون به خود مي گيرد. دامن زدن به كشمكش در جهات مختلف، به منظور از بين بردن يكي از دو طرف و رساندن طرف ديگر به هدفش، به معناي داشتن چهارچوبي است مناسب براي به وجود آوردن يك اثر نمايشي كامل.
ضديت اما، هميشه با حذف فيزيكي يكي از دو طرف متخاصم پايان نمي يابد. چه بسا كه نمايش، سرانجام به همزيستي مسالمت آميز دو خصم بينجامد. در اينجا به جاي حذف فيزيكي يكي از آن دو، مسئله با از ميان برخاستن نظام عقيدتي يكي ازدوجناح، و يا حتي با رسيدن ايشان به نوعي توافق و سازش فيصله مي يابد. البته اين نكته تا اواخر نمايش مي يابد از نظر تماشاكن پوشيده بماند و غير قابل تصور به نظر رسد. در پايان نمايش، نيز، پس از گذشتن از نقطة اوج و در سراشيبي فرود و تحليل محتواي نمايش،يعني زماني كه تقريبا ديگر همه چيز به پايان رسيده است و نيازي به حفظ حالت تعليق نيست، اين مسئله مي تواند عنوان شود. چرا كه، به هرحال، در هر نقطه اي كه چنين سازشي روي دهد، همانجا نمايش افت خواه كرد. از اين رو، لازم است چنين كيفيتي، تا آنجا كه امكان دارد، به نقطة پايان نمايش نزديك تر باشد.
نكتة قابل ذكر در مورد اجتماع ضدين اين است كه، تضاد را نبايد با تناقض اشتباه كرد. چرا كه، دو پديدة متضاد هرچند اختلافي بنياني با هم داشته باشند؛ مع هذا، مدتي را مي توانند با هم بگذرانند، حتي اگر در تمام طول اين مدت به مبارزه با يكديگر مشغول باشند. دربارة دو پديدة متناقض اما، چنين موردي امكان پذير نيست. چراكه، به مجرد پديدار شدن يكي از آن دو، ديگري خود به خود ناپديد خواهد شد. همچون شب و روز كه هيچ گاه نمي توانند در كنار هم باشند و به كشمكش پردازند تا از اين كشمكش نمايشي پديد آيد. به گفتة فلاسفه : « اجتماع ضدين و اجتماع و ارتفاع نقيضين محال است.» يعني دو پديدة متضاد گرچه نمي توانند با هم به سر برند، با اين همه، برآيندي مي توانند داشته باشند. حال آنكه براي دو پديدة متناقض برآيندي هم متصور نيست. صرف حضور يكي، دليل بر عدم وجود ديگري است.
… هرچه بنيان ضديت بين اشخاص بازي عميق تر و رشته هايي كه آنها را به هم مي پيوندد محكم تر باشد، كشمكش حاصل از آن قوي تر خواهد شد. ضديت با گذر از مراحلي گوناگون و قرار گرفتن در موقعيتهايي مختلف، جلوه هايي متفاوت به خود مي گيرد و جذابيتي بيشتر مي يابد…


ب ـ تفارق احباب ( 6) . در حالي كه، ط اجتماع ضدين» كشمكش را براساس بغض و نفرت پايه گذاري مي كند، منشا حركت و يا موتور مولد نيرو در « تفارغ احباب» عشق و محبت است. عشق و محبت است كه اجزاي از هم جدا افتادة يك كل را به تكاپو وا مي دارد تا خود را به يكديگر رسانند و آشفتگي و اختلالي را كه ناشي از فاصله افتادن بين آنها بوده است از ميان بردارند. عشق و نفرت دو منبع عظيم عاطفي براي به جنبش در آوردن پديده ها، و دو انگيزة اساسي در جهت ايجاد هر حركتي است. در واقع، بازتاب هر انگيزش خارجي بر ارگانيزم، به صورت عاطفي، در اوج خود در قالب يكي از دو وجه عشق و نفرت بيان مي شود براساس جذب منفعت و دفع ضرر، يا كسب لذت و رفع الم است. در مورد « اجتماع ضدين»، اگر يكي از طرفين با بيرون كردن طرف ديگر از صحنة عمليات، از طريق رفع المي كه ناشي از تحمل وجود او بوده است، به لذت دست مي يابد؛ در « تفارق احباب»، مسئله عكس آن است. به اين معنا كه شخص بازي از بابت لذتي كه در اثر رسيدن به منظورش مي برد، رنج و الم دوري از آن را فراموش مي كند. نتيجه آنكه درام نويس، به جز نفرت، منبعي ديگر به نام عشق در اختيار دارد كه با نيروي محركة آن مي تواند اشخاص بازي اثرش را به تكاپو وادارد و اعمالي را كه بر اثر بروز اين نيرو از ايشان سر مي زند تنظيم نمايد.
استفاده از نيروي عشق و محبت در قالب مفهوم تفارق احباب، و ايجاد انگيزة عمل براي اشخاص بازي، تابع اصولي است كه عدم اطلاع از آن ممكن است ضعف و فتوري در كاربرد آن پديد آورد. اولين اصل اين است كه دوپديده اي را كه داراي كششي طبيعي نسبت به يكديگر هستند بايد از هم دور كنند تا آنها بر اساس مصداق :
هركسي كاو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش
به تلاش براي برداشتن فاصله اي كه بين ايشان حايل شده است برخيزند. اصل دوم آنكه، فاصلة موجود بين اين دو پديده بايد مناسب با نيروي جاذبه و قدرت جذب آن دوباشد؛ چرا كه، چنانچه فاصلة مزبور بيش از نيروي جاذب باشد، ياس و نا اميدي حاصل از آن، دو پديدة مزبور را از تلاش و كشمكش براي رسيدن به مقصود باز مي دارد. درست همچون براده هاي آهن كه اگر از محيط مغناطيسي آهن ربا خارج باشد، آهن ربا كشش خود را نسبت به آن از دست داده، حركتي در براده ها نمي تواند ايجاد كند. البته بايد توجه داشت كه اين اصل تحت تاثير شرايط اجتماعي، پيشرفتهاي تكنولوژي و گسترش وسايل ارتباطي قرار دارد و به اعتبار زمان و مكان، و در رابطه با امكاناتي كه هريك از دو پديدة مزبور از آن برخوردار است، متفاوت است. اصل سوم در ارتباط با طول مدت زماني است كه اين دو پديده از يكديگر جدا خواهند ماند. اين مدت نيز بايد متناسب باشد. با قدرت كشش و نيروي انگيزه اي كه آن دو را به يكديگر جذب مي كند؛ و براي آنكه فاصلة زماني برقرار شده بين اين دو پديده، هم براي ايشان و هم براي ناظري خارجي، فراموشي به همراه نياورد و موضوع اصلي جاي خود را به موضوعهاي فرعي ندهد و در نتيجه انحرافي در حركت سيل وقايع به سوي هدف پيش نيايد، لازم است در مقاطعي مناسب، با تمهيداتي هنرمندانه، موضوع اصلي يادآوري شود تا پرونده اش همچنان مفتوح بماند.
تا اينجا هرچه گفته شد، از عشق يا نفرت، تفارق احباب يا جمع اضداد، آنها را به صورتي ساده، مجزا از يكديگر و در وجود اشخاصي مختلف، كه از طريق چنين روابطي به هم مربوط مي شوند، مورد بررسي قرار داديم. از اشخاصي صحبت شد كه هر دو از هم متنفرند و يا هردو يكديگر را دوست دارند. هر دو به تمامي يكديگر را دوست دارند و يا بي هيچ گونه احساسي از همدردي، از هم متنفرند. حال آنكه، در عالم خارج، كمتر چنين مواردي پيش مي آيد. چرا كه، روابط بين افراد داراي پيچيدگيهاي فراوان است. براي مثال، صرف نظر از درجات مختلف عشق و نفرتي كه بين اشخاصي وجود دارد و تركيبهاي خاص آن، ممكن است شخصي كسي را دوست داشته باشد حال آنكه فرداخير، نسبت به شخص اول بي تفاوت و يا شايد حتي از او نيز متنفر باشد. ديگر آنكه، چه بسيار ديده مي شود كه شخصي، ديگري را از بعضي جهات تحسين كند و به خاطر مسائلي جز آن، او را شديدا به باد انتقاد بگيرد. يعني هم دوستش داشته باشد و هم از او متنفر باشد. در اينجا بسته به شدت و ضعف عواطف ايجاد شده در شخص، درجاتي از عشق و نفرت به هم در مي آميزد و وجود شخصي واحد را درگير كشاكش مي سازد و كشمكش دروني را به وجود مي آورد.
كوتاه سخن، درام نويس، از تركيب عواطفي گوناگون با موضوعهايي متنوع، مضامين و موقعيتهايي بديع و پيچيده مي آفريند كه علاوه بر ابلاغ پيامي خاص، گسترش ظرفيتهاي ادراكي و عاطفي تماشاكن، لذتي خاص نيز به او مي بخشد كه ناشي از كيفيت دراماتيك اين موقعيتهاست و بسته به پختگي يا عدم تجربة ذهني تماشاكن، در درجاتي خاص از پيچيدگي، قابل حصول است.

آشفتگي ( 7 ). در فصل اول، مبحث « علت، انگيزه، هدف» ديديم كه هيچ پديده اي به حركت در نمي آيد مگر آنكه تحت تاثير نيرويي واقع شود. همچنين دانستيم نيرويي كه آدمي را به حركت در مي آورد انگيزه است؛ و انگيزه، در واقع، چيزي نيست جز به هم خوردن تعادل ارگانيزم و ايجاد آشفتگي در وضع آن، آشفتگي، به اين ترتيب، كيفيتي است كه بر اثر آن نوعي شوريدگي، بي قراري، پريشاني و هرج و مرج بر احوال موجود آشفته استيلا مي يابد، وجود اورا عرصة درگيري نيروهاي متضاد مي سازد و تعادل ارگانيزمش را كه شرط اصلي براي برقراري آرامش و پايداري اوست، بر هم مي زند.
در فرايند خلق آثار دراماتيك، آشفتگي نقطه اي است كه مسير وقايع عادي را تغيير مي دهد؛ تعادلي را كه حاكم بر اوضاع بوده است برهم مي زند و در مسير حوادثي جديد مي اندازد. بدون عامل آشفتگي، زندگي در مسير عادي خود جريان دارد و همة امور طبق روال معمول و متداول به گردش خود ادامه مي دهند و اشكالي در آن ديده نمي شود. در چنين صورتي نيازي به خلق آثار هنري نيزاحساس نمي شود؛ چرا كه، خلاقيت معمولا هنگامي ضرورت مي يابد كه نقصي در زمينه اي پديدارشود و هنرمند براي نشان دادن اين كمبود و حتي پيشنهاد نحوة از ميان برداشتن آن وارد عمل شود، در واقع عدم تعادلي كه در امور ايجاد مي شود، تعادل دروني هنرمند را كه حساسيتي فراوان دارد و به راحتي از واقعيتهاي بيروني متاثر مي شود برهم مي زند و اورا بر آن مي دارد تا دست يافتن بر تعادل خود به فعاليتهايي دست بزند. اين فعاليتها نه تنها تعادل از دست رفتة او را به او بر مي گرداند، چه بسا كه تاثيري قابل ملاحظه نيز دربرقراري مجدد تعادل اجتماعي داشته باشد. پس، آشفتگي روح هنرمند كه اورا به تكاپو وا مي دارد اكثرا ناشي از بحراني است كه در اوضاع و احوال زمانه پديد مي آيد. بعضي از مواقع نيز بر عكس، زيبايي و هماهنگي موجود بين امور، هماهنگي و تعادل دروني هنرمند را بهم مي زند و اورا به خلق آثار هنري برمي انگيزد.
آشفتگي همچنان كه روال عادي امور را برهم مي زند، مسير فعاليتهاي هنرمند را نيز دگرگون مي سازد و او را وا مي دارد تا فعاليتهاي عادي اش را كنار بگذارد و به رفع مشكلي كه بدان پي برده استبينديشد. يعني مسير فعاليتهاي خود را عوض كند و به تلاش و كوشش جهت خلق اثري كه نشان دهندة نابهنجاريهاي موجود است بپردازد و با ارائة چنين اثري نه تنها به رفع آن نقص در عالم خارج كمك كند، بلكه به هنجار رواني خود نيزدست يابد؛ مانند شخصيت آن سوليوان ( 8). در نمايشنامة معجزه گر ] در ايران معجزه در آلاباما‏ [ نوشتة « ويليام گيبسون» ( 9) كه با كمك كردن به هلن كلر ( 10)، كودك كر و لال، در واقع عقده هاي رواني خود را نيز درمان مي كند.
به همين قياس، آشفتگي در يك اثر دراماتيك، موجب برهم خوردن تعادل شخص بازي محوري مي شود و او را وا مي دارد تا به منظور بازگشت تعادل از دست رفته، به تلاش و كوشش برخيزد، يعني به كشمكش با عواملي كه موجبات اين آشفتگي را فراهم آورده است بپردازد. در چنين آثاري، نيز به نوبة خود محصول ضديتي است كه بين اشخاص بازي آن اثر وجود دارد؛ و اين تضاد البته بر اثر هماهنگي درست عوامل نمايشي به دست مي آيد. با تركيب درست اشخاص بازي و يا به عبارت ديگر با ايجاد هماهنگي دراماتيك بين اشخاص بازي در جهت نيل به هدف نمايش، كيفيتي فراهم مي آيد كه تضاد دروني اشخاصي كه ناگزير از در كنار هم بودن هستند متجلي مي شود و اين تضاد لاجرم، بحراني را بوجود مي آورد كه هريك از دو طرف، براي رفع اين بحران كه آن را ناشي از وجود ديگري مي داند، به فعاليت مي افتد تا اورا از صحنة عمل خارج كند؛ و يا اگر آشفتگي حاصله، ناشي از خلاي باشد كه در اثر دوري از طرف ديگر به وجود آمده باشد، اشخاص بازي به تلاش مي افتند تا فاصلة موجود را از ميان بردارند و خود را به مقصود برسانند.
اين تلاش يا كشمكش، همچنان كه در طبيعت نيز وجود دارد، با موانعي رو به رو مي شود كه براي غلبه بر آن ناچار بر شدتش افزوده گردد و به اين ترتيب، قدم به قدم جلو رود تا به اوج رسد. در يك اثر دراماتيك، تا آنكه اين اوج تاثير لازم را در مخاطب داشته باشد، هنرمند كلاف آشفتة وقايع را در هم مي پيچاند و گرههايي چند بر آن مي زند تا رسيدنبه هدف را كه لازمه اش گذر از اين پيچيدگيها و گشودن گرههاي موجود است، هر لحظه با مشكلي جديد تر مواجه سازد و از اين راه بر شدت علاقة تماشاكن نسبت به سرنوشت اشخاص بازي بيفزايد و التهاب او را به اوج رساند.در اكثر قريب به اتفاق آثار دراماتيكي كه به شيوة معمولي به نگارش درآمده اند، چنين كيفيتي برقرار است. يعني ابتدا زندگي در مسير عادي خود جريان دارد تا آنكه شرايطي پيش مي آيد كه امور از مدار اصلي خود خارج مي شود؛ بر اثر آن خللي پديدار مي گردد و اشخاص بازي براي بازگرداندن تعادل سابق به فعاليت بر مي خيزند و با تلاش بي وقفة خود شالودة يك اثر دراماتيك را پايه گذاري مي كنند.
جواني كه پدرش مرده است، راضي يا ناراضي، به زندگي در كنار بستگانش ادامه مي دهد ولي ناگهان دوستي به او اطلاع مي دهد كه پدرش به مرگ طبيعي نمرده، بلكه برادر خودش، يعني عموي جوان، اورا كشته است تا همسر و منصبش را تصاحب كند. از اين لحظه جوان دچار تعادل روحي مي شود و براي كشف حقيقت به فعاليت مي پردازد؛ چرا كه، مي داند تا از حقيقت مطلب سر در نياورد، و در صورت گناهكار بودن عمويش، تا اورا به سزاي اعمالش نرساند، روحش آرام نخواهد گرفت.


… درام نويس، از تركيب عواطفي گوناگون با موضوعهايي متنوع، مضامين و موقعيتهايي بديع و پيچيده مي آفريند كه علاوه بر ابلاغ پيامي خاص، گسترش ظرفيتهاي ادراكي و عاطفي تماشاكن، لذتي خاص نيز به او مي بخشد كه ناشي از كيفيت دراماتيك اين موقعيتهاست و بسته به پختگي يا عدم تجربة ذهني تماشاكن، در درجاتي خاص از پيچيدگي، قابل حصول است…


فرمانروايي در نهايت آسودگي و بر پاية علاقة متقابل با رعايايش به فرمانروايي اشتغال دارد. به او خبر مي دهند بر اثر گناهي كه از يكي از ساكنان آن ديار سرزده است، طاعون بر شهر سايه افكنده است و تا مقصر پيدا نشود و به مجازات نرسد، طاعون دست از سر مردم شهر بر نخواهد داشت. فرمانروا كه خود را مسئول فراهم آوردن اسباب رفاه و آسايش شهروندانش مي داند، با مطلع شدن از اين راز، آرامش خاطر خودرا از دست مي دهد و …
پزشك حمامهاي طبط شهري كه به اتفاق همسر و فرزندانش در آن شهر اقامت دارد و به خاطر راستي و صداقتش از احترام و محبت همة همشهريانش برخوردار است كشف مي كند كه آب حمامهايي كه محل درآمد آن شهر است و همه به نحوي از درآمد حاصلة از آنها ارتزاق مي كنند، آلوده به ميكربهايي خطرناك است و …
و به اين ترتيب بسياري ديگر از آثار بزرگ دنياي نمايش را مي توان مثال آورد كه همه داراي چنين وضعي هستند؛ يعني زندگي در همة آنها روال عادي خود را دنبال مي كند ولي ناگهان شرايطي اين زندگي آرام را آشفته مي كند و اشخاص بازي را به جنب و جوش وا مي دارد. در درامهاي بزرگ اين موقعيت از سرنوشت و خلق و خوي اشخاص بازي نشات مي گيرد و در آثاري نه چندان قانع كننده، عامل تصادف چنين وضعي را پيش مي آورد. به وسيلة تصادف و يا بر اثر خلق و خوي اشخاص بازي، آنچه مسلم است بدون آشفتگي وضع موجود، نمايشي به وجود نخواهد آمد. شرايط پيدايي آشفتگي نيز با شروع « تعريف» يعني از همان اولين مرحلة نمايش فراهم مي آيد و در طول در تار و پود تك تك صحنه هاي آن ريشه مي دواند و به كمك عامل كشمكش، كم كم از عمق رويدادها بيرون كشيده مي شود و در سطح وقايع جاري، آشكارا خود را مي نماياند و بحران را پديدار مي سازد. در واقع، وظيفة عمدة تعريف بر ملا كردن تضاد دروني اشخاص بازي و به ثمر رساندن آن در قالب بحران است.
ادامه دارد



مروري در




تاريخ



هنر نمايش



در ايران



ميرزا فتحعلي آخوندزاده






يحيي آريان پور : ( از صبا تا نيما)


… اما قديمترين نمايشنامه هايي كه به تقليد اروپائيان نوشته شده، آثار ميرزا فتحعلي آخوندزاده است كه ميرزا جعفر قراجه داغي آنهارا از زبان آذربايجاني به فارسي ترجمه كرده و اين ترجمه ها مانند نمايشنامه هاي ديگرگون شدة مولير در ادبيات نوين و هنر نوزاد نمايش ايران محلي پيدا كرده است.
ميرزا فتحعلي آخوندزاده ( بعدها آخوندف) پدر و استاد نمايشنامه نويسان آذربايجان، در سال 1812 م ( 1228 هـ ق) در شهر نوخا 1 تولد يافت. پدرش ميرزا محمد تقي از اهالي قصبة خامنه، از توابع ارونق و انزاب آذربايجان، بود كه به علت ستمي كه از دولتيان بر وي رفته بود، خانه و زن و فرزندان خودرا در خامنه گذاشت

و به شهر نوخا رفت و در آنجا به سال 1811 م ( 1226 هـ ق) با نعنا خانم، دختر برادر آخوند ملا علي اصغر، كه از افاضل علماي آن شهر بود، ازدواج كرد و ميرزا فتحعلي از اين پيوند به وجود آمد 2 .
ميرزا محمد تقي در سال 1814 م ( 1230 هـ ق) به قصبة خامنه آمد و ميرزا فتحعلي چند سال با مادرش در آنجا زندگي كرد. اما چون ميرزا محمد تقي را زن و فرزند ديگري در قصبة خامنه بود و نعناع خانم با زن شوهرش سازش نداشت، طلاق گرفت و با پسرش، ميرزا فتحعلي، به نزد عموي خود ملا علي اصغر، كه در آن هنگام در محال مشكين اردبيل مي زيست، بازگشت. بدين ترتيب ميرزا فتحعلي براي هميشه از پدر جدا شد و ابتدا در مشكين و بعد در قريه هوراند قراداغ ( ارسباران) و چندي در ميان ايل انكوت در اوبة ولي بيگ لو، نزد عموي مادرش، ماند و آخوند به تعليم و تربيت وي همت گماشت و ميرزا فتحعلي، كه از آن پس به نام آخونزاده شناخته شده بود، قرآن و مقدمات فارسي و عربي را آموخت و پاره اي اطلاعات دربارة علوم اسلامي به دست آورد.
در سال 1825 م ( 1241 هـ ق) آخوند ملا اصغر با خانوادة خود به گنجه رفت و در آنجا به كوشش و تلاش خود در تربيت و آماده ساختن ميرزا فتحعلي براي كسب مقامات روحاني ادامه داد، اما سال بعد بر اثر جنگهاي ايران و روس شهر گنجه ويران گشت و وضع مادي آخوند پريشان شد و ناچار دوباره به زادگاه اصلي خود، نوخا، مهاجرت كرد و ميرزا فتحعلي همانجا به ادامة تحصيل پرداخت.
ملا علي اصغر در سال 1832 م ( اواخر 1247 هـ ق) عازم زيارت بيت الله شد و چون ميل داشت كه پسرخوانده و نوة برادرش در سلك علماي روحاني در آيد، اورا به گنجه برد و به يكي از دوستان خود به نام آخوندعازم زيارت بيت الله شد و چون ميل داشت كه پسرخوانده و نوة برادرش در سلك علماي روحاني در آيد، اورا به گنجه برد و به يكي از دوستان خود به نام آخوند ملاحسين سپرد كه صرف و نحو و فقه را به وي تعليم بدهد. در همين اوان بود كه ميرزا فتحعلي با ميرزا شفيع، حكيم و شاعر گنجوي، ملاقات كرد.
اين شخص كه با « غزليات» خود در اروپا شهرت فراوان پيدا كرده، بنا به بعضي ماخذ قديمي 3 مرد بسيار دانشمندي بوده كه از ايران ( تبريز يا شيراز ؟ ) به گنجه رفته و در آنجا به مكتبداري و تعليم حسن خط مشغول گرديده است. اما تذكره نويسان آذربايجان شوروي زادگاه اورا شهر گنجه مي دانند.
ميرزا شفيع از سال 1830 م به بعد به عنوان مردي شاعر و عالم در شهر گنجه شهرت يافته بود. آخوندزاده كه در همان سال نزد وي تمرين حسن خط مي كرد، در نوشته هاي خود، او را مردي وارسته و دانشمند مي خواند.
ميرزا فتحعلي پس از ملاقات با ميرزا شفيع و در نتيجة ارشاد او از انديشة روحانيت، كه ابتدا در سر داشت، منصرف شد و به فكر ورود به خدمات دولتي و اخذ علوم و تمدن جديد افتاد.
در سال 1833 م ( 1249 هـ ق) حاجي علي اصغر از سفر مكه بازگشت و ميرزا فتحعلي را بارديگر از گنجه به نوخا برد و وي در دبستان دولتي آنجا، كه تازه گشايش يافته بود، به فراگرفتن زبان روسي مشغول گرديد، ولي به گفتة خودش بيش از يك سال در آنجا نماند و در اول نوامبرسال 1832 م ( 1250 هـ ق) به تفليس رفت و به بارن روزن، فرمانرواي كشوري روسيه در گرجستان، معرفي و به سمت مترجمي زبانهاي شرقي وارد خدمت دولت روس شد. ميرزا فتحعلي در آن هنگام بيست و سه سال داشت. او در شرح حال خود از محبتهاي بارن روزن با بياني سپاس آميز ياد مي كند.
ميرزا فتحعلي تا پايان عمر در اين سمت باقي ماند و وظايف خودرا با نهايت صداقت انجام داد و در ازاء خدمات شايستة خود به دريافت درجة سرهنگي و نشانهاي متعدد نايل گرديد. وي در هيئتهاي اعزامي مختلف، در مذاكرات ديپلماسي، در پذيراييها و محاكمات شركت مي كرد : در سال 1837 م به سمت مترجمي جزو هيئت اعزامي به رياست ژنرال روزن، براي تعيين حدود ساحلي درياي سياه، به بخازستان 4 رفت. در سال 1840 م در كميسيون تعيين مرزهاي روس و عثماني به سمت مترجمي نميرويج دانچنكو، كاپيتان ستاد كل، شركت كرد. در سال 1848 م به سمت مترجمي، با هيئتي كه به رياست ژنرال شيلينگ از دربار تزار براي تبريك تاجگذاري ناصرالدين شاه به تهران آمد، همراه بود. در اردوكشي سال 1855 م به عثماني و در كميسيون بازرسي ادارات ايالتي و ولايتي ايروان و كارهاي بسيار ديگر شركت و عضويت داشت.
در آن روزگار تفليس شهر سردار نشين و پايتخت قفقاز بود و در فرهنگ و ادب به ديگرشهرهاي آنجا برتري داشت. مسافرت و اقامت در تفليس در حيات و فعاليت ادبي آخوندزاده صفحة نويني گشود. او كه با تاريخ و ادبيات ايران آشنا بود، زبان و ادبيات روسي را نيز دراندك مدتي فرا گرفت و از راه زبان روسي به ادبيات و فلسفة غرب راه يافت و تاليفات نويسندگان قرن هيجدهم اروپ مانند هلباخ، ديدرو، هلوسيوس، ولتر و غيره را مطالعه كرد و نيز با دانشمندان و آزاديخواهان عصر خود از قبيل خاچاطور آبوويان، نويسندة سرشناس ارمني، و بستوژف مارلينسكي، نويسنده و دكابريست روس، كه به قفقاز تبعيد شده بود، آشنايي يافت.
در اوايل سال 1837م پوشكين، نويسنده و شاعر بزرگ روس، بر اثر يك توطئه سياسي در دوئل كشته شد. ميرزا فتحعلي، كه از سه سال پيش در تفليس با شاهكارهاي او و نويسندگان ديگر روس آشنايي يافته بود و گاهي خود با تخلص « صبوحي» شعر مي سرود، قصيده اي در رثاي او به رشتة نظم كشيد و نخستين فرياد آزاديخواهي خودرا در برابر زشتكاري و خون آشامي سررشته داران وقت بلند كرد 5 .
آخوندزاده پيش از سفر به تفليس از تئاتر و نمايش بيخبر بود. نخستين آشنايي او با هنر نمايش در سالهاي دهة پنجم قرن نوزدهم صورت گرفت. در اين روزگار در سالنهاي شاهزادگان ثروتمند گرجستان و گاهي در هواي آزاد، كنسرتهايي ترتيب مي يافت و قطعات كوتاهي از آثار نويسندگان روس و گرجي به معرض تماشا گذاشته مي شد. در سال 1850م كنيازوارانسوف، جانشين امپراطور روس در قفقاز، تماشاخانة بزرگي در تفليس بنياد نهاد كه در آن بازيگران روس به رهبري ساللوگوب، نويسندة روس، و بازيگران گرجي به سرپرستي كنياز اريستوف ( همان سرداري كه در سال 1243 هـ ق تبريز را فتح كرد) نمايشهايي ترتيب مي دادند. در تماشاخانة تفليس بورژواي اصلزاده، اثر مولير، و آفت عقل، اثر گريبايدف، و آثار ديگري از اين قبيل نمايش داده مي شد، آخوندزاده اين نمايشها را تماشا كرد و با اكثر نمايشنامه هاي مهم و معتبر صحنه هاي روس از جمله نوشته هاي گوگول و آستروفسكي آشنا شد و از شكسپير و مولير الهام گرفت. همة اينها در مجموع، تاثير بسزايي در هنر نويسندگي او به جا گذاشت، تا آنكه خود به هوس نوشتن نمايش افتاد و در خلال سالهاي 1850 تا 1856م صحنه هايي روشن و درخشان از معيشت حقيقي مردم آذربايجان به وجود آورد و جهات تاريك زندگاني آنان را بي گذشت و اغماض به باد انتقاد گرفت.
ميرزا فتحعلي در شرح حالي كه به قلم خود نوشته گويد « … خاصه از جنرال فيلد مارشال قنياز وارانصوف ( كنياز وارانسوف) مرحوم شاكرم كه بعد از بارون روزين ولي النعمة ثانوي من بود و بواسطة التفات اين امير كاردان و حكيم، در من قابليت تصنيف بروز كرد. شش قاميديا ( كمدي)، يعني تمثيل، در زبان تركي آذربايجاني تاليف كردم و معروضش داشتم. مورد تحسين زياد و مشمول انعامات وافره آمدم. تمثيلاتم را در تياتر تفليس، كه احداث كردة اين امير فياض است، درآوردند. از حضار مجلس تياتر آفرينها و تعريفها شنيدم 6 .»
از تمثيلات يا نمايشنامه هاي آخوندزاده، كه مهمترين نوشته هاي اوست، به تفصيل سخن خواهيم راند، فعلا به ساير نوشته هاي او اشاره مي كنيم :

حكايت يوسف شاه ـ يكي از آثار شايان توجه آخوند زاده داستاني است به نام ستارگان فريبخورده يا حكايت يوسف شاه سراج كه در تاريخ 1857م ( 1273 هـ ق) نوشته شده است 7 .
زمان وقوع داستان مقارن است با سلطنت شاه عباس بزرگ، از پادشاهان صفوي، و موضوع آن از يك واقعة تاريخي دربارة مرد زين سازي كه موقتا به شاهي رسيده، اقتباس گرديده است. توضيح آنكه در سال هفتم پادشاهي شاه عباس، ستارة دنباله داري در آسمان پديد آمد و منجمان پيشگويي كردند كه ظهور اين ستاره نشانة تغيير يا مرگ پادشاهي از سلاطين زمان است و جلال الدين محمد يزدي،منجم باشي شاه، چنين چاره انديشيد كه شاه چند روزي از سلطنت كناره گيرد و كسي را كه محكوم به مرگ باشد، به جاي خود بنشاند. پس يوسفي نامي تركش دوزرا، كه پيرو يكي از طوايف ضالة اسلام موسوم به نقطويه بود و به تناسخ و ديگر مباني كفرآميز اعتقاد داشت، لباس شاهي برتن كرده تاج بر سر نهادند و به تخت نشاندند و شاه در برابر او به خدمت ايستاد و او سه روز ( از پنجشنبه هفتم تا بامداد روز يكشنبه دهم ذيقعدة سال 1001) بدين صورت پادشاهي كرد و روز دهم ذيقعده اورا به دار آويختند و تيرباران كردند و شاه به سرير سلطنت بازگشت 8 .
غرض مولف از اين داستان بيان ظلم و استبداد شاه و نادانني و چاپلوسي وزرا و رجال و روحانيان و حاشيه نشينان ديگر و توضيح اين مطلب است كه باعث ويراني ايران محتشم و زبوني « دولت عليه» همانا امناي دولت و علماي عظام و وزراي ذوي العزوالاحترام بوده اند. وزرا و اركان دولت با بياني چاپلوسانه در حضور شاه مي كوشند اعمال پست و ابلهانة خودرا هنر بزرگ و خدمت شايسته اي جلوه بدهند. وزراي شاه با وقار و تمكيني كه در خور مقام و منصب آنهاست، از لزوم دفع بلاي ستارگان سخن مي گويند. سردار زمان خان، وزير جنگ، خود را « پيرسگ آستانة عليه» مي خواند و براي اينكه عقل و تدبير فوق اعادة خودرا به رخ شاه و درباريان بكشد، از حملة سپاهيان عثماني به خاك ايران، كه اصلا مربوط به مطلب نيست، سخن به ميان آورده و مي گويد « اگرچه شمارة لشكريان ما از عثمانيان كتر نبود، ليكن حيفم آمد كه سربازان فرقة ناجيه را در مقابل گروه ضاله به كشتن بدهم. اين بود كه دستور دادم از مرز عثماني تا انتهاي خطة آذربايجان كشتزارها را معدوم و چارپايان را نابود سازند، پلها را ويران و جاده ها را خراب كنند. هنگامي كه بكر پاشا، سردار سپاه عثماني، از مرزهاي ما گذشت، اگرچه در برابر خود از ماها كسي را نديد، اما راهها چنان خراب شده بودكه نتوانست توپخانه را با خود حمل كند و تنها با مشتي سوار و پياده با هزاران سختي و مرارت وارد تبريز شد ولي براي تحصيل خواربار به هر كجا روي آورد نه يك حبه گندم يافت و نه يك سر گاو و گوسفند. ناچار بعد از سه روز افتان و خيزان و گرسنه و پريشان كوس رحيل نواخت و از تبريز بيرون شد. با اين تدبير ملك ايران از شر دشمن بيگانه محفوظ ماند. خراب كردن راهها و ويران ساختن پلها چنان كارگر افتاد كه دولت عليه بعد از فرار بكر پاشا نيز چنان صلاح ديد كه آنهارا همچنان به حال خود بگذارد تا از طايفة بيگانه چشم زخمي به كشور نرسد.بدين منوال حتي يك قطره خون از دماغ لشكريان ما نريخت و قاطبة عساكر منصوره به كوري چشم و كاهش جان دشمن همسايه از گزند مصون ماند. آري، سگ آستان دولت عليه در چنين كارها از اعمال كياست و تدبير عاجز
نيست، اما عقل چاكر از رفع گزند ستارگان ناتوان و قاصر است.»
« عساكر منصوره» در برابر هجوم « گروه ضاله» تاب مقاومت نياورده رو به فرار مي نهد و دشمن از مرز عبور مي كند؛ در راه حفظ وطن يك قطره خون از دماغ كسي نمي ريزد؛ ويران ساختن پلها و جاده ها، پامال كردن زراعت كشاورزان و از ميان بردن چارپايان به نام يك سياست جنگي و تدبير مملكتداري با تبختر و مباهات به عرض مي رسد و اعليحضرت از سخنان « سگ پير آستان» خم به ابرو نمي آورد و اين خرابي و ويراني، كه از روي مصلحت ايجاد شده است، به همان وضع و حال باقي مي ماند تا كشور از دستبرد بيگانه در امان باشد !
ميرزا محسن، وزير ماليه، كه خودرا « پاي انداز خزانة عامره» مي نامد،معاش مامورين دولت را قطع مي كندتا خزانه را پر كند و اين را هنر بزرگي براي خود مي شمارد، آخوند صمد ملاباشي، كه در چاپلوسي و دورويي پاي كمي از وزيران و رجال مملكت ندارد، شاه را دعا و ثنا مي كند و از خدمات خود در رد مذهب تسنن و ترويج كيش تشيع لاف مي زند.

اما در مقابل اين گروه طفيلي يوسف سراج سيماي مثبتي است. يوسف همينكه به سلطنت مي رسد تغييرات كلي در دستگاه دولت مي دهد و پيش از همه، ادارات را تصفيه و وزراي نادان و متملق را از كار بركنار مي كند و به جاي آنان مردان كارآمد و خردمند مي گمارد. پس از آن شغل و وظيفة منجم باشي را به كلي لغو مي كند و جزاها و سياستهاي وحشيانه، مانند طناب انداختن، شقه كردن، گوش و بيني بريدن و چشم كندن را ازميان برمي دارد و فرمان مي دهد كه كسي را نبايد و نمي توان بدون محاكمه و رسيدگي مجازات كرد. در تمام كشور محاكم عدالت برپا مي كند و به حكام و فرمانروايان ولايات دستور مي دهد كه با مردم خوشرفتاري كنند، در فرمان گفته مي شود : « از من به همة حكام ولايات ابلاغ كنيد كه از خدا بترسند، دست به كارهاي ناحق نزنند، مردم را غارت و تاراج نكنند، رشوه نگيرند و به يقين بدانند كه اين گونه اعمال و حركات سرانجام باعث وبال و بدبختي خود آنان خواهد گرديد.»
يوسف شاه براي بهبود وضع مردم ايران، كه در زير بار مالياتهاي سنگين جان مي كنند،قوانين مالياتي جديد وضع مي كند، از ميزان ماليلتها مي كاهد و ماخذ ماليات را بر شهرنشينان ده درصد و بر مردم روستايي پنج درصد قرار مي دهد. خدمتانه و سرانه و پاي انداز و عوارض ديگر و خمس و زكات و مال امام و مانند آنها را لغو مي كند و امور مالياتي را به دست كسان مورد اعتماد مي سپارد. راهها و پلهارا را تعمير مي كند، كاروانسراها بنياد مي نهد، در نقاطي كه از حيث آب در زحمتند جويهاي آب روان مي كند و در شهرستانها مكتبخانه و بيمارستانها مي سازد …
به طور خلاصه يوسف شاه در اين داستان رجل سياسي و مرد مصلح بزرگي است كه با برنامة وسيعي دست به كار زده و مولف در چهرة او ايده ال اصلاحات اجتماعي و فرهنگي خود را نمودار ساخته است.
در اين حكايت خواص و صفات هركس بارز و مشخص و قيافه ها همه طبيعي و زنده و جاندار است و هريك از قهرمانان نمايندة واقعي و حقيقي صنف خود هستند. حوادث داستان خوب به هم پيوسته و هر حادثه اي حادثة ديگر را به دنبال مي كشد. در نگارش كتاب طنز و هزل تند و نيشداري به كار رفته و نويسنده در مورد هيچ كس گذشت و اغماض روا نداشته است.
از مطالعة اين كتاب به خوبي مي توان پي برد كه بغض و كينة ميرزا حسين خان سپهسالار، سفير ايران در استانبول، به ميرزا فتحعلي و كارشكنيهاي وي در تغيير الفباي اسلامي از كجا سرچشمه گرفته است.
تاليفات ديگر آخوند زاده ـ از تاليفات مهم آخوند زاده كتابي است تحت عنوان مفصل سه مكتوب شاهزادة هندي كمال الدوله به شاهزادة ايراني جلال الدوله و جواب اين به آن، كه در سالهاي 81 ـ 1280 هـ ق، به زبان تركي آميخته به اشعار فارسي و آيات و احاديث و امثال عربي تصنيف شده و خود مصنف آن نسخه را به فارسي ترجمه كرده و به موجب شرطنامه اي حق طبع نسخة فارسي و تركي و ترجمه و طبع آنها را به زبانهاي ديگر به ميرزا يوسف خان مستشارالدوله واگذار كرده است. ميرزا آقاخان كرماني سبك و شيوة كتاب صد خطابه را از همين اثر اخذ و اقتباس كرده است.
مولف در اين كتاب عقايد سياسي و فلسفي خودرا طرح كرده و براي آنكه بتواند نظر خودرا دربارة فئوداليزم و ظلم و استبداد و زورگويي حكام و ماهيت ارتجاعي بعضي معتقدات مردم شرق و علل عقب ماندگي آنها بيپرده اظهار نمايد، ابتدا اسم نويسنده را پنهان داشته و در نامه هايي كه به ناشران و دوستان ايراني خود نوشته، توصيه كرده است كه نسخة كمال الدوله را به كسي نشان ندهند و نخوانند و از آن نسخة ديگر به كسي ندهند و نام مصنف نسخه را اظهار ننمايند مگر به كساني كه ايشان را محرم راز شمرده باشند و درنامه اي كه به تاريخ اواخر محرم 1383 هـ ق به ميرزا عبداوهاب خان نايب الوزاره ( آصف الدوله و نصيرالدولة شيرازي) نوشته، از شيخ محسن خان، وزير مختار ايران در لندن كه خبر تصنيف اين كتاب را به ميرزا عبدالوهاب خان داده، با اين عبارت اظهار گله و رنجش كرده است : « اگرچه در دنيا شايق بوسة چشمانش هستم، اما در آخرت دامنش را گرفته شكايت خواهم كرد كه اسناد افك عضيم به من داده، من بيچاره را مصنف آن نسخه نموده است. با وجودي كه شاهزادة هندوستان، اقبال الدوله پسر اورنگ زيب، و شاهزادة ايران، شجاع الدوله پسر علي شاه ظل السلطان، هردو در بغداد نشسته و با يكديگر يار موافق و جليس هستند و ايشان مصنف همان نسخه مي باشند، من چه تقصير دارم كه ايشان نامهاي خودشان را تبديل كرده يكي خودرا كمال الدوله ديگري جلال الدوله ناميده است . » 9
اما در ترجمة حالي كه آخوندزاده در سال 1874 م، به قلم خود نوشته صريحا اظهار داشته است كه مولف اين كتاب خود او بوده است.


آخوندزاده در تمام عمر اوقات فراغت را به مطالعه در ادبيات و فلسفه و علوم سياسي و اقتصادي گذرانده، در نوشته هاي خود به خصوص از گوگول و راديشچف و پوشكين متاثر شده و از نظر مسائل اجتماعي پيرو عقايد بلينسكي، چرنيشفسكي و دابروليوبف بوده است. كوششهاي مداوم وي دربارة حقوق و آزادي زنان و نشر فرهنگ و دانش و تغيير الفباي اسلامي و برانداختن پندارهاي پوچ و تعصبهاي غلط، تاثيرات عمده اي در پيشرفت ملتهاي خاور نزديك داشته است.

مكتوب اول كمال الدوله با شرح قانوننامة قديم ايران در عهد جمشيد و گشتاسب آغاز شده و پس از آن اوضاع آشفتة كشور ايراندر زمان مولف ـ خرابي راهها، بي آبي زمينها، ويراني شهرها، ناپاكي حمامها، هرج و مرج امور مالي، خودسري و بيعدالتي محاكم، نقص اساسي مطبوعات و كتب، ناداني و خرافات، طبيعت پست و چاپلوسي درباريان و روحانيان، ظلم و جور فرمانروايان ـ بالاطرف تشريح شده و نويسنده مردم ستمكشيدة ايران را، كه « هم از حيث عدد و هم از لحاظ استعداد به ستمگران فزوني و برتري دارند دعوت كرده است كه با آنچه در قوه و قدرت دارند يكدل و يكجهت در راه اتحاد و يگانگي و كسب دانش و هنر بكوشند و براي برانداختن اساس ظلم و رهايي از قيد بندگي به پا خيزند.
نويسنده در گفتگو از غاصبين حقوق مردم ايران احساسات ميهنپرستانة خودرا با اشعار فردوسي بزرگ آرايش داده است.
يكي ديگر از تاليفات آخوندزاده رسالة ايراد است در انتقاد از ملحقات تاريخ روضه الصفا، تاليف رضاقليخان هدايت، كه در تاريخ 1279 هـ ق نوشته و نيز شرحي است كه يك سال بعد در انتقاد از شكل و مضمون يكي از قصايد شمس الشعراء، سروش اصفهاني، نزد يكي از آشنايان خود به تهران فرستاده و همچنين مقاله اي است شامل خرده گيريهايي بر سر لوحه و ديباچه و عنوان و مطالب روزنامة ملتي كه در سال 1283 هـ ق به قلم آورده است. تلقين نامة عربي معروف هم يكي از منشات سياسي آخوند زاده است كه در اواخر عمر نوشته و در اوايل قرن چهاردهم هجري به خط دستي در تبريز انتشار يافته و بعدها نسخة مغلوطي از آن در قسمت پارسي روزنامة ارشاد، منتشرة باكو، چاپ شده و آغاز آن چنين است « يا عبدالله و ابن عبدالله، اسمع، افهم، … الخ 10 »
نامه هاي كمال الدوله و ديگر تاليفات اجتماعي و سياسي و فلسفي آخوندزاده از قبيل پاسخ به فيلسوف يوم، عقيدة جان استوارت ميل دربارة آزادي، ملاي رومي و مثنوي او،يادداشتهاي انتقادي، و جزآن، كه همگي محصول سالهاي دهة هفتم و اوايل دهة هشتم قرن نوزدهم ميلادي است و همچنين نامه هاي مفصل او در اين دوره گواهي بارز بر تشديد فعاليت ادبي نويسنده و معرف نضج و تكامل عقايد اجتماعي، سياسي، فلسفي و بديعي اوست.
آخوندزاده در تمام عمر اوقات فراغت را به مطالعه در ادبيات و فلسفه و علوم سياسيو اقتصادي گذرانده، در نوشته هاي خود به خصوص از گوگول و راديشچف و پوشكين متاثر شده و از نظر مسائل اجتماعي پيرو عقايد بلينسكي، چرنيشفسكي و دابروليوبف بوده است. كوششهاي مداوم وي دربارة حقوق و آزادي زنان و نشر فرهنگ و دانش و تغيير الفباي اسلامي و برانداختن پندارهاي پوچ و تعصبهاي غلط، تاثيرات عمده اي در پيشرفت ملتهاي خاور نزديك داشته است. آخوندزاده در 28 فوريه سال 1878 ميلادي ( اواخر صفر 1295 هـ ق) به سن شصت و هفت سالگي، در شهر تفليس درگذشت و در گورستان مسلمانان آنجا به خاك سپرده شد. 11 .

اين مرد آزاديخواه و مبارز، كه در نيمة دوم قرن سيزدهم هجري با قدرت و جسارت فوق العاده اي برضد ظلم و بيدادگري دست به قلم برده، نخستين كسي است كه رئاليسم كامل را در ادبيات آذربايجان به وجود آورده و مانند گوگول در ادبيات روس و مولير در ادبيات فرانسه، رهبري و آموزگاري كمدي نويسان آذربايجان را به عهده گرفته است و هم در ساية تربيت و تاثير نوشته هاي اوست كه بعدها ارباب قلم و درامنويسان بزرگي مانند نجف بيگ وزيراوف، عبدالرحيم حقويردوف و ميرزا جليل محمد قلي زاده در قفقاز پديد آمده و در ايران كساني مانند ميرزا آقا تبريزي به تقليد او دست به نمايشنامه نويسي زده اند.
برنامة ادبي آخوندزاده جنبة اصلاحي و انقلابي دارد و هدف آن به وجود آوردن يك اسلوب ساده و صميمي، پيوند دادن هنر با زندگي و اندرزگويي از راه طنز و طيبت و انتقاد است تا مردم از « خوبيها» بهره يابند و از « بديها» بپرهيزند و به صفات
« نيك» آراسته شوند.
مسئلة رئاليسم انتقادي و فكاهي در هنر آخوندزاده يكي از مسائل مهم و درجة اول است و چنانكه خود گويد وضع موجود اورا واداشته است كه دست به قلم فكاهي ببرد.








اين مرد آزاديخواه و مبارز، كه در نيمة دوم قرن سيزدهم هجري با قدرت و جسارت فوق العاده اي برضد ظلم و بيدادگري دست به قلم برده، نخستين كسي است كه رئاليسم كامل را در ادبيات آذربايجان به وجود آورده و مانند گوگول در ادبيات روس و مولير در ادبيات فرانسه، رهبري و آموزگاري كمدي نويسان آذربايجان را به عهده گرفته است و هم در ساية تربيت و تاثير نوشته هاي اوست كه بعدها ارباب قلم و درامنويسان بزرگي مانند نجف بيگ وزيراوف، عبدالرحيم حقويردوف و ميرزا جليل محمد قلي زاده در قفقاز پديد آمده و در ايران كساني مانند ميرزا آقا تبريزي به تقليد او دست به نمايشنامه نويسي زده اند.


به عقيدة او در روزگاري كه « مردم به كارهاي ناپسند خو گرفته اند» و ظلم و ستم و واپسماندگي و موهومات همه جا حكمفرما است، براي قطع ريشة فساد و تباهي بهتر از انتقاد حربه اي نيست و براي پرورش دادن معنويات مردم و ايجاد حس اميدواري و نيكبختي بالاتر از ادبيات فكاهي وسيله اي وجودندارد و در جايي كه به هرسو مي نگري و به هرچه دست مي زني آلوده و فاسد است، پا به پا كردن و پرده كشيدن و نرمش و سازش هرگز جائز نيست.
او به بيماران ناداني و تعصب مي گويد : نگاه كردن به دنيا از پس پردة اشك و آه بس است، بياييد دست به كاري زنيم كه غصه سر آيد، بياييد افكار و مشاغلي را كه ميل زندگي و پيكار را در وجود و هستي ما كشته است به يكسو نهاده سفت و سخت به دنيا و زندگي بچسبيم و نعمتهاي الهي را از پنجة خون آلود « گرگان و سگان» برباييم.
آخوندزاده با چنين عقيده و ايماني كه گفتيم، كمديهاي خودرا به وجود آورده است و بدكاران و ستمگران و سودجويان آن زمان همگي زهر نيش قلم اورا چشيده اند.

نمايشنامه هاي آخوندزاده ـ شش نمايشنامة آخوندزاده، كه همه به زبان آذربايجاني و در فاصلة سالهاي 1850 ـ 1855 م ( 1267 – 1272 هـ ق) نوشته شده، عبارتند از :
1 ـ حكايت ملا ابراهيم خليل كيمياگر. كيفيت آن در چهار مجلس اتمام مي پذيرد. در سال 1267 تصنيف شده است.
در اين نمايشنامه، كه نخستين اثر آخوند زاده و پيش درآمد هنر درامنويسي اوست، نويسنده مرد دروغگو و ماجراجويي را، كه مدعي كيمياگري است، و اهالي « بسيار محترم» شهر نوخا را، كه مردمي نادان و طماع و سودجو و اجمالا مظهر زشتي و بدي هستند، در برابر چهرة مثبت حاجي نوري شاعر قرار داده است. اين شخص كساني را كه فريب سخنان ملا ابراهيم خليل را خورده و باور كرده اند كه وي حقيقتا مي تواند مس را مبدل به طلا سازد، نصيحت و ملامت مي كند كه اكسير را بايد در هنر و توانايي خود انسان جست :« آري، هنر من به راستي اكسير است. اما چنانكه مي گوييد براي اكسير فلزي بايد كه تاثير آن را بپذيرد. براي درك هنر من هم بايد ارباب ذوق و كمال و معرفتي باشند تا قدر سخنان مرا بدانند. حالا كه از بخت بد من، شما آقايان همشهريان نه عقل و كمال و نه فهم و شعور داريد، از هنر من چه سودي خواهد بود و اشعار من به چه درد خواهد خورد ؟» ليكن اين بيانات پرمغز او بازرگانان شهر را خوش نمي آيد و شاعر را از خود مي رانند و او هنگامي كه از مجلس رانده مي شود چنين مي گويد : « من رفتم، اما بدانيد كه سخن حق تلخ است. »
حاجي نوري شاعر بر خلاف نظاير و امثال خود ـ مثلا آلسست در مردم گريز مولير و چاتسكي در آفت عقل گريبادوف ـ مردي است دانشمند و نيكبين و به آيندة ملت خود اميدوار. در اين اثر در سيماي ملا ابراهيم خليل كيمياگر و مردم عوام و بيچارة شهر نوخا زندگي و خصوصيات اجتماعي و معيشتي آذربايجان و در چهرة حاجي نوري، روشنفكران پيشرو نيمة دوم قرن نوزدهم آنجا ارائه شده است.
در اين نمايشنامه چهره ها به طور سطحي و باصطلاح « قلم انداز» طراحي شده است.
2 ـ حكايت مسيو ژوردان حكيم نباتات و درويش مستعلي شاه جادوگر معروف، تمثيل گزارش عجيب، كيفيت آن در چهار مجلس بيان شده. در سال 1267 هـ ق نوشته شده است.
در اين نمايشنامه، مولف دنياي تاريك و مظلم شرق را با جهان روشن غرب مقايسه كرده است. در چهرة مستعلي شاه جادوگر، شيادي و عوامفريبي دراويش و ملا نمايان رياكاري كه از جهل و ناداني مردم سود مي برند، و در سيماي مسيو ژوردان، گياهشناس، ايده آلهاي مترقي تمدن غرب و در قيافة شاهباز بيگ، كه به تشويق مسيو ژوردان به هوس رفتن به پاريس و كسب معلومات جديد آفتاده، لزوم اخذ تمدن اروپايي و ميل و رغبت آقازادگان آن زمان به فراگرفتن هنر و دانش دنياي نو منعكس گرديده است.
در اين كمدي نقش مستعلي شاه در درجة دوم اهميت قرار دارد و شهباز بيگ جوان، كه تحت تاثيربيان دانشمند فرانسوي از لجنزار عفن زندگي عطالت آميز رهايي يافته و به سوي آزادي و فرهنگ رهسپار است، با نيروهايي كه پايبند اوضاع و احوال كهن بوده و به انواع وسايل مانع عملي شدن تمايلات او مي شده، در كشاكش و پيكار است.
نويسنده در اين اثر از زبان خان پري كه مي گويد « مي ترسم از صدمة خرابي پاريس شهرهاي ديگر خراب و ويران گردند» به امكان سرايت انقلاب 1848 فرانسه به نقاط ديگر جهان اشاره كرده است.
3 ـ حكايت خرس قولدورباسان ( دزد افكن). كيفيت آن در سه مجلس بيان و اتمام مي يابد، در سال 1268 هـ ق نوشته است.
اثري است رئاليستي كه معيشت دهقانان و روستائيان آذربايجان را در اوايل نيمة دوم قرن نوزدهم مسيحي مجسم مي كند. در اين نمايشنامه قلدري و چاقوكشي مردان، اسيري و بدبختي زنان و گوشه هاي تاريك ديگري از زندگي اجتماعي ارائه شده است.
4ـ سرگذشت وزيرخان سراب 12 .
تمثيل گزارش عجيب. كيفيت آن در چهار مجلس بيان و خاتمه مي پذيرد. در سال 1267 هـ ق نوشته شده است.
در اين سرگذشت نويسنده به اصول ادارة فئودال تاخته و حركات آبلهانة خان و دورويي و چاپلوسي وزير خان را با مهارت و هنرمندي تصوير كرده است. اما پس از آنكه تيمور آقازمام حكومت را به دست مي گيرد، وزيران دورو و متملق را، كه شايستگي نام و مقام خودرا ندارند، از كار بركنار كرده به جاي آنان مردان آزموده و پاكدامن مي گمارد. وي جواني است كه با هوش خدادادي خود مفاسد محيط محدود دربار خود را به خوبي دريافته است ولي هنوز آن مردسياست و عمل نيست كه بتواند در اصول اداري اصلاحات اساسي پديد آورد.
5 ـ سرگذشت مرد خسيس يا حاجي قرا. تمثيل گزارش عجيب. كيفيت آن در پنج مجلس بيان گرديده. در سال 1269 هـ ق تحرير شده است.
راجع به اين نمايشنامه، كه از قويترين و مشهور ترين كمديهاي ميرزا فتحعلي است، جداگانه و به تفصيل سخن خواهيم راند.
6 ـ حكايت وكلاي مرافعه در شهر تبريز. تمثيل غريبي است. كيفيت آن در سه مجلس بيان شده. در سال 1272 هـ ق قلمي گرديده است.
كمدي وكلاي مرافعه آخرين نمايشنامة آخوندزاده است. مولف در اين نمايشنامه فساددستگاه عدالت، حق شكنيها و حقه بازيهاي وكلاي دعاوي را به شدت نكوهش كرده است و براي اينكه توجه مامرين سانسور دولت استبدادي روس را جلب نكند، صحنة وقوع حوادث را عمدا در شهر تبريز قرار داده است.
آقا مردان، وكيل دعاوي، كه با دسايس و شياديهايش در شهر تبريز شهرت يافته، براي آنكه شصت هزار تومان ميراثي را كه به سكينه خانم از برادر متوفايش حاجي غفور خواهد رسيد، به حكم دادگاه بالا بكشد حيله ها و حقه ها مي زند، شاهدهاي دروغي مي تراشد و سعي مي كند كه حاكم شرع و حاشيه نشينان محضر را با خود همرا كند. ليكن برخلاف انتظار او شهودي كه اقامه كرده، پته اش را به روي آب مي اندازند و بدين ترتيب حق و عدالت غالب و مرد شياد رسوا مي شود.

هنوز متن تمثيلات چاپ نشده بود كه ترجمة روسي آنها ( جز حكايت وكلاي مرافعه) ابتدا در روزنامة قفقاز به قلم خود مولف منتشر شد و بعد در تاريخ 1853 م ( 1269 هـ ق) ترجمة هر پنج كمدي در يك مجلد تحت عنوان كمديهاي ميرزا فتحعلي آخونداوف در تفليس از چاپ بيرون آمد و شهرت آن در همه جا پيچيد و در جرايد و مجلات روسيه و آلمان در پيرامون آنها مقالات متعدد نوشته شد و در همان اوقات در تئاتر تفليس، كه باني آن همان كنياز وارانسوف مربي و مشق آخوندزاده بود، بعضي از اين نمايشنامه ها به روي صحنه آمد و مقبول افتاد. 13
اما متن آذربايجاني كمديها به انضمام داستان يوسف شاه سراج براي نخستين بار در سال 1277 ( 1859 م.) به نام تمثيلات در تفليس چاپ شد.
چندي نگذشت كه تمثيلات در ايران نيز شهرت يافت و ميرزا جعفر قراجه داغي 14 ابتدا دو قطعه از آنها را به فارسي بسيار ساده ترجمه كرد و نسخه اي از آنهارا براي ميرزا فتحعلي آخوندزاده فرستاد و آخوند زاده صحت ترجمه را تاييد كرد.
ميرزا جعفر اين دوقطعه را در سالهاي 1288 و 1290 هـ ق چاپ كرد و چون مورد توجه واقع شد، در سال 1291 هـ ق چاپ كرد و چون مورد توجه واقع شد، در سال 1291 هـ ق مجموعة آنهارا كه شامل پنج نمايشنامه بود، يكجا و در يك مجلد با مقدمه اي در فوايد آموزندة نمايش، در تهران با چاپ سنگي انتشار داد و بعدها چاپهاي جداگانة ديگري از بعضي از آنها در تهران و لاهور و مدرس منتشر شد و بدين قرار نمايشنامه هاي مذكور در واقع جزو ميراث ادبيات ايران در آمد. 15
آخوندزاده در مقدمه اي كه براي تمثيلات نوشته است ابتدا هنر نمايش و بعد كمدي را تعريف و اهميتبزرگ آن را در تهذيب اخلاق و آداب انساني بيان و هنر نمايشنامه نويسي را به دو نوع كه نقل مصيبت (تراژدي) و نقل بهجت (كمدي) باشد، تقسيم مي كند و اين نظر را همه جا از جمله در نامه اي كه به ميرزا ملكم خان فرستاده تاكيد مي كند كه « غرض از فن درام اصلاح اخلاق انساني و عبرت گرفتنخوانندگان و شنوندگان است» و از اين دو طريقه، نقل بهجت يعني كمدي را در تهذيب اخلاق بشر و هدايت مردم به راه راست و مبارزه با فساد بيشتر موثر مي داند و خود در نويسندگي همين راه را اختيار كرده مي كوشد كه معايب و مفاسد زندگاني عصر خودرا با طنز و طيبت و خنده افشا كند.
آخوندزاده در همان ديباچه خودرا بنيانگذار اين فن عجيب مي نامد و مي گويد « چون امير اعظم، كنياز وارانسوف، فرمانرواي مملكت قفقازيه، در سال 1266 هـ ق عمارتي عالي به نام تئاتر در شهر تفليس برپا و با صرف مخارج كثيره جهت اكتساب منافع كليه اي كه در بالا ذكر شد، اظهار حمايت و عنايت فرمود، لهذا من نيز براي اينكه ملت اسلام را از اين امر غريب مستحضر نمايم بر سبيل امتحان شش تمثيل و يك حكايت تصنيف كردم كه اينك همة آنهارا در اين مجلد به ارباب كمال عرضه داشته و مانند مصنفين ديگر توقع ندارم كه از نيك و بد آن چشم بپوشند، بلكه تمني دارم كه به اين علم جديد آگاهي يافته و به قدر قوة خيال به تصنيف امثال آن اقدام نمايند كه باهتمام آنها اين فن عجيب هرچه بيشتر در جهان اسلام شهرت يابد. وظيفة من تنها دادن اندازه و نمونه و طرح بنيان كار بود.»
ولي چنانكه قبلا ذكر شد ميرزا فتحعلي در طرح اين بنيان نو رموز و نكات كار را از نمايشنامه نويسان غرب آموخته و به خصوص كمديهاي مولير، نويسندة عاليقدر قرن هفدهم فرانسه، در نويسندگي او تاثير كلي داشته است. هزل نيشدار، هوش و فطانت، حاضرجوابي و خصوصيات ديگر قهرمانان مولير گاهي در افراد نمايشنامه هاي ميرزا فتحعلي هم مشاهده مي شود. اما آخوندزاده خودرا در چهارچوبة تنگ و فشردة سبك كلاسيسيم و راسيوناليسم ـ كه مولير همچون قواعد و شرايط ادبي غير قابل تخلف عهد خود به كار مي بست ـ محصور و مقيد نكرده و با همان آزادي و استقلالي كه شكسپير در آثار خود راه داده، افراد كمديهاي خودرا با صفات و سجاياي طبيعي انساني مجهز كرده است. او پايبند وحدت زمان و مكان نيست، محل وقوع حادثه را زود زود عوض مي كند، مدت زمان بين مجالس را گاهي ماهها و سالها طول مي دهد و توجه تماشاگران را با چابكي و زبر دستي از جايي به جايي انتقال مي دهد و باهمان استادي و هنرمندي تصويرهاي طبيعي و صحنه هاي جاندار و مناسب مي آفريند. در نماياندن تيپهاي منفي انساني از تصوير يك جانبه و سطحي و قلم اندلز 16 احتراز مي جويد و بالاخره سادگي و هماهنگي مكالمات با طبيعت اشخاص، قاطعيت مضمون، رشد تدريجي و دائمي مناقشات و حصول سريع نتيجه از مختصات كمديهاي آخوندزاده است.
در نمايشنامه هاي آخوندزاده نه تنها كساني كه داراي صفات منفي هستند، بلكه مردم پيشرو و مثبت آن روزگار هم جايگاه مخصوصي دارند.







































پندهايي از پير و مرشد تبعيدي :

از اين گروه ها بپرهيزيد :
1 ـ از آن گروهي كه جز بدگويي از اين و آن و برچسب زدن بر تبعيديان واقعي و ايجاد اختلاف، كاري نمي كنند و هدفشان ايجاد شكاف بين مبارزين و آزاد انديشان است.
2 ـ از آنهاييكه فكر و ذكرشان پول و مال و منال جمع كردن است و همة وقتشان را براي اضافه كردن ثروتشان صرف مي كنند و قيمت دلار و يورو شاخص انسانيت شان است.
3 ـ از جمعيت معتادين و قمارباز و زن باره : كه آدم دائم الخمر و معتاد به مواد مخدر، قمار و شهوت، به هر دري ميزند تا روزش را به شب برساند و شب را به روز، و مهم نيست كه چه كسي مخارج را مي پردازد و دود خوش گذرانيهاي او به چشم چه كساني ميرود ...
4 ـ از جمعيت حسودان كه حسادت زياد چشمهايشان را كور، قلبشان را سياه و مغزشان رابي حس مي كند.
5 ـ آنهاييكه به اشكال مختلف از زير بار سنگين وظايف تاريخيشان، كه از آنجمله است اطلاع رساني به نسل هاي بعدي، شانه خالي مي كنند.
6 ـ از آنهاييكه فقط به سرگرم كردن تبعيديان و خانواده هايشان پرداخته اند.
7ـ و بالاخره از كسانيكه آشكار يا پنهان براي حكومت هاي زورگو و غاصب فاحشگي مي كنند تا به هر دليلي شامل عفو و مرحمت قلدران قرار گيرند.
8 ـ از جمعيت بي عملان !
اگر يكي از اين علائم را در كسي ديديد احتياط كنيد، اگر دو يا سه صفت از صفات بالادر كسي جمع بود، از او فرار كنيد و اگر در او چهار، پنج يا شش صفت را با هم ديديد …






ارزش فيل مرده

دكتر غلامحسين ساعدي (گوهر مراد)
توضيح واضحات هيشه امر عبثي شمرده شده است0 آنچه را يكي مي داند و از زبان ديگري مي شنود انگار كه وقت تلف كرده و عمركشي كرده است اما واضحات و واقعيات هميشه در تغيير است همچون ماه كه به صورت هلال چهره نشان مي دهد و شب به شب دامن پهن مي كند و به تربيع اول مي رسد ، بعد باز و بازتر مي شود و به صورت بدر در مي آيد و همچون يك تشت طلايي در سقف آسمان چهره به همگان نشان مي دهد و آنگاه و باز باريك و باريك تر مي شود به تربيع دوم مي رسد و بعد دست و پا جمع مي كند ، به صورت هلال معكوس در مي آيد و آنگاه غايب مي شود0 در شبهاي قيرگون واضح تر از ماه فانوسي در آسمان روشن نيست0 اما اين فانوس آشنا يا واضح واضحات را علاوه بر گردش خود و هر شب به شكل ديگر آمدن حجاب ديگري هم هست0 كسوف يك مرتبه پرده بر او مي افكند و آنچه كه به عيان ديده مي شد ناگهان ناپديد مي شود0
اما واضحات واقعيت زندگي بشري با گردش ليل النهار و چرخش آفتاب و خورشيد فرق عمده اي دارد0 آنچه كه در زندگي نسلي اتفاق مي افتد همچون در آمدن و فرو رفتن ماه قابل تكرار نيست و مهم تر اينكه همگان آنچه را كه در زندگي يك دوره اتفاق مي افتد به يك صورت نمي بينند0 هر كس ناظر و شاهد گوشه اي است درست مثل داستان جمع كوران كه دور فيلي جمع شده بودند ، يكي دست به خرطوم فيل ، يكي دست به پاي فيل و يكي دست به گوش فيل مي كشيد و به خيال و تصور خود فيل را به شيئي تشبيه مي كرد0 زمانه كهن مي گردد و ته ماندة زندگي نسلهاي گذشته اگر باقي بماند به صورت افسانه باقي مي ماند0 چه بسا فجايع و جنايات و ديگرگونيهايي در تاريخ اتفاق افتاده كه از آنها خبري در دست نيست0 بناهاي آباد خراب گشته ، كتابخانه هاي عظيمي به آتش كشيده شده ، در به دريها و جابجاييهاي خيل مردم به مرگ و هلاكت انجاميده كه نسلهاي بعدي از آن خبري ندارند و چه بسا شكفتگيهاي روح انساني و شكوفه زدن استعدادهاي حيرت آور كه همچون مشتي غبار با گذشت زمانه همه را سيلاب فراموشي به نابودي كشيده است0
بله0 نكته مهم جاي ديگري است كه بايد تأمل كرد و چون واضحات زندگي بشري ناپايدار است و قاعده پذير نيست0 در شصت سال زندگي ، شصت بار هلال و بدر ماه پيدا و ناپيدا مي شود0 ولي هر روز ، هر ماه ، هر سال حوادث گوناگوني اتفاق مي افتد كه شبيه و يكسان نيست ولي آنچه كه از اين حوادث و وقايع به دست نسلهاي بعد مي رسد مرده ريگي است كه به صورت مكتوب در آمده ، از سنگ نوشته ها و الواح بگيريد تا آنچه كه بر روي كاغذ ثبت شده است0 پاپبروسهاي مصري اطلات دقيق تري از مومياييهاي فراعنه در اختيار نسل بعدي گذاشته است0 سفرنامه هاي سياحان منبع فياضي بوده براي روشنگري يك دوره0 و آنچه كه در بارة تاتارها در دسترس است باز بر منابع مكتوب بوده0 سفرنامة شاردن و بسياري ديگر يا خاطرات مكتوب ، حتي وقايع نگاري آن دوره تصوير دوران صفويه را منعكس مي كند0 و نزديك تر اگر آنچه كه در دوران مشروطه گذشته ، به همت و پايمردي چند تني روي كاغذ نمي آمد ، خاطرات و نقل قول آباء و اجداد نيز از آن زمان به تدريج از اذهان پاك مي شد0
پس توضيح واضحات يا به عبارت بهتر ضبط واضحات و واقعيات امر عبثي نيست و آبي نيست كه به ريگزاري ريخته شود و ساعتي بعد اثري از آن بر جاي نماند0 حال آنكه جا پاي تمام آنچه را در طول تاريخ اتفاق افتاده ، از اوراق اين چنيني مي شود بيرون كشيد تا عبرت آيندگان شود0
آنچه در اين دفتر گرد آمده مقولاتي است كه گوشه و كنار فجايع فرهنگي روزگار ما را نشان مي دهد0 تصاويري است بسيار كوچك از تناسخ فرهنگي و نشان دادن تصاويري از پايمردي مرداني كه پا در ركاب انديشه ، عمري را به عبث نفله نكردند0 تأكيد عمده در واقع به پايداري و ايستادگي است و نشان دادن موريانه هايي كه چگونه در و پيكر خانه اي را مي خورند تا آنچه كه با عرق ريزي روح نخبه گان درست شده يكباره در هم بريزد و كاشانه فرهنگ و خانه هنر را از هم بپاشد و ويرانه اي درست شود براي لوليدن مارهاي خرافات و جست و خيز سوسمارهاي آراسته به قباي رنگين ديگر و ظهور هزاران ديو و دد رنگين از چاه ويل برخاسته و كمينگاهي براي خف كردن اجنه و مردابي براي كابوس و وحشت0
جمهوري اسلامي را نيت بر اين است كه مزبله اي به چنين هيبت بسازد و از هيچ تقلا و تلاشي در اين امر نه تنها كوتاهي نمي كند ، با پك و تبر ، نه بلكه با بولدوزر مي خواهد كار را يكسره بكند0 اما مقاومت و ايستادگي نگهبانان فرهنگ و هنر ايران را نمي شناسد0 به خيال خويش با صداي طبل خالي مي تواند همه را رم بدهد ولي نمي داند كه با مشتي باد در مقابل كوه سنگي ايستاده است و هل من مبارز مي طلبد0
جمهوري اسلامي خيال مي كند مي كشد و نابود مي كند0 انگار اين ضرب المثل را نشنيده كه قيمت فيل مرده و زنده يكي است و مهم تر از همه نمي داند كه فرهنگ و هنر فيل مرده نيز پاي بر زمين هشته و سر به فلك افراشته همچون ققنوس اگر خود خاكستر شود صدها ققنوس تازه نفس از خاكسترش بيرون خواهند آمد و پر پرواز خوهند گشود0
تمام

شرح احوال
نام : غلامحسين ساعدي
نام مستعار : گوهر مراد
تاريخ و محل تولد : ايران ـ تبريز ـ 1936
سال مهاجرت : آوريل 1982
تنها كشوري كه پناهنده شده ام فرانسه است0

1ـ من به هيچ صورت نمي خواستم كشور خودم را ترك كنم ولي رژيم توتاليتر جمهوري اسلامي كه همة احزاب و گروههاي سياسي و فرهنگي را به شدت سركوب مي كرد ، به دنبال من هم بود0 ابتدا با تهديدهاي تلفني شروع شده بود0 در روزهاي اول انقلاب ايران بيشتر از داستان نويسي و نمايشنامه نويسي كه كار اصلي من است ، مجبور بودم كه براي سه روزنامة معتبر و عمدة كشور هر روز مقاله بنويسم0 يك هفته نامه هم به نام آزادي مسئوليت عمده اش با من بود0 در تك تك مقاله ها ، من رو در رو با رژيم ايستاده بودم0 پيش از قلع و قمع و نابود كردن روزنامه ها ، بعد از نشر هر مقاله ، تلفنهاي تهديد آميزي مي شد تا آنجا كه من مجبور شدم از خانه فرار كنم و مدت يك سال در يك اتاق زير شيرواني زندگي نيمه مخفي داشته باشم0 بيشتر اعضاي اپوزيسيون كه در خطر بودند اغلب پيش من مي آمدند0 ماها ساكت ننشسته بوديم0 نشريات مخفي داشتيم0 و باز مأموران رژيم در به در دنبال من بودند0 ابتدا پدر پيرم را احضار كردند و گفتند به نفع اوست كه خودش را معرفي كند ، و به برادرم كه جراح است مدام تلفن مي كردند و از من مي پرسيدند0 يكي از دوستان نزديك من را كه بيشتر عمرش را به خاطر مبارزه با رژيم شاه در زندان گذرانده بود دستگير و بعد اعدام كردند و يك شب به اتاق زير شيرواني من ريختند ولي زن همسايه قبلاً مرا خبر كرد و من از راه پشت بام فرار كردم0 تمام شب را پشت دكورهاي يك استوديوي فيلم سازي قايم شدم و صبح روز بعد چند نفري از دوستانم آمدند و موهاي سرم را زدند و سبيلهايم را تراشيدند و با تغيير قيافه و لباس به مخفي گاهي رفتم0 مدتي با عده اي زندگي جمعي داشتم ولي مدام جا عوض مي كردم0 حدود 6 ـ 7 ماه مخفي گاه بودم و يكي از آنها خياطخانة زنانة متروكي بود كه چندين ماه در آنجا بودم0 و هميشه در تاريكي مطلق زندگي مي كردم ، چراغ روشن نمي كردم ، پرده ها هميشه كشيده بود0 همدم من چرخهاي بزرگ خياطي و مانكنهاي گچي بود0 اغلب در تاريكي مي نوشتم0 بيش از هزار صفحه داستانهاي كوتاه نوشتم0 در اين ميان برادرم را دستگير كردند و مدام پدرم را تهديد مي كردند كه جاي مرا پيدا كنند و آخر سر دوستان ترتيب فرار مرا دادند و من با چشم گريان و خشم فراوان و هزاران كلك از راه كوهها و دره ها از مرز گذشتم و به پاكستان رسيدم و با اقدامات سازمان ملل و كمك چند حقوقدان فرانسوي ويزاي فرانسه گرفتم و به پاريس آمدم0 و الان نزديك به دو سال است كه در اين جا آواره ام و هر چند روز را در خانة يكي از دوستان به سر مي برم0 احساس مي كنم كه از ريشه كنده شده ام0 هيچ چيز را واقعي نمي بينم0 تمام ساختمانهاي پاريس را عين دكور تئاتر مي بينم0 خيال مي كنم كه داخل كارت پستال زندگي مي كنم0 از دو چيز مي ترسم : يكي از خوابيدن و ديگري از بيدار شدن0 سعي مي كنم تمام شب را بيدار بمانم و نزديك صبح بخوابم0 و در فاصلة چند ساعت خواب ، مدام كابوسهاي رنگي مي بينم0 مداوم به فكر وطنم هستم0 مواقع تنهايي ، نام كوچه پس كوچه هاي شهرهاي ايران را با صداي بلند تكرار مي كنم كه فراموش نكرده باشم0 حس مالكيت را به طور كامل از دست داده ام0 نه جلوي مغازه اي مي ايستم ، نه خريد مي كنم ، پشت و رو شده ام0 در عرض اين مدت يك بار خواب پاريس را نديده ام0 تمام وقت خواب وطنم را مي بينم0 چند بار تصميم گرفته بودم از هر راهي شده برگردم به داخل كشور0 حتي اگر به قيمت اعدامم تمام شود0 دوستانم مانعم شده اند0 همه چيز را نفي مي كنم0 از روي لج حاضر نشدم زبان فرانسه ياد بگيرم0 و اين حالت را يك نوع مكانيسم دفاعي مي دانم0 حالت آدمي كه بي قرار است و هر لحظه ممكن است به خانه اش برگردد0 بودن در خارج بدترين شكنجه هاست0 هيچ چيزش متعلق به من نيست و من هم متعلق به آنها نيستم0 و اين چنين زندگي كردن براي من بدتر از سالهايي بود كه در سلول انفرادي زندان به سر مي بردم0
2 ـ در تبعيد . تنها نوشتن باعث شده كه دست به خود كشي نزنم0 از روز اول مشغول شدم0 تا امروز چهار سناريو براي فيلم نوشته ام كه يكي از آنها در اول ماه مارس آينده فيلم برداري خواهد شد0 اين سناريو كاملاً در مورد مهاجرت و در به دري است و يكي از سناريوها جنبه “آله گوريكال” دارد به نام مولاس كورپوس كه آرزويي است براي پاك كردن وطن از وجود حشرات و حيوانات كه نسخه اي از آن را برايتان مي فرستم0 در ضمن دست به كار يك نشرية سه ماهه شده ام به نام “الفبا” كه تا امروز سه شماره از آن منتشر شده و هدف از آن زنده نگهداشتن هنر و فرهنگ ايراني است كه رژيم جمهوري اسلامي به شدت آن را مي كوبد0 و آن سه شماره را نيز برايتان مي فرستم0 مقاله اي از من به نام “فرهنگ كشي و هنر زدايي در جمهوري اسلامي” كه به انگليسي ترجمه شده و قرار است در مجلة ايندكس و يك مجلة آمريكايي در بيايد و براي آلبوم عكاس نام آوري به نام “ژيل پرس” شرحي نوشته ام كه اوايل بهار در خواهد آمد0 چند مصاحبه هم داشته ام در روزنامه هاي فارسي زبان0 و مصاحبه اي هم داشتم با راديو بي0 بي0 سي0 كه مي توانيد از آنها بخواهيد نواري برايتان بفرستند0
3 ـ بله ، مشكلات زبان به شدت مرا فلج كرده است0 حس مي كنم چه ضرورتي دارد كه در اين سن و سال زبان ديگري ياد بگيرم0 كنده شدن از ميهن در كار ادبي من دو نوع تأثير گذاشته است : اول اين كه به شدت به زبان فاريس مي انديشم و سعي مي كنم نوشته هايم تمام ظرايف زبان فارسي را داشته باشد0 دوم اين كه جنبة تمثيلي بيشتري پيدا كرده است و اما زندگي در تبعيد ، يعني زندگي در جهنم0 بسيار بد اخلاق شده ام0 براي خودم غير قابل تحمل شده ام و نمي دانم كه ديگران چگونه مرا تحمل مي كنند0
4 ـ دوري از وطن و بي خانماني تا حدود زيادي كارهاي اخيرم را تيزتر كرده است0 من نويسندة متوسطي هستم و هيچوقت كار خوب ننوشته ام0 ممكن است بعضيها با من هم عقيده نباشند ولي مدام ، هر شب و روز صدها سوژه ناب مغز مرا پر مي كند0 فعلاً شبيه چاه آرتزيني هستم كه هنوز به منبع اصلي نرسيده ، اميدوارم چنين شود و يك مرتبه موادي بيرون بريزد0 علاوه بر كار ادبي براي مبارزه با رژيم حاكم نيز ساكت ننشسته ام0 عضو هيأت دبيران كانون نويسندگان هستم0 و در هر امكاني كه براي مبارزه هست ، به هر صورتي شركت مي كنم با اين كه داخل هيچ حزبي نيستم0 با وجود اين كه احساس مي كنم شرايط غربت طولاني خواهد بود0 ولي آرزوي برگشت به وطن را مدام دارم0 اگر اين آرزو و اميد را نداشتم مطمئناً از زندگي صرف نظر مي كردم0