گفتگو با حنا مخملباف
لذت ديوانگي
گفتگو با حنا مخملباف
ـ چند ساله هستي؟
حنا مخملباف: 5/14 ساله.
ـ از چند سالگي به مدرسه نرفتي؟
حنا: از 8 سالگي، بعد از كلاس دوم دبستان.
ـ چرا مدرسه نرفتي؟
حنا: در آن زمان دو سه ماهي بود كه در خانه ما يك مدرسة هنري راه افتاده بود. كلاسهاي آن مدرسه برايم جذابتر بود. در مدرسه معلم ما دربارة اين كه بايد مواظب باشيم روسري ما عقب نرود تا خدا ما را به جهنم نبرد صحبت ميكرد. اما در خانة ما دربارة نقاشي، عكاسي، سينما و داستان وشعر صحبت ميكردند.
ـ آيا پدرت به راحتي قبول كرد كه تو به مدرسه نروي يا به سختي قبول كرد؟
حنا: يك شرط گذاشت بعد قبول كرد.
ـ چه شرطي؟
حنا: اينكه من آزادم هر كاري دلم ميخواهد انجام دهم، اما آن كار بايستي حداقل يك ماه، روزي 8 ساعت تكرار شود. مثلاً اگر من دلم ميخواست دوچرخه سواري كنم بايستي حداقل يك ماه، روزي 8 ساعت اين كار را ميكردم. براي همين بعد از يك ماه ميتوانستم به راحتي روزي پنجاه كيلومتر دوچرخه سواري كنم. و من عادت كردم كه با وقت گذاشتن 30 روز ضربدر 8 ساعت از هر علاقهاي كه دارم به يك تخصص برسم.
ـ آيا همة درسها برايت آسان بود؟
حنا: من در 30 كلاسي كه در خانة ما تشكيل شد شركت كردم، بعضي از اين درسها را به خاطر آن كه پدرم ساده سازي ميكرد ميفهميدم و بعضيها را هم كه مشكلتر بود، حسش را ميگرفتم. مثلاً در كلاس عرفان حدود 40 روز، هر روز ما دربارة زندگي يكي از عرفا روزي 8 ساعت تمركز ميكرديم. و من يك روز خودم را حلاج فكر ميكردم، يك روز ابوسعيد ابوالخير.
ـ چه درسهايي برايت مشكل بود و چه درسهايي آسان؟
حنا: فلسفه از همه سختتر بود و شعر و داستان آسانتر.
ـ اين كلاسها آيا فقط جنبة تئوري داشت؟
حنا: بعضي از درسها را ما ياد گرفتيم كه بهتر زندگي كنيم. مثل شنا، دوچرخهسواري، اسكيت و آشپزي و شهرشناسي و رانندگي كه اينها همه جنبة عملي داشت. بعضي درسها را ياد ميگرفتيم كه انسان باشيم مثل كلاس عرفان و روانشناسي. اما همينها هم در آخر عملي ميشد. پدرم اول هرچه درميآورد بين اعضاي خانواده تقسيم ميكرد. بعد از اين كلاسها از ما ميخواست كه حالا ما هم اينها را بين كساني كه از ما بيشتر نياز دارند تقسيم كنيم. يادم هست بعد از كلاس عرفان، ما فكر ميكرديم حتي كتابهايمان را بايد ببخشيم و همين كار را هم كرديم. تقريباً هم ما در خانهمان كتابها را ميخوانيم و بعد به ديگران هديه ميدهيم.
كلاسهاي ديگر مثل مونتاژ، تصويربرداري، هدايت بازيگر، فيلمنامه نويسي و داستان نويسي عملي بود. ما ميگفتيم فقط چيزهايي را كه ميتوانيم انجام بدهيم بايد بگوييم بلديم نه آن چيزهايي را كه فقط شنيدهايم و خواندهايم. مثلاً وقتي ميتوانستيم به راحتي داستان بنويسيم ميگفتيم داستان نويسي را بلديم نه وقتي كه اصول داستان نويسي را ياد گرفته بوديم.
ـ آيا نرفتن به مدرسه باعث جدايي تو از هم سن و سالانت نشده؟
حنا: نه من رابطهام را با آنها حفظ كردهام. هر روز يكي دو ساعت را با هم سن و سالان خودم ميگذراندم. با بچههايي كه در همسايگي ما هستند. يا بچههايي كه در حاشيه محل فيلمبرداري وجود دارند.
ـ از اين كه وقتت را مدام با بزرگتر از خودت ميگذراني، احساس خستگي و تنهايي نكردهاي؟
حنا: چرا. دنياي بزرگترها با اين كه ادعاي اجتماعيتر بودن را دارند نسبت به دنياي بچهها، دنياي تنهاتري است. من فكر ميكنم آنها بيش از اين كه با همديگر حرف بزنند مدام با خودشان گفتگوي دروني دارند و با اين كه شايد مدتها ساكت هم باشند از بس در سرشان با خودشان حرف زدهاند احساس خستگي ميكنند. اما كودكان كمتر خودشان را سانسور ميكنند. آنچه در ذهنشان را ميگذرد را به همديگر ميگويند و گفتگوهاي آنها بيشتر بيروني است و از تنهايي نجاتشان ميدهد.
ـ آيا از اول دوست داشتي فيلمساز بشوي؟
حنا: اوايل به نقاشي علاقه داشتم. و آبرنگ كار ميكردم. چيزهاي خرچنگ و قورباغهاي ميكشيدم و پدرم آنها را قاب ميكرد و به ديوار ميزد و وقتي مهمان داشتيم از نقاشيهاي من مثل آثار اوليه ونگوك و پيكاسو ياد ميكرد و اين كار او به من احساس اعتماد به نفس ميداد. بعدها كه بزرگتر شدم به او اعتراض كردم كه چرا از اين خرچنگ قورباغههاي من به اين مهمي ياد ميكردي؟
بابا به من گفت: اول اين كه ميخواستم در تو اعتماد به نفس ايجاد كنم. بعد هم دروغ نگفتم ونگوك و پيكاسو هم كارهاي كودكيشان به همين خرچنگ قورباغهاي بوده.
و اين كار او باعث شده بود كه من اوايل دلم بخواهد نقاش باشم، اما چون با هنرمندان بزرگ نقاشي ايران هم رفت و آمد داشتيم. از تنهايي آنها وقتي روزهاي پشت سرهم در كارگاهشان نقاشي ميكردند خسته شدم. و چون تنهايي را دوست نداشتم از نقاشي به سينما كشيده شدم.
ـ آيا پدرت فقط نقاشيهاي ترا به ديوار ميزد يا كارهاي خواهر و برادرت را هم به ديوار ميزد؟
حنا: پدرم نقاشيهاي من، طراحيهاي سميرا و عكاسيهاي ميثم را به ديوار ميزد. بعدها ميگفت چون هر كس به خانه ما ميآيد از آثار من صحبت ميكند ممكن است شما زير دست و پاي تعريف ديگران از آثار من له شويد و نديده گرفته شويد به خاطر اين در و ديوار خانه را پر كرده بود از كارهاي كودكانة ما و مهمانها اول كه وارد ميشدند از آثار پدرم صحبت ميكردند و بعد كمكم به توصية پدرم، به تشويق يا انتقاد از كارهاي ما ميپرداختند و اين باعث شده بود ما زير ساية نام بابا له نشويم. سميرا ميگفت يك روز با بابا به خانه يكي از خوانندگان مشهور قديمي ايران رفته بودند. دختر آن خوانندة مشهور مهماني را به هم زده بود و گفته بود شما عاشق صداي مادر من هستيد اما من از صداي مادرم بيزارم براي آن كه هر كس به خانة ما آمده اين صدا نگذاشته نقاشيهاي من ديده شود. از اين حادثه باباي من عبرت گرفته بود.
ـ تو در 8 سالگي يك فيلم ويدئويي ساختي كه در جشنواره لوكارنو نمايش داده شده و از 9 سالگي تا 13 سالگي در فيلمهاي خانوادهات به عنوان عكاس و منشي صحنه و دستيار كارگردان كار كردي و در 14 سالگي اولين كتاب شعرت به چاپ رسيد و در همان سال يك فيلم بلند ساختهاي كه در يك جشنواره مهم جهاني پذيرفته شده، چنين اتفاقي براي هيچ كس در كرة زمين نيفتاده، آيا تو خودت را نابغه ميداني؟
حنا: من خودم را دختري با يك هوش متوسط ميدانم كه شانس يك تربيت عالي را داشته.
ـ آيا اگر پدرت محسن مخملباف هنرمند و فيلمساز نبود به اين شانس ميرسيدي؟
حنا: هنرمند بودن و فيلمساز بودن پدر من در اين مورد مهم نيست. خيلي از هنرمندان و فيلمسازان بزرگ در ايران و دنيا هستند كه بچههايشان سهمي از هنرمندي و فيلمسازي پدرشان نبردهاند. شانس من در مربي بودن پدرم است. پدر من، نه تنها من و اعضاي خانوادهاش را، بلكه در همة موارد براي اطرافيانش مربي است.
او ميگويد از معلمي بدش ميآيد اما نميداند كه يك معلم مدام است. سعي ميكند اول خودش همه چيز را بفهمد بعد آن را ساده كند و به اطرافيانش آموزش دهد. ما وقتي به مهماني هم ميرويم و يا در شهر پشت ترافيك هم ماندهايم او در حال آموزش است.
ـ با اين همه اگر پدرت محسن مخملباف نبود، تو اين شانس را از دست ميدادي؟
حنا: حتماً.
ـ و آن وقت چكاره ميشدي و تا 5/14 سالگي، روزهايت چگونه ميگذشت؟
حنا: مثل همه دختران و پسران ايران مجبور بودم به يك آموزش و پرورش بيخاصيت مراجعه كنم. و كلهام را از دهها درس كه نه در زندگي به دردمان ميخورد و نه براي انسان شدن و نه براي خلاق بودن به كار ميآيد را ياد بگيرم و آخر سر بشوم يك صاحب مدرك بيكاره و افسرده. كه فقط به درد سياهي لشگر زندگي بودن ميخورد.
ـ چقدر شبيه پدرت حرف ميزني؟
حنا: من 5/14 سال است كه با پدرم تقريباً شبانه روز زندگي ميكنم، و 6 سال است شاگرد بابا هستم. و فكر ميكنم انگار او دارد در فكر من حرف ميزند طوري كه بايد بگويم من بچة همه جانبة محسن مخملباف هستم.
ـ چه تفاوتي با خواهرت سميرا و برادرت ميثم داري؟
حنا: از هر دوي آنها جوانترم، خب اين به زمان تولدم مربوط ميشود. سميرا خيلي دختر است و ميثم خيلي پسر و من يك چيزي اين وسط، چون بين آن دو تربيت شدم.
ـ آيا وقتي مادر شدي حاضري براي بچههايت همين نوع مدرسهاي را كه خودت در آن درس خواندهاي، ايجاد كني؟
حنا: اميدوارم، بهتر است حرف پيش نزنم. معلوم نيست چه پيش ميآيد. معلوم نيست زنده بمانم. معلوم نيست ازدواج كنم. معلوم نيست بچهدار شوم. معلوم نيست مربي خوبي باشم. ولي اگر يك بار ديگر هم به دنيا ميآمدم، از بين مدارس آموزش و پرورش و مدرسة مخملباف دومي را انتخاب ميكردم.
ـ نظر هم سن و سالان تو دربارة اين نحوهاي كه درس خواندهاي چيست؟
حنا: بيشترشان علاقه داشتند در چنين مدرسهاي درس بخوانند. وقتي بابا اين مدرسه را راه انداخت از بيشتر دوستان و فاميل خواست تا بچههايشان را به اين مدرسه بفرستند اما همه ميگفتند تكليف مدركشان چه ميشود. تعدادي هم چند ماهي آمدند و ول كردند چون روزي 8 ساعت انجام دادن يك كار برايشان سخت بود. آدمها دوست دارند 1 ساعت روي يك چيزي وقت بگذارند و ساعت بعد به سراغ چيز ديگري بروند. مدرسة مخملباف اگر فقط يك اصل داشته باشد اصل تمركز است. شعار اين مدرسه اين بود. مهم نيست چه علاقهاي داري يا ميخواهي چه چيزي را ياد بگيري اما روزي 8 ساعت و حداقل 1 ماه همان كار را بكن. كلاسهاي ما درست مثل دوش گرفتن بود. مثلاً 4 ماه روزي 8 ساعت فقط زبان انگليسي حرف ميزديم. سميرا در همين 4 ماه بيشتر از يك ليسانس زبان ياد گرفت انگار كه ما دوش زبان گرفتيم، ما حدود 5/1 ماه دوش جامعه شناسي گرفتيم همين طور دوش موسيقي، دوش فهم نقاشي، دوش عكاسي، دوش مونتاژ، دوش قصه و دوش شعر.
ـ راستي شعر در اين ميان چه جور پيدايش شد. در خانوادة مخملباف تو اولين كسي هستي كه شعر گفتهاي؟
حنا: اكثر فيلمهاي خانوادة مخملباف شعرند كه با زبان تصوير گفته شده است. حتي قصههاي بابا شاعرانه است. اما « يك لحظه ويزا» بيشتر يك كشف است تا شعر. چون من مدتي فرانسه ياد ميگرفتم. يك روز در كتاب مكالمات و اصطلاحات روزمره فرانسه با اشاره سميرا متوجه شدم كه اگر به ديگشنري هم خوب دقت شود، كلي شعر متولد نشده در آن وجود دارد. به شرط آنكه مثل يك مجسمه تراش به سنگ نگاه كنيم و بابا به من آموخته بود كه شعر را نبايد در كتابهاي شعر پيدا كرد. شعر توي دست و پاي زندگي آدمها ريخته است و اصلاً شعر كار طبيعت و زندگي روزمره است و شاعر بايد شعر طبيعت و زندگي را كشف كند. مثلاً ما كلاس شعر هم داشتيم، 3 روز از صبح تا شام روي شعر فروغ فرخزاد تمركز ميكرديم. 3 روز روي شعر سهراب، 3 روز روي شعر شاملو، همين جور روي شعر خيام و ...
نه براي اينكه ياد بگيريم كدام غزل است كدام دوبيتي و كدام قصيده و مثنوي. من هنوز هم نميدانم اسامي فرمهاي شعري چيست؟ ما ياد گرفتيم كه روح شعر را بفهميم. ما ياد گرفتيم «توانا بود هر كه دانا بود» كه بالاي كتابهاي درسي آمده است شعر نيست اما جملة خوبي است. كه حساب آموزش و پرورش ايران را معلوم ميكند. معني اين شعر اينست كه وزارت آموزش و پرورش خودش اول همه كتابهايش اعتراف كرده آنچه در آن كتابهاست به درد كسي نميخورد چون دانش آموزان را به هيچ توانايي نميرساند و چون هيچكس با خواندن اين كتابها توانا نميشود، پس اين كتابها دانايي نميآموزد.
ـ از كدام بخش شعر « يك لحظه ويزا» خوشت ميآيد؟
حنا: از همش. ممكنه يك جاهايي رمانتيكتر باشد يا يك جاهايي فلسفيتر، اما اون تكهها به خودي خود اگر كنار بقيه تكهها باشد، مثل يك چشم زيباي يك گوسفند ميماند وسط بشقاب كلهپاچه فروشي.
ـ با اين همه اگر وقت كمي داشته باشي و بخواهي يك قطعه از آن را بخواني كجاي آن را انتخاب ميكني؟
حنا: از خودم خستهام
از خودم سفر ميكنم
با يك بليط يكسره
و يا
گارسون برايم ... بياوريد
لطفاً منو
دو چنگال
دو بشقاب
دو بطري
دو ليوان
دو فنجان
دو قاشق
دو دستمال سفره
و يك گلدان خالي براي احتمال يك گل سرخ.
ـ اين تجربه شاعري است كه بارها عاشق شده و تو تازه 5/14 سال داري؟
حنا: من از وقتي خودم را به ياد دارم عاشق ميشدم. و بابا به من جرأت داده بود عشقهايم را ابراز كنم. حتي يك قصه دارم كه واقعي است. وقتي براي اولين بار نيمه شب در بغل پدرم به فرودگاه وارد شديم تا به خارج برويم عاشق شدم. اما اين قسمت شعر « يك لحظه ويزا» مال سفرهايي است كه به فرانسه داشتيم. مردم فرانسه در كافههاي كنار خيابان مينشينند و غذا ميخورند. معمولاً دور يك ميز چند نفر مينشينند. بارها ديده بودم كه دختر يا پسري تنها پشت يك ميز نشسته و منتظر دوستش هست كه هنوز به سر قرار نيامده، از ديدن همين صحنهها من هم عاشق زبان فرانسه شدم. و وقتي زبان فرانسه ميخواندم در كتاب درسيام يك شعري بود كه خيلي آن را دوست داشتم و با تكرار آن روح زبان فرانسه را ميآموختم.
ـ پيش از آنكه سميرا فيلم « سيب» را بسازد تو يك فيلم كوتاه داستاني ساختي به نام «روزي كه خالهام مريض شد» و اولين بار جشنواره لوكارنو از يك دختر 9 ساله فيلمي را نمايش داد بعدها اين فيلم به بيش از ده جشنواره جهاني دعوت شد. آيا هيچگاه تو خودت همراه فيلم حضور داشتي؟
حنا: بله، در دانشگاه بوستون در آمريكا كه بعد از نمايش فيلم ميخواستند به اين نوع از آموزش و به مدرسة مخملباف يك جايزه علمي بينالمللي بدهند و در كشور كره در جشنوارة پوسان حضور داشتم. اين فيلم در كنار فيلمهاي بابا نمايش داده شد و من روي سن با مردم نيم ساعت درباره فيلم خودم گفتگو كردم و ترسم از حرفزدن با مردم ريخت تا قبل از آن خيلي ميترسيدم. و در جشنوارة سنگاپور با فيلم « روزي كه خالهام مريض شدم» سفر كردم.
ـ فكر اولية آن فيلم چطور به ذهنت رسيد؟
حنا: من يك روز براي ديدن يك نمايشگاه بينالمللي به گالري حوزه هنري رفتم يك عكس مرا به فكر ساختن يك فيلم انداخت. آن عكس، تعدادي بچه را از بالا نشان ميداد كه با گچ رنگي زير پاي خودشان خانه و درخت ميكشيدند و من تصميم گرفتم اين عكس را به فيلم تبديل كنم. در آن زمان به خانه خالهام كه در شهر ديگري زندگي ميكرد رفتيم. داستان ساخته شدن اين فيلم و آن عكس خودش به فيلم ديگري تبديل شد.
كه خيلي متأثر از «گبه و سلام سينماي» بابا بود، چون بابا سلام سينما را در خانه مونتاژ كرد و من مدام كنار او بودم و همينطور وقتي كه پدرم گبه را ميساخت به سر صحنه فيلمبرداري او رفته بودم فيلم من از آن دو فيلم تأثير ميگرفت منتهي با عالم كودكي من قاطي شد و خودش چيزِ ديگري درآمد.
ـ چرا از بين 8 سالگي تا 14 سالگي به مدت 6 سال فيلمي نساختي؟
حنا: در اين سالها من مدام در حال آموختن سينما بودم. در 9 سالگي در فيلم « سيب» ساخته سميرا و فيلم « سكوت» ساخته بابا، منشي صحنه بودم و در 11 سالگي در فيلم « روزي كه زن شدم» عكاسي كردم و منشي صحنه بودم. و در 14 سالگي قصد داشتم از فيلم سميرا پشتصحنه بسازم كه قبل از فيلمبرداري به همراه او كه براي انتخاب بازيگر رفت، رفتم و فيلم پشت صحنه به يك فيلم مستقل تبديل شد به نام « لذت ديوانگي» كه ظاهر آن مربوط به انتخاب بازيگر سميرا در كابل است، اما فيلم مستقلي از سميرا مربوط به 4 آدم در كشور افغانستان است. يك ملا، يك خانواده و دو زن.
ـ چه كارهايي از اين فيلم را خودت انجام دادي؟
حنا: فيلمبرداري، صدابرداري، و كارگرداني فيلم را. هرچند فيلم، فيلمنامة نوشته شده، نداشت اما من 4 آدم را انتخاب كردم و از طريق دوربين مثل يك قلم، داستان آن 4 نفر را نوشتم.
ـ موقع كار دچار مشكل نشدي؟
حنا: يكبار در كابل توسط مرد تنومندي بغل كرده شدم و ربوده شدم كه عمهام به دادم رسيد و با داد و فرياد و زد و خورد، مردم را به كمك خواند و آن مرد را مجبور به فرار كرد. اما تا مدتي جرأت بيرون آمدن از خانه را نداشتم.
غير از اين مشكل ديگري نداشتم، چون دختر بودم و سنم كم بود كسي كار مرا جدي نگرفت و هيچكس خودش را از دوربين من مخفي نكرد. و فكر ميكردند يك بچهاي دارد براي خودش فيلم يادگاري ميگيرد.
ـ هيچ فكر ميكردي اين كار به يك فيلم جدي بلند تبديل شود، و از فيلم ديجيتال به يك فيلم 35 ميليمتري تبديل شود؟
حنا: نه.
ـ چرا؟
حنا: چون فكر ميكردم براي فيلم بلند ساختن، حداقل بايد چون سميرا 17ساله شد و با دوربين 35 ميليمتري فيلم ساخت تا فيلم، فيلم واقعي باشد.
ـ و حالا احساست چيست؟
حنا: به حرف بابا ايمان آوردم، كه سينما فقط مربوط به پيرمردها و پيرزنها نيست، و نوجوانها هم ميتوانند فيلم خودشان را بسازند به خصوص با دوربين ديجيتال كه مشكلات تكنيكي را ساده كرده. و دوربين به يك قلم تبديل شده. و همانطور كه ميشود با يك خودكار يك دختر 14 ساله قصه بنويسد و شعر بگويد، با يك دوربين ديجيتال هم ميتواند فيلم بسازد.
ـ داستان فيلم «لذت ديوانگي» مربوط به چيست؟
حنا: اول كه فيلم را ميساختم فقط قصدم ساختن داستان واقعي 4 آدم مختلف بود، بعد ديدم كه همه اين 4 آدم، از يك چيزي و از همديگر ميترسند و موضوع فيلم من تبديل شد به ترس يك جامعه و چون من در واقعيت دخالت نكردم اين فيلم به قول سميرا از فيلم « پنج عصر» و فيلم « سفرقندهار» بابا، جامعه افغانستان امروز را واقعيتر نشان ميدهد.
ـ در چه كارهايي از فيلمت دخالت نداشتي؟
حنا: در موسيقي و تدوين. موسيقي را آقاي درويشي ساخت و تدوين را خانم مهاجر انجام داد.
س : اگر بگن اين فيلم رو پدرت ساخته چه جوابي داري؟
حنا : اين حرف رو معمولاً كساني مي زنند كه يا زنها را قبول ندارند و يا براي فيلمسازي سن خاصي رو لازم مي دونند. بعد از اين كه سينما وارد مرحله ديجيتال شده اين حرف ديگه معنايي نداره ، چرا كه يك آدم ميتونه با يك دوربين هندي كم فيلم بسازه و اگر نتيجهاش خوب بود اونو به فيلم 35 ميليمتري تبديل كنه. حتي اگر يك دختر كوچك باشد.
س: اول سميرا در 17 سالگي و بعد تو در سن 14 سالگي به عنوان دو استثناء از يك نسل جوان فيلم ساختيد و فيلمتون در جشنواره هاي جهاني پذيرفته شده . آيا به اين كه پدرتون فيلمسازه ربطي نداره؟
حنا: قبل از اين كه سميرا در 17 سالگي فيلم سيب را بسازه و در جشنواره كن به نمايش در بياد من يكسال قبل از سميرا فيلم كوتاه داستاني ساختم. كه در جشنواره لوكارنو نمايش داده شد، از آن سال هم يكسره در سينما كار كردم . و از كودكي تصميم داشتم، فيلمساز بشم و در اين مورد تغيير عقيده هم ندادم ، اما مهمترين شانس من براي آموختن سينما شرايط شغلي پدرم بوده، نه اين كه پدرم فيلم مرا بسازه بعد اسم منو بزنه روي فيلم، پدرم به من فيلمسازي را آموخته اما در هر سال در كره زمين بين 2 تا 3 هزار فيلم سينمايي ساخته ميشه و بسياري از اين فيلمسازان بچه هم دارند اما اين كه فقط پدر كسي فيلمساز باشه، دليل نميشه كه بچهاش فيلمساز بشه. قبل از هر چيز اين كار علاقه من بوده بعد هم كمك پدرم در آموزش تئوري سينما و اينكه اجازه داده سر صحنه فيلمها حاضر بشم و از خود ساختن فيلمها چيز ياد بگيرم. من در 8 سالگي يكسره سر فيلم هايي كه در خانواده ما ساخته شده حضور داشتم.
س: تو ركورد سني را براي حضور در سينماي بين المللي شكستي از اين بابت چه احساسي داري؟
حنا: خوشحالم كه فيلم رو توي تلويزيونهاي دنيا نشون ميدن اما سينما كشتي نيست كه بشه توش ركورد كسي رو شكست. در ورزشكشتي وقتي يكنفر قهرمان كشتي جهان ميشه، يعني كس ديگه قهرمان كشتي جهان نيست اما در كارهاي فرهنگي هر كس قهرمان راهي است كه خودش رفته.
س: چرا اين فيلم در افغانستان ساخته شده؟
حنا: براي اين كه من همراه گروه سميرا براي ساختن فيلم “پنج عصر” به افغانستان رفته بودم و اول ميخواستم يك فيلم پشت صحنه بسازم ولي قبل از اين كه فيلمبرداري شروع بشه شخصيت كساني كه مي ترسند در سينما حضور پيدا كنند منو به خودشون جلب كردند و تصميم گرفتم داستان اين آدم ها را بسازم، شايد اگر سميرا به كشور ديگري رفته بود اين فيلم در جاي ديگري ساخته شده بود.
س: خانواده مخملباف ايراني هستند اما فيلم هاي زيادي رو در افغانستان ساختند. آيا اين دليل خاصي داره؟
حنا: پدرم 16 سال پيش يك فيلم سينمايي به نام “بايسيكل ران” را در مورد افغانستان ساخت . و همينطور سه سال پيش قبل از اين كه 11 سپتامبر اتفاق بيفته و كسي در مورد افغانستان صحبت كنه فيلم “سفرقندهار” را ساخت و بعد از 11 سپتامبر هم يك فيلم مستند به نام “الفباي افغان” . دليل ساختن اين فيلم ها اين بود كه 3 ميليون مهاجر افغاني در ايران زندگي ميكنند و پدرم از ظلمي كه به اونها ميشدمتاثر ميشد و ميگفت كسي نيست كه از اينها دفاع كنه. سميرا هم يك فيلم كوتاه و يك فيلم سينمايي در مورد افغانستان ساخت و با اين فيلمي كه من ساختهام، خانواده ما 6 فيلم در مورد افغانستان ساخته است.
س: فيلم بعديات درباره چيه؟
حنا : هنوز نميدونم.
س: به كدام فيلمساز ايراني يا خارجي علاقه داري؟
حنا : از فيلمسازان خارجي به چارلي چاپلين و از فيلمسازان ايراني به فيلم هاي خانواده مخملباف
س: از فيلم هاي پدرت و سميرا به كدام فيلم هاي آنها بيشتر علاقه داري ؟
حنا: از فيلم “ نون و گلدون” پدرم و از فيلم “ تخته سياه” سميرا
س: در اين فيلمت درباره چي حرف ميزني؟
حنا: درباره ترس، مردمي كه از همه چيز ميترسند، از همديگر، از تصوير، از قدرت طالبان.
س: آيا به نظرت اين قصه مربوط به زنان افغانستان است؟
حنا: مربوط به زنان افغانستان هم هست . اما مي تواند مربوط به زنان ايراني و ترس مردم شرق هم باشد.
س: اين فيلم بيشتر يك فيلم پشت صحنه است يا يك فيلم مستند يا يك فيلم داستاني؟
حنا: اين فيلم اصلاً يك فيلم پشت صحنه نيست، چون صحنهاي در كار نيست. اگر به جاي سميرا يك كارگردان ناشناس را بگذاريد، بيشتر اين حرف را ميپذيرد. فكر كنيد اين قصه يك كارگرداني است كه ميخواهد بازيگر انتخاب كند اما كسي نميآيد. اما در مورد اين كه اين فيلم مستند است يا داستاني ، ظاهراً مستند است اما باطناً داستاني.
س: اين فيلم ابتدا به صورت ديجيتال گرفته شد، بعد در كجا به فيلم 35 ميليمتري تبديل شد؟
حنا: در ايران.
س: چه فرقي بين فيلم تو با فيلم “پنج عصر” و “سفر قندهار” پدرت وجود داره؟
حنا: پدرم ميگويد فيلم مرا بيشتر از “سفرقندهار” خودش و “پنج عصر” سميرا دوست دارد و سميرا در مصاحبه با روزنامه گاردين گفته بود فيلم “ لذت ديوانگي” واقعيت مردم افغانستان رو بهتر نشون ميدهد. اما من فكر ميكنم فيلم “سفرقندهار” و فيلم “پنج عصر” فيلم هاي بزرگي هستند.
س: نظرت درباره سانسور چيه؟
حنا: كاربسياركوچكي است كه فقط از دست حاكمان بزرگ بر ميآيد.
س: آيا در ايران سانسور هم داريد؟
حنا: آره، چه جورهم.
س: مثلاً چه جور؟
حنا: مثلاً فيلم اولي كه من در 8 سالگي ساخته ام حتي در سينماهاي ژاپن اكران شده اما در سينما و تلويزيون ايران ممنوع است . چون يك دختر بچه خيلي كوچك (6 ساله) پيراهنش آستين ندارد. يا بعضي از فيلم هاي پدر من مثل “شبهاي زاينده رود” و “ نوبت عاشقي” توقيف است.
س: فيلمبرداري فيلم تو را چه كسي انجام داد؟
حنا: خودم.
س: در بيشتر جاها زاويه دوربين پايين است كه قد فيلمبردار نسبت به كاراكترهاي فيلم كوتاهتر بوده اما در بعضي جاها دوربين از ارتفاع بالا فيلمبرداري كرده؟
حنا: آنجا كه تصوير از پايين است دوربين روي دست من است و من روي زمين ايستادهام . بعضي وقتها هم در كوچه دوربين را بالاي سرم گرفتهام. بعضي از صحنه ها را هم از داخل ماشين گرفتم.
س: صدابرداري را چه كسي انجام داد؟
حنا: خودم. با يك ميكرفن كه روي دوربين نصب كردم.
س: براي تبديل فيلم از ديجيتال به 35 مشكلي نداشتي؟
حنا: موقع فيلمبرداري سعي كردم تا آنجا كه ممكن است دوربين را به چپ و راست تكان ندهم تا موقع تبديل ديجيتال به فيلم در تصوير دويدگي اتفاق نيفتد.
س: وقتي اين فيلم را ميساختي هيچ فكر ميكردي فيلم موفقي از آب درآيد؟
حنا: وقتي فيلم ميساختم خودم محو حوادث جلوي دوربين بودم و به بعدش فكر نميكردم.
س: فكر تيتراژ فيلم از چه كسي بود؟
حنا: از خودم . اين فكر را از كامپيوتر موقع ايميل كردن گرفتم. تيتراژ فيلم اولم را از جارو كردن مادرم گرفتم.
س: فكر موسيقي فيلم از چه كسي بود؟
حنا: از آهنگساز فيلم آقاي درويشي.
س:موسيقي فيلم كجايي است؟
حنا: موسيقي ايران و افغانستان.
س: پدرت و سميرا در ساخت اين فيلم چه نقشي داشته اند؟
حنا: گاهي بازيگر فيلم بودهاند.
س: در مورد كاراكترهاي فيلم چه توضيحي داري؟
حنا: همه كاراكترهاي فيلم آدمهايي هستند كه مي ترسند مثلاً ملاي دروغگو از اين مي ترسد كه مردم ديگر او را قبول نداشته باشند و موقعيتش را از دست بدهد.
زني كه ميخواهد شوهر كند ميترسد با بازي در فيلم شانس ازدواج بعدياش را از دست بدهد. خانواده ديوانه، سينما را قاتل بچهشان ميدانند و عاقله كه به بازيگر اصلي فيلم سميرا تبديل شد از همه چيز ميترسد از بازگشت طالبان از حرف هايي كه مردم عليه هنرپيشه ميزنند.
س: كداميك از كاراكترهاي فيلم را بيشتر مي پسندي؟
حنا: همه آنها را.
س: نظر تو درباره بي نظير بوتو كه در فيلم تو از او صحبت ميشود، چيست؟
حنا: من او را نميشناسم، براي من او فقط يك اسم است.
س: آن شعر فرانسوي را كه دوست داشتي برايمان ميخواني؟
حنا:آن مرد قهوه را در فنجان ريخت
آن مرد شير را در فنجان ريخت
آن مرد شكر را در شير و قهوه آميخت
و با قاشقي كوچك آن را هم زد
آن مرد شير و قهوهاش را نوشيد
و فنجان را سر جايش گذاشت
بدون اينكه با من حرفي بزند
آن مرد يك سيگار روشن كرد
آن مرد با دود سيگارش حلقههايي ساخت
آن مرد خاكستر سيگارش را در جاسيگاري ريخت
بدون اينكه با من حرفي بزند
بدون اينكه به من نگاهي بكند
آن مرد از جايش بلند شد
كلاهش بر سرش گذاشت
آن مرد بارانياش را پوشيد
چون باران ميباريد
آن مرد آنجا را زير باران ترك كرد
بدون اينكه به من نگاهي بكند
بدون اينكه با من حرفي بزند
و من سرم را روي دستم گذاشتم و گريه كردم
گفتگو با حنا مخملباف
ـ چند ساله هستي؟
حنا مخملباف: 5/14 ساله.
ـ از چند سالگي به مدرسه نرفتي؟
حنا: از 8 سالگي، بعد از كلاس دوم دبستان.
ـ چرا مدرسه نرفتي؟
حنا: در آن زمان دو سه ماهي بود كه در خانه ما يك مدرسة هنري راه افتاده بود. كلاسهاي آن مدرسه برايم جذابتر بود. در مدرسه معلم ما دربارة اين كه بايد مواظب باشيم روسري ما عقب نرود تا خدا ما را به جهنم نبرد صحبت ميكرد. اما در خانة ما دربارة نقاشي، عكاسي، سينما و داستان وشعر صحبت ميكردند.
ـ آيا پدرت به راحتي قبول كرد كه تو به مدرسه نروي يا به سختي قبول كرد؟
حنا: يك شرط گذاشت بعد قبول كرد.
ـ چه شرطي؟
حنا: اينكه من آزادم هر كاري دلم ميخواهد انجام دهم، اما آن كار بايستي حداقل يك ماه، روزي 8 ساعت تكرار شود. مثلاً اگر من دلم ميخواست دوچرخه سواري كنم بايستي حداقل يك ماه، روزي 8 ساعت اين كار را ميكردم. براي همين بعد از يك ماه ميتوانستم به راحتي روزي پنجاه كيلومتر دوچرخه سواري كنم. و من عادت كردم كه با وقت گذاشتن 30 روز ضربدر 8 ساعت از هر علاقهاي كه دارم به يك تخصص برسم.
ـ آيا همة درسها برايت آسان بود؟
حنا: من در 30 كلاسي كه در خانة ما تشكيل شد شركت كردم، بعضي از اين درسها را به خاطر آن كه پدرم ساده سازي ميكرد ميفهميدم و بعضيها را هم كه مشكلتر بود، حسش را ميگرفتم. مثلاً در كلاس عرفان حدود 40 روز، هر روز ما دربارة زندگي يكي از عرفا روزي 8 ساعت تمركز ميكرديم. و من يك روز خودم را حلاج فكر ميكردم، يك روز ابوسعيد ابوالخير.
ـ چه درسهايي برايت مشكل بود و چه درسهايي آسان؟
حنا: فلسفه از همه سختتر بود و شعر و داستان آسانتر.
ـ اين كلاسها آيا فقط جنبة تئوري داشت؟
حنا: بعضي از درسها را ما ياد گرفتيم كه بهتر زندگي كنيم. مثل شنا، دوچرخهسواري، اسكيت و آشپزي و شهرشناسي و رانندگي كه اينها همه جنبة عملي داشت. بعضي درسها را ياد ميگرفتيم كه انسان باشيم مثل كلاس عرفان و روانشناسي. اما همينها هم در آخر عملي ميشد. پدرم اول هرچه درميآورد بين اعضاي خانواده تقسيم ميكرد. بعد از اين كلاسها از ما ميخواست كه حالا ما هم اينها را بين كساني كه از ما بيشتر نياز دارند تقسيم كنيم. يادم هست بعد از كلاس عرفان، ما فكر ميكرديم حتي كتابهايمان را بايد ببخشيم و همين كار را هم كرديم. تقريباً هم ما در خانهمان كتابها را ميخوانيم و بعد به ديگران هديه ميدهيم.
كلاسهاي ديگر مثل مونتاژ، تصويربرداري، هدايت بازيگر، فيلمنامه نويسي و داستان نويسي عملي بود. ما ميگفتيم فقط چيزهايي را كه ميتوانيم انجام بدهيم بايد بگوييم بلديم نه آن چيزهايي را كه فقط شنيدهايم و خواندهايم. مثلاً وقتي ميتوانستيم به راحتي داستان بنويسيم ميگفتيم داستان نويسي را بلديم نه وقتي كه اصول داستان نويسي را ياد گرفته بوديم.
ـ آيا نرفتن به مدرسه باعث جدايي تو از هم سن و سالانت نشده؟
حنا: نه من رابطهام را با آنها حفظ كردهام. هر روز يكي دو ساعت را با هم سن و سالان خودم ميگذراندم. با بچههايي كه در همسايگي ما هستند. يا بچههايي كه در حاشيه محل فيلمبرداري وجود دارند.
ـ از اين كه وقتت را مدام با بزرگتر از خودت ميگذراني، احساس خستگي و تنهايي نكردهاي؟
حنا: چرا. دنياي بزرگترها با اين كه ادعاي اجتماعيتر بودن را دارند نسبت به دنياي بچهها، دنياي تنهاتري است. من فكر ميكنم آنها بيش از اين كه با همديگر حرف بزنند مدام با خودشان گفتگوي دروني دارند و با اين كه شايد مدتها ساكت هم باشند از بس در سرشان با خودشان حرف زدهاند احساس خستگي ميكنند. اما كودكان كمتر خودشان را سانسور ميكنند. آنچه در ذهنشان را ميگذرد را به همديگر ميگويند و گفتگوهاي آنها بيشتر بيروني است و از تنهايي نجاتشان ميدهد.
ـ آيا از اول دوست داشتي فيلمساز بشوي؟
حنا: اوايل به نقاشي علاقه داشتم. و آبرنگ كار ميكردم. چيزهاي خرچنگ و قورباغهاي ميكشيدم و پدرم آنها را قاب ميكرد و به ديوار ميزد و وقتي مهمان داشتيم از نقاشيهاي من مثل آثار اوليه ونگوك و پيكاسو ياد ميكرد و اين كار او به من احساس اعتماد به نفس ميداد. بعدها كه بزرگتر شدم به او اعتراض كردم كه چرا از اين خرچنگ قورباغههاي من به اين مهمي ياد ميكردي؟
بابا به من گفت: اول اين كه ميخواستم در تو اعتماد به نفس ايجاد كنم. بعد هم دروغ نگفتم ونگوك و پيكاسو هم كارهاي كودكيشان به همين خرچنگ قورباغهاي بوده.
و اين كار او باعث شده بود كه من اوايل دلم بخواهد نقاش باشم، اما چون با هنرمندان بزرگ نقاشي ايران هم رفت و آمد داشتيم. از تنهايي آنها وقتي روزهاي پشت سرهم در كارگاهشان نقاشي ميكردند خسته شدم. و چون تنهايي را دوست نداشتم از نقاشي به سينما كشيده شدم.
ـ آيا پدرت فقط نقاشيهاي ترا به ديوار ميزد يا كارهاي خواهر و برادرت را هم به ديوار ميزد؟
حنا: پدرم نقاشيهاي من، طراحيهاي سميرا و عكاسيهاي ميثم را به ديوار ميزد. بعدها ميگفت چون هر كس به خانه ما ميآيد از آثار من صحبت ميكند ممكن است شما زير دست و پاي تعريف ديگران از آثار من له شويد و نديده گرفته شويد به خاطر اين در و ديوار خانه را پر كرده بود از كارهاي كودكانة ما و مهمانها اول كه وارد ميشدند از آثار پدرم صحبت ميكردند و بعد كمكم به توصية پدرم، به تشويق يا انتقاد از كارهاي ما ميپرداختند و اين باعث شده بود ما زير ساية نام بابا له نشويم. سميرا ميگفت يك روز با بابا به خانه يكي از خوانندگان مشهور قديمي ايران رفته بودند. دختر آن خوانندة مشهور مهماني را به هم زده بود و گفته بود شما عاشق صداي مادر من هستيد اما من از صداي مادرم بيزارم براي آن كه هر كس به خانة ما آمده اين صدا نگذاشته نقاشيهاي من ديده شود. از اين حادثه باباي من عبرت گرفته بود.
ـ تو در 8 سالگي يك فيلم ويدئويي ساختي كه در جشنواره لوكارنو نمايش داده شده و از 9 سالگي تا 13 سالگي در فيلمهاي خانوادهات به عنوان عكاس و منشي صحنه و دستيار كارگردان كار كردي و در 14 سالگي اولين كتاب شعرت به چاپ رسيد و در همان سال يك فيلم بلند ساختهاي كه در يك جشنواره مهم جهاني پذيرفته شده، چنين اتفاقي براي هيچ كس در كرة زمين نيفتاده، آيا تو خودت را نابغه ميداني؟
حنا: من خودم را دختري با يك هوش متوسط ميدانم كه شانس يك تربيت عالي را داشته.
ـ آيا اگر پدرت محسن مخملباف هنرمند و فيلمساز نبود به اين شانس ميرسيدي؟
حنا: هنرمند بودن و فيلمساز بودن پدر من در اين مورد مهم نيست. خيلي از هنرمندان و فيلمسازان بزرگ در ايران و دنيا هستند كه بچههايشان سهمي از هنرمندي و فيلمسازي پدرشان نبردهاند. شانس من در مربي بودن پدرم است. پدر من، نه تنها من و اعضاي خانوادهاش را، بلكه در همة موارد براي اطرافيانش مربي است.
او ميگويد از معلمي بدش ميآيد اما نميداند كه يك معلم مدام است. سعي ميكند اول خودش همه چيز را بفهمد بعد آن را ساده كند و به اطرافيانش آموزش دهد. ما وقتي به مهماني هم ميرويم و يا در شهر پشت ترافيك هم ماندهايم او در حال آموزش است.
ـ با اين همه اگر پدرت محسن مخملباف نبود، تو اين شانس را از دست ميدادي؟
حنا: حتماً.
ـ و آن وقت چكاره ميشدي و تا 5/14 سالگي، روزهايت چگونه ميگذشت؟
حنا: مثل همه دختران و پسران ايران مجبور بودم به يك آموزش و پرورش بيخاصيت مراجعه كنم. و كلهام را از دهها درس كه نه در زندگي به دردمان ميخورد و نه براي انسان شدن و نه براي خلاق بودن به كار ميآيد را ياد بگيرم و آخر سر بشوم يك صاحب مدرك بيكاره و افسرده. كه فقط به درد سياهي لشگر زندگي بودن ميخورد.
ـ چقدر شبيه پدرت حرف ميزني؟
حنا: من 5/14 سال است كه با پدرم تقريباً شبانه روز زندگي ميكنم، و 6 سال است شاگرد بابا هستم. و فكر ميكنم انگار او دارد در فكر من حرف ميزند طوري كه بايد بگويم من بچة همه جانبة محسن مخملباف هستم.
ـ چه تفاوتي با خواهرت سميرا و برادرت ميثم داري؟
حنا: از هر دوي آنها جوانترم، خب اين به زمان تولدم مربوط ميشود. سميرا خيلي دختر است و ميثم خيلي پسر و من يك چيزي اين وسط، چون بين آن دو تربيت شدم.
ـ آيا وقتي مادر شدي حاضري براي بچههايت همين نوع مدرسهاي را كه خودت در آن درس خواندهاي، ايجاد كني؟
حنا: اميدوارم، بهتر است حرف پيش نزنم. معلوم نيست چه پيش ميآيد. معلوم نيست زنده بمانم. معلوم نيست ازدواج كنم. معلوم نيست بچهدار شوم. معلوم نيست مربي خوبي باشم. ولي اگر يك بار ديگر هم به دنيا ميآمدم، از بين مدارس آموزش و پرورش و مدرسة مخملباف دومي را انتخاب ميكردم.
ـ نظر هم سن و سالان تو دربارة اين نحوهاي كه درس خواندهاي چيست؟
حنا: بيشترشان علاقه داشتند در چنين مدرسهاي درس بخوانند. وقتي بابا اين مدرسه را راه انداخت از بيشتر دوستان و فاميل خواست تا بچههايشان را به اين مدرسه بفرستند اما همه ميگفتند تكليف مدركشان چه ميشود. تعدادي هم چند ماهي آمدند و ول كردند چون روزي 8 ساعت انجام دادن يك كار برايشان سخت بود. آدمها دوست دارند 1 ساعت روي يك چيزي وقت بگذارند و ساعت بعد به سراغ چيز ديگري بروند. مدرسة مخملباف اگر فقط يك اصل داشته باشد اصل تمركز است. شعار اين مدرسه اين بود. مهم نيست چه علاقهاي داري يا ميخواهي چه چيزي را ياد بگيري اما روزي 8 ساعت و حداقل 1 ماه همان كار را بكن. كلاسهاي ما درست مثل دوش گرفتن بود. مثلاً 4 ماه روزي 8 ساعت فقط زبان انگليسي حرف ميزديم. سميرا در همين 4 ماه بيشتر از يك ليسانس زبان ياد گرفت انگار كه ما دوش زبان گرفتيم، ما حدود 5/1 ماه دوش جامعه شناسي گرفتيم همين طور دوش موسيقي، دوش فهم نقاشي، دوش عكاسي، دوش مونتاژ، دوش قصه و دوش شعر.
ـ راستي شعر در اين ميان چه جور پيدايش شد. در خانوادة مخملباف تو اولين كسي هستي كه شعر گفتهاي؟
حنا: اكثر فيلمهاي خانوادة مخملباف شعرند كه با زبان تصوير گفته شده است. حتي قصههاي بابا شاعرانه است. اما « يك لحظه ويزا» بيشتر يك كشف است تا شعر. چون من مدتي فرانسه ياد ميگرفتم. يك روز در كتاب مكالمات و اصطلاحات روزمره فرانسه با اشاره سميرا متوجه شدم كه اگر به ديگشنري هم خوب دقت شود، كلي شعر متولد نشده در آن وجود دارد. به شرط آنكه مثل يك مجسمه تراش به سنگ نگاه كنيم و بابا به من آموخته بود كه شعر را نبايد در كتابهاي شعر پيدا كرد. شعر توي دست و پاي زندگي آدمها ريخته است و اصلاً شعر كار طبيعت و زندگي روزمره است و شاعر بايد شعر طبيعت و زندگي را كشف كند. مثلاً ما كلاس شعر هم داشتيم، 3 روز از صبح تا شام روي شعر فروغ فرخزاد تمركز ميكرديم. 3 روز روي شعر سهراب، 3 روز روي شعر شاملو، همين جور روي شعر خيام و ...
نه براي اينكه ياد بگيريم كدام غزل است كدام دوبيتي و كدام قصيده و مثنوي. من هنوز هم نميدانم اسامي فرمهاي شعري چيست؟ ما ياد گرفتيم كه روح شعر را بفهميم. ما ياد گرفتيم «توانا بود هر كه دانا بود» كه بالاي كتابهاي درسي آمده است شعر نيست اما جملة خوبي است. كه حساب آموزش و پرورش ايران را معلوم ميكند. معني اين شعر اينست كه وزارت آموزش و پرورش خودش اول همه كتابهايش اعتراف كرده آنچه در آن كتابهاست به درد كسي نميخورد چون دانش آموزان را به هيچ توانايي نميرساند و چون هيچكس با خواندن اين كتابها توانا نميشود، پس اين كتابها دانايي نميآموزد.
ـ از كدام بخش شعر « يك لحظه ويزا» خوشت ميآيد؟
حنا: از همش. ممكنه يك جاهايي رمانتيكتر باشد يا يك جاهايي فلسفيتر، اما اون تكهها به خودي خود اگر كنار بقيه تكهها باشد، مثل يك چشم زيباي يك گوسفند ميماند وسط بشقاب كلهپاچه فروشي.
ـ با اين همه اگر وقت كمي داشته باشي و بخواهي يك قطعه از آن را بخواني كجاي آن را انتخاب ميكني؟
حنا: از خودم خستهام
از خودم سفر ميكنم
با يك بليط يكسره
و يا
گارسون برايم ... بياوريد
لطفاً منو
دو چنگال
دو بشقاب
دو بطري
دو ليوان
دو فنجان
دو قاشق
دو دستمال سفره
و يك گلدان خالي براي احتمال يك گل سرخ.
ـ اين تجربه شاعري است كه بارها عاشق شده و تو تازه 5/14 سال داري؟
حنا: من از وقتي خودم را به ياد دارم عاشق ميشدم. و بابا به من جرأت داده بود عشقهايم را ابراز كنم. حتي يك قصه دارم كه واقعي است. وقتي براي اولين بار نيمه شب در بغل پدرم به فرودگاه وارد شديم تا به خارج برويم عاشق شدم. اما اين قسمت شعر « يك لحظه ويزا» مال سفرهايي است كه به فرانسه داشتيم. مردم فرانسه در كافههاي كنار خيابان مينشينند و غذا ميخورند. معمولاً دور يك ميز چند نفر مينشينند. بارها ديده بودم كه دختر يا پسري تنها پشت يك ميز نشسته و منتظر دوستش هست كه هنوز به سر قرار نيامده، از ديدن همين صحنهها من هم عاشق زبان فرانسه شدم. و وقتي زبان فرانسه ميخواندم در كتاب درسيام يك شعري بود كه خيلي آن را دوست داشتم و با تكرار آن روح زبان فرانسه را ميآموختم.
ـ پيش از آنكه سميرا فيلم « سيب» را بسازد تو يك فيلم كوتاه داستاني ساختي به نام «روزي كه خالهام مريض شد» و اولين بار جشنواره لوكارنو از يك دختر 9 ساله فيلمي را نمايش داد بعدها اين فيلم به بيش از ده جشنواره جهاني دعوت شد. آيا هيچگاه تو خودت همراه فيلم حضور داشتي؟
حنا: بله، در دانشگاه بوستون در آمريكا كه بعد از نمايش فيلم ميخواستند به اين نوع از آموزش و به مدرسة مخملباف يك جايزه علمي بينالمللي بدهند و در كشور كره در جشنوارة پوسان حضور داشتم. اين فيلم در كنار فيلمهاي بابا نمايش داده شد و من روي سن با مردم نيم ساعت درباره فيلم خودم گفتگو كردم و ترسم از حرفزدن با مردم ريخت تا قبل از آن خيلي ميترسيدم. و در جشنوارة سنگاپور با فيلم « روزي كه خالهام مريض شدم» سفر كردم.
ـ فكر اولية آن فيلم چطور به ذهنت رسيد؟
حنا: من يك روز براي ديدن يك نمايشگاه بينالمللي به گالري حوزه هنري رفتم يك عكس مرا به فكر ساختن يك فيلم انداخت. آن عكس، تعدادي بچه را از بالا نشان ميداد كه با گچ رنگي زير پاي خودشان خانه و درخت ميكشيدند و من تصميم گرفتم اين عكس را به فيلم تبديل كنم. در آن زمان به خانه خالهام كه در شهر ديگري زندگي ميكرد رفتيم. داستان ساخته شدن اين فيلم و آن عكس خودش به فيلم ديگري تبديل شد.
كه خيلي متأثر از «گبه و سلام سينماي» بابا بود، چون بابا سلام سينما را در خانه مونتاژ كرد و من مدام كنار او بودم و همينطور وقتي كه پدرم گبه را ميساخت به سر صحنه فيلمبرداري او رفته بودم فيلم من از آن دو فيلم تأثير ميگرفت منتهي با عالم كودكي من قاطي شد و خودش چيزِ ديگري درآمد.
ـ چرا از بين 8 سالگي تا 14 سالگي به مدت 6 سال فيلمي نساختي؟
حنا: در اين سالها من مدام در حال آموختن سينما بودم. در 9 سالگي در فيلم « سيب» ساخته سميرا و فيلم « سكوت» ساخته بابا، منشي صحنه بودم و در 11 سالگي در فيلم « روزي كه زن شدم» عكاسي كردم و منشي صحنه بودم. و در 14 سالگي قصد داشتم از فيلم سميرا پشتصحنه بسازم كه قبل از فيلمبرداري به همراه او كه براي انتخاب بازيگر رفت، رفتم و فيلم پشت صحنه به يك فيلم مستقل تبديل شد به نام « لذت ديوانگي» كه ظاهر آن مربوط به انتخاب بازيگر سميرا در كابل است، اما فيلم مستقلي از سميرا مربوط به 4 آدم در كشور افغانستان است. يك ملا، يك خانواده و دو زن.
ـ چه كارهايي از اين فيلم را خودت انجام دادي؟
حنا: فيلمبرداري، صدابرداري، و كارگرداني فيلم را. هرچند فيلم، فيلمنامة نوشته شده، نداشت اما من 4 آدم را انتخاب كردم و از طريق دوربين مثل يك قلم، داستان آن 4 نفر را نوشتم.
ـ موقع كار دچار مشكل نشدي؟
حنا: يكبار در كابل توسط مرد تنومندي بغل كرده شدم و ربوده شدم كه عمهام به دادم رسيد و با داد و فرياد و زد و خورد، مردم را به كمك خواند و آن مرد را مجبور به فرار كرد. اما تا مدتي جرأت بيرون آمدن از خانه را نداشتم.
غير از اين مشكل ديگري نداشتم، چون دختر بودم و سنم كم بود كسي كار مرا جدي نگرفت و هيچكس خودش را از دوربين من مخفي نكرد. و فكر ميكردند يك بچهاي دارد براي خودش فيلم يادگاري ميگيرد.
ـ هيچ فكر ميكردي اين كار به يك فيلم جدي بلند تبديل شود، و از فيلم ديجيتال به يك فيلم 35 ميليمتري تبديل شود؟
حنا: نه.
ـ چرا؟
حنا: چون فكر ميكردم براي فيلم بلند ساختن، حداقل بايد چون سميرا 17ساله شد و با دوربين 35 ميليمتري فيلم ساخت تا فيلم، فيلم واقعي باشد.
ـ و حالا احساست چيست؟
حنا: به حرف بابا ايمان آوردم، كه سينما فقط مربوط به پيرمردها و پيرزنها نيست، و نوجوانها هم ميتوانند فيلم خودشان را بسازند به خصوص با دوربين ديجيتال كه مشكلات تكنيكي را ساده كرده. و دوربين به يك قلم تبديل شده. و همانطور كه ميشود با يك خودكار يك دختر 14 ساله قصه بنويسد و شعر بگويد، با يك دوربين ديجيتال هم ميتواند فيلم بسازد.
ـ داستان فيلم «لذت ديوانگي» مربوط به چيست؟
حنا: اول كه فيلم را ميساختم فقط قصدم ساختن داستان واقعي 4 آدم مختلف بود، بعد ديدم كه همه اين 4 آدم، از يك چيزي و از همديگر ميترسند و موضوع فيلم من تبديل شد به ترس يك جامعه و چون من در واقعيت دخالت نكردم اين فيلم به قول سميرا از فيلم « پنج عصر» و فيلم « سفرقندهار» بابا، جامعه افغانستان امروز را واقعيتر نشان ميدهد.
ـ در چه كارهايي از فيلمت دخالت نداشتي؟
حنا: در موسيقي و تدوين. موسيقي را آقاي درويشي ساخت و تدوين را خانم مهاجر انجام داد.
س : اگر بگن اين فيلم رو پدرت ساخته چه جوابي داري؟
حنا : اين حرف رو معمولاً كساني مي زنند كه يا زنها را قبول ندارند و يا براي فيلمسازي سن خاصي رو لازم مي دونند. بعد از اين كه سينما وارد مرحله ديجيتال شده اين حرف ديگه معنايي نداره ، چرا كه يك آدم ميتونه با يك دوربين هندي كم فيلم بسازه و اگر نتيجهاش خوب بود اونو به فيلم 35 ميليمتري تبديل كنه. حتي اگر يك دختر كوچك باشد.
س: اول سميرا در 17 سالگي و بعد تو در سن 14 سالگي به عنوان دو استثناء از يك نسل جوان فيلم ساختيد و فيلمتون در جشنواره هاي جهاني پذيرفته شده . آيا به اين كه پدرتون فيلمسازه ربطي نداره؟
حنا: قبل از اين كه سميرا در 17 سالگي فيلم سيب را بسازه و در جشنواره كن به نمايش در بياد من يكسال قبل از سميرا فيلم كوتاه داستاني ساختم. كه در جشنواره لوكارنو نمايش داده شد، از آن سال هم يكسره در سينما كار كردم . و از كودكي تصميم داشتم، فيلمساز بشم و در اين مورد تغيير عقيده هم ندادم ، اما مهمترين شانس من براي آموختن سينما شرايط شغلي پدرم بوده، نه اين كه پدرم فيلم مرا بسازه بعد اسم منو بزنه روي فيلم، پدرم به من فيلمسازي را آموخته اما در هر سال در كره زمين بين 2 تا 3 هزار فيلم سينمايي ساخته ميشه و بسياري از اين فيلمسازان بچه هم دارند اما اين كه فقط پدر كسي فيلمساز باشه، دليل نميشه كه بچهاش فيلمساز بشه. قبل از هر چيز اين كار علاقه من بوده بعد هم كمك پدرم در آموزش تئوري سينما و اينكه اجازه داده سر صحنه فيلمها حاضر بشم و از خود ساختن فيلمها چيز ياد بگيرم. من در 8 سالگي يكسره سر فيلم هايي كه در خانواده ما ساخته شده حضور داشتم.
س: تو ركورد سني را براي حضور در سينماي بين المللي شكستي از اين بابت چه احساسي داري؟
حنا: خوشحالم كه فيلم رو توي تلويزيونهاي دنيا نشون ميدن اما سينما كشتي نيست كه بشه توش ركورد كسي رو شكست. در ورزشكشتي وقتي يكنفر قهرمان كشتي جهان ميشه، يعني كس ديگه قهرمان كشتي جهان نيست اما در كارهاي فرهنگي هر كس قهرمان راهي است كه خودش رفته.
س: چرا اين فيلم در افغانستان ساخته شده؟
حنا: براي اين كه من همراه گروه سميرا براي ساختن فيلم “پنج عصر” به افغانستان رفته بودم و اول ميخواستم يك فيلم پشت صحنه بسازم ولي قبل از اين كه فيلمبرداري شروع بشه شخصيت كساني كه مي ترسند در سينما حضور پيدا كنند منو به خودشون جلب كردند و تصميم گرفتم داستان اين آدم ها را بسازم، شايد اگر سميرا به كشور ديگري رفته بود اين فيلم در جاي ديگري ساخته شده بود.
س: خانواده مخملباف ايراني هستند اما فيلم هاي زيادي رو در افغانستان ساختند. آيا اين دليل خاصي داره؟
حنا: پدرم 16 سال پيش يك فيلم سينمايي به نام “بايسيكل ران” را در مورد افغانستان ساخت . و همينطور سه سال پيش قبل از اين كه 11 سپتامبر اتفاق بيفته و كسي در مورد افغانستان صحبت كنه فيلم “سفرقندهار” را ساخت و بعد از 11 سپتامبر هم يك فيلم مستند به نام “الفباي افغان” . دليل ساختن اين فيلم ها اين بود كه 3 ميليون مهاجر افغاني در ايران زندگي ميكنند و پدرم از ظلمي كه به اونها ميشدمتاثر ميشد و ميگفت كسي نيست كه از اينها دفاع كنه. سميرا هم يك فيلم كوتاه و يك فيلم سينمايي در مورد افغانستان ساخت و با اين فيلمي كه من ساختهام، خانواده ما 6 فيلم در مورد افغانستان ساخته است.
س: فيلم بعديات درباره چيه؟
حنا : هنوز نميدونم.
س: به كدام فيلمساز ايراني يا خارجي علاقه داري؟
حنا : از فيلمسازان خارجي به چارلي چاپلين و از فيلمسازان ايراني به فيلم هاي خانواده مخملباف
س: از فيلم هاي پدرت و سميرا به كدام فيلم هاي آنها بيشتر علاقه داري ؟
حنا: از فيلم “ نون و گلدون” پدرم و از فيلم “ تخته سياه” سميرا
س: در اين فيلمت درباره چي حرف ميزني؟
حنا: درباره ترس، مردمي كه از همه چيز ميترسند، از همديگر، از تصوير، از قدرت طالبان.
س: آيا به نظرت اين قصه مربوط به زنان افغانستان است؟
حنا: مربوط به زنان افغانستان هم هست . اما مي تواند مربوط به زنان ايراني و ترس مردم شرق هم باشد.
س: اين فيلم بيشتر يك فيلم پشت صحنه است يا يك فيلم مستند يا يك فيلم داستاني؟
حنا: اين فيلم اصلاً يك فيلم پشت صحنه نيست، چون صحنهاي در كار نيست. اگر به جاي سميرا يك كارگردان ناشناس را بگذاريد، بيشتر اين حرف را ميپذيرد. فكر كنيد اين قصه يك كارگرداني است كه ميخواهد بازيگر انتخاب كند اما كسي نميآيد. اما در مورد اين كه اين فيلم مستند است يا داستاني ، ظاهراً مستند است اما باطناً داستاني.
س: اين فيلم ابتدا به صورت ديجيتال گرفته شد، بعد در كجا به فيلم 35 ميليمتري تبديل شد؟
حنا: در ايران.
س: چه فرقي بين فيلم تو با فيلم “پنج عصر” و “سفر قندهار” پدرت وجود داره؟
حنا: پدرم ميگويد فيلم مرا بيشتر از “سفرقندهار” خودش و “پنج عصر” سميرا دوست دارد و سميرا در مصاحبه با روزنامه گاردين گفته بود فيلم “ لذت ديوانگي” واقعيت مردم افغانستان رو بهتر نشون ميدهد. اما من فكر ميكنم فيلم “سفرقندهار” و فيلم “پنج عصر” فيلم هاي بزرگي هستند.
س: نظرت درباره سانسور چيه؟
حنا: كاربسياركوچكي است كه فقط از دست حاكمان بزرگ بر ميآيد.
س: آيا در ايران سانسور هم داريد؟
حنا: آره، چه جورهم.
س: مثلاً چه جور؟
حنا: مثلاً فيلم اولي كه من در 8 سالگي ساخته ام حتي در سينماهاي ژاپن اكران شده اما در سينما و تلويزيون ايران ممنوع است . چون يك دختر بچه خيلي كوچك (6 ساله) پيراهنش آستين ندارد. يا بعضي از فيلم هاي پدر من مثل “شبهاي زاينده رود” و “ نوبت عاشقي” توقيف است.
س: فيلمبرداري فيلم تو را چه كسي انجام داد؟
حنا: خودم.
س: در بيشتر جاها زاويه دوربين پايين است كه قد فيلمبردار نسبت به كاراكترهاي فيلم كوتاهتر بوده اما در بعضي جاها دوربين از ارتفاع بالا فيلمبرداري كرده؟
حنا: آنجا كه تصوير از پايين است دوربين روي دست من است و من روي زمين ايستادهام . بعضي وقتها هم در كوچه دوربين را بالاي سرم گرفتهام. بعضي از صحنه ها را هم از داخل ماشين گرفتم.
س: صدابرداري را چه كسي انجام داد؟
حنا: خودم. با يك ميكرفن كه روي دوربين نصب كردم.
س: براي تبديل فيلم از ديجيتال به 35 مشكلي نداشتي؟
حنا: موقع فيلمبرداري سعي كردم تا آنجا كه ممكن است دوربين را به چپ و راست تكان ندهم تا موقع تبديل ديجيتال به فيلم در تصوير دويدگي اتفاق نيفتد.
س: وقتي اين فيلم را ميساختي هيچ فكر ميكردي فيلم موفقي از آب درآيد؟
حنا: وقتي فيلم ميساختم خودم محو حوادث جلوي دوربين بودم و به بعدش فكر نميكردم.
س: فكر تيتراژ فيلم از چه كسي بود؟
حنا: از خودم . اين فكر را از كامپيوتر موقع ايميل كردن گرفتم. تيتراژ فيلم اولم را از جارو كردن مادرم گرفتم.
س: فكر موسيقي فيلم از چه كسي بود؟
حنا: از آهنگساز فيلم آقاي درويشي.
س:موسيقي فيلم كجايي است؟
حنا: موسيقي ايران و افغانستان.
س: پدرت و سميرا در ساخت اين فيلم چه نقشي داشته اند؟
حنا: گاهي بازيگر فيلم بودهاند.
س: در مورد كاراكترهاي فيلم چه توضيحي داري؟
حنا: همه كاراكترهاي فيلم آدمهايي هستند كه مي ترسند مثلاً ملاي دروغگو از اين مي ترسد كه مردم ديگر او را قبول نداشته باشند و موقعيتش را از دست بدهد.
زني كه ميخواهد شوهر كند ميترسد با بازي در فيلم شانس ازدواج بعدياش را از دست بدهد. خانواده ديوانه، سينما را قاتل بچهشان ميدانند و عاقله كه به بازيگر اصلي فيلم سميرا تبديل شد از همه چيز ميترسد از بازگشت طالبان از حرف هايي كه مردم عليه هنرپيشه ميزنند.
س: كداميك از كاراكترهاي فيلم را بيشتر مي پسندي؟
حنا: همه آنها را.
س: نظر تو درباره بي نظير بوتو كه در فيلم تو از او صحبت ميشود، چيست؟
حنا: من او را نميشناسم، براي من او فقط يك اسم است.
س: آن شعر فرانسوي را كه دوست داشتي برايمان ميخواني؟
حنا:آن مرد قهوه را در فنجان ريخت
آن مرد شير را در فنجان ريخت
آن مرد شكر را در شير و قهوه آميخت
و با قاشقي كوچك آن را هم زد
آن مرد شير و قهوهاش را نوشيد
و فنجان را سر جايش گذاشت
بدون اينكه با من حرفي بزند
آن مرد يك سيگار روشن كرد
آن مرد با دود سيگارش حلقههايي ساخت
آن مرد خاكستر سيگارش را در جاسيگاري ريخت
بدون اينكه با من حرفي بزند
بدون اينكه به من نگاهي بكند
آن مرد از جايش بلند شد
كلاهش بر سرش گذاشت
آن مرد بارانياش را پوشيد
چون باران ميباريد
آن مرد آنجا را زير باران ترك كرد
بدون اينكه به من نگاهي بكند
بدون اينكه با من حرفي بزند
و من سرم را روي دستم گذاشتم و گريه كردم
+ نوشته شده در ساعت توسط احسان خوشخرام
|