آن زن ، بی چتر ، در باران ، گم شد

باران تندی شروع به باریدن کرده است . آسمان چه زیباست . دلم گرفته است . کتاب شعر قشنگی خواندم و مست شدم . عجب هوایی ! عجب حالی ! موسیقی آرام و دلنشین . جای گرم و چای داغ . خودم برای خودم ریخته ام . مثل همیشه لیوانی . یاد وقتی که مثل بچّه ها می گفتی و خودت را لوس می کردی و مادرت برایت می ریخت به خیر . حالا مادر توی قاب نقره ای روی طاقچه دارد می خندد . نمی دانم به من می خندد یا به زندگی . شاید هم خنده ی دل خوش کنک است . ولی خنده اش جان دارد . شاید تو هم اگر بهشت زیر پایت بود می خندیدی . نمی خندیدی ؟ با خودت فکر می کنی بهشت چگونه جائی است . جاودان . تا همیشه ی همیشه . تا همیشه میوه . تا همیشه حوری . تا همیشه طبیعت ، شرشر آب ، نغمه ی پرنده ها ، نوشیدنی های گوارا ، اصوات زیبا ... . خوب خوب آخرش چه ؟ بعدش چه می شود ؟ نمی دانی . نمی دانم . چند دقیقه پیش یک پروانه آن طرف سرد پنجره بال بال می زد . طفلکی داشت از سرما می لرزید . انگار یادش رفته بود لباس گرم بپوشد . پنجره را باز کردم تا بیاید تو . نمی دانم چرا نیامد . شاید من را ندیده بود . شاید هم دیده بود ، ترسیده بود و رفته بود . باران مرا هم خیس کرده . یادم رفته است که چرا پنجره را باز کردم . با خودم می گویم : « فکر کنم پنجره را باز کردم تا هوا بخورم . یا شاید هوس کرده بودم خودم را بیندازم پائین » . تازگی ها این طور شدی . یادت می رود که کجا هستی . یادت می رود در چه وقتی از شبانه روز هستی یا حتّی در چه روزی از هفته هستی . دیگر مثل همیشه تاریخ قمری و میلادی و شمسی را حفظ نیستی . دیگر مثل همیشه نمی دانی در گرینویچ ساعت چند است . از خودم می پرسم : « راستی امروز چند شنبه است ؟» .
از خانه ی همسایه صدای جغجغه ای می آید که قرار است نوزاد را ساکت کند . به آرامی چشمانم را می بندم . تصوّر می کنم . چشم های گرد شده و گوش های تیز شده ی نوزادی که نمی داند چرا جغجغه صدا می دهد ، و تمام معنای هستی او این است که چرا جغجغه صدا می دهد . چشمانم را باز می کنم . دلم گرفته است . هوا ابری است . رعد و برق بی رحمانه می غرّد . با خودم فکر می کنم شاید عشق ، صدای جغجغه ی بزرگی های من است . چشم هایم را گرد می کنم . گوش هایم را تیز می کنم و دلواپس یک دلداده گی تازه هستم . « سلام ، می تونم بیام زیر چترشما ؟ » . زیر لب می گویم آن زن در باران بود . می خواهم چیزی بگویم . امّا به خودم که می آیم ، می بینم که همه چیزم را توی سیاهی آن مردمکها گم کرده ام . باران تمام جسمم را خیس کرده است . صدای نوازش باران را می شنوم . روی بی رنگی شیشه ، انگار قطره ها می خواهند با هر زحمتی که شده ، خود را به آن طرف شیشه برسانند و مرا خیس کنند . برای آنها شکلک در می آورم و زبان درازی می کنم . امّا عکس خودم را توی شیشه می بینم که برایم شکلک در می آورد .
دوباره فکر می کنم . زندگی . ز ، نون ، دال ، گاف ، ی . تکرار . تکرار . تکرار هر روزه . به ساعت نگاه می کنم . من شده ام عقربه های ساعت و روز ها شده اند اعداد . از یک تا دوازده . با خودم فکر می کنم به راستی چه سخت است اگر یکی از عقربه ها عاشق سیزده باشد . دلم دوباره می گیرد . یادم می آید که یک بار به سیزده دل داده ام . به خودم می گویم : « چه فرقی می کند یک بار دل بدهی یا هزار بار ، وقتی فردای همه ی آنها یکسان است و یک رنگ ؟» . چشم هایم را می بندم . سینه ام می سوزد ...
دستم به لیوان سرد چای می خورد . یادم رفته که بنوشم . چای را عوض می کنم . مورچه ها قندم را با زحمت برای غذای زمستان خود می برند . می نشینم و به باران پشت شیشه نگاه می کنم . دوباره به زندگی فکر می کنم ، دوباره به تکرار و به همان دوازده عدد . خدای من ، چرا ساعت سیزده عدد ندارد ؟ از یک تا سیزده . مگر چه می شود . آسمان که به زمین نمی آید . عدد ؟ باز با خودم فکر می کنم . «یعنی من کدامم ؟ اصلا نمی خواهم جای یکی از اعداد باشم . می خواهم جای یکی از عقربه ها باشم » . دقیقه شمار یا ساعت شمار ؟ شاید هم ثانیه شمار . با خودم می گویم : « حال و حوصله ی این را ندارم که شبانه روز روی اعداد بچرخم . پس باید کار دیگری بکنم » . فکر می کنم که آیا ساعتی وجود دارد که صفحه اش زیر عقربه هایش بچرخد ؟ « خوب اگر هم وجود ندارد ، باید برای من یکی بسازند تا خسته نشوم » . به لیوان چای دست می زنم . هنوز داغ است . « وای دستم سوخت» . مثل سینه ام .
به چه چیزی فکر می کردم ؟ یادم می آید . به کودکی . نه ، به جوانی . اصلا چه فرقی می کند . صدای مادر توی گوشم می پیچد . « پیر شی پسرم » . یاد نگاهش می افتم . یاد تمام آرزوهایی که برای من داشت و یاد جسم بی جانش . نمی توانم جلویش را بگیرم . می آید ، مثل همیشه . قطره های اشکم را می گویم . دوباره از پنجره بیرون را نگاه می کنم . دوباره همان پروانه را می بینم . هنوز آن طرف سرد پنجره بال بال می زند . با خودم می گویم : « چقدر می تواند بال بال بزند ؟ » ...
دیگر به چه فکر می کردم ؟ یادم می آید . به زندگی . بند . سلّول خانه ، سلّول کوچه ، سلّول خیابان ، سلّول اداره . سلّول ، سلّول ... . سلّول کهکشان راه شیری . زیرلب می گویم : « وای خدای من ، چقدر سلّول » . دیگر خسته شده ام . صبح ، بیداری ، مسواک ، صبحانه ، ایستگاه اتوبوس ،ترافیک ، اداره ، صبحگاه . پرچم می رود بالا تا بدانی امروز همان دیروز است . زیر همان پرچم . دوباره فکر می کنی . به همان تکرار . حرف های همکارها .
ـ زنم فلان کار را کرد . زنم فلان چیز را گفت . حالش را گرفتم . رویش را کم کردم . زن فلانی را دیده ای ، عجب زنی دارد . زنش فلان کاره است .
ـ خودت دیده ای ؟
ـ نه ندیده ام . دوستم می گفت .
ـ دوستت دیده است ؟
ـ نه ، شنیده است .
اداره جای همین حرف ها است اگر نیست ، پس جای چیست ؟ چه قافیه ی قشنگی ! انگار با قافیه ی زندگی من فرق دارد . نه فقط توی اداره ، توی پارک ، توی اتوبوس ، توی تاکسی و توی ... . کسی خودش را بالا نمی برد . همه می خواهند دیگری را به پائین بکشند . و حالا این زنگ به تو می گوید که اداره باید نهار بخورد . درست است اداره ، نه کارمندان . نهار ، مرغ ، قیمه ، کباب ، نوشابه .
ـ زرد می خوری یا سیاه ؟
ـ عزادارم ، سیاه می خورم .
می خندم ، چون معمول است که به مزه ها بخندم . نخندی می گویند طرف نفهمید و نخندید . کسی نمی گوید که فهمید و نخندید . پروتئین ، کالری ، ویتامین ، تقویت ، غذا . غذا برای بدن ، نه برای بدن سالم . بدن سالم برای کار . کار برای نان . نان برای زنده ماندن . زنده ماندن برای ... ، زنده ماندن برای ... برای ... ، راستی زنده ماندن برای چه ؟ نمی دانم . با خودم می گویم: « بعدا جوابش را پیدا می کنم » . گوش می کنم . صدای باران را می شنوم ......
آن سوی پنجره دو زن زیر باران می روند . چترشان سوراخ است .
ـ بچّم سر به هواست . اصلا انگار تو یه دنیای دیگست .
ـ عیبی نداره ، بزرگ می شه خوب می شه .
زن ها می روند خانه شان . خانه ی خودشان یا خانه ی کس دیگری . چه فرقی می کند خانه ی چه کسی ، هر چه هست دیگر خیس نمی شوند . زیرلب می گویم: « چتر آن دو زن سوراخ است » . به خودم نگاه می کنم . توی آئینه . انگار بزرگ شده ام ... امّا انگار خوب نشده ام . یعنی به آن خوبی که آنها می گویند نشده ام . نمی دانم . نمی فهمم ، یا شاید نباید که بفهمم . بزرگ می شوی . تو را به مدرسه می فرستند . مدرسه . دیوارها بلند ، بالای دیوارها سیم خار دار ، پنجره ها ، پنجره ها با حفاظ . سقف ها ، همه سیاه شده . تخته سیاه . نه ، راستی جدیدا تخته ها را سبز می کنند . انگار همه جا مُد شده است . فرّاش مدرسه با داس مرگ ، مدیر اخمو . معلّم دراز با عینک ته استکانی و اون سر تاسش که از چند کیلومتری داد می زند : « دارم می آیم » .
این ابر و باد و مه و خورشید و چرخ و فلک ، دور هم جمع شده اند تا به تو یاد بدهند ، دو دو تا ، می شود ... . راستی دو دو تا می شود چند تا ؟ یادم می آید ، می شود چهار تا . امّا این فقط روی کاغذ است . بعد ها وقتی افتادی توی سیاه چاله ی زندگی ، می فهمی که گاهی وقت ها زمانه آنقدر تنگ و تاریک می شود ، که باید باور کنی دو دو تا می شود ... .
با خودم می گویم : « ولش کن ، هر چند تا می خواهد بشود بگذار بشود ». گاهی وقت ها بعضی از آدم ها همیشه بدهکارند . انگار که فقر توی خون آنها است ، یا کتیبه ی روی پیشانی شان . دوباره به خاطر می آورم . تو را با هزار آرزو به مدرسه می فرستند ، حال آنکه تو تنها یک آرزو داری و آن عاشق بودن است . امّا در مدرسه هم تنها یک چیز به تو می گویند . یادم می آید روزی را که معلّم با صدای بلند می گفت : عشق گناه است ، گناه ...
کتاب . دفتر . درس . میز ، نیمکت . گچ ، آموزش . تخته سیاه ، و چقدر درخت روزگارشان سیاه شد تا شدند تخته سیاه ، ببخشید تخته سبز ! و چقدر چیز های خوب یاد ما دادند .
ـ هی پسر تو ! بگو ببینم در مورد اورست چي می دونی ؟
ـ آقا اجازه ! قلّه ی اورست هشت هزار و هشتصدو هشتاد و دو متر طول دارد.
اخم می کند ، البته عینک ته استکانی اش را بر می دارد و بعد اخم می کند . نمی دانم مرا می بیند یا نه . شاید به دو میز عقب تر اخم کرده است . چه فرقی می کند ، مهم اخم معلّم است .
ـ طول یا ارتفاع ؟
ـ ببخشید آقا ارتفاع .
ـ ولی من شنیده ام هشت هزار و و هشتصدو هشتاد وهشت متر طول دارد .
ـ آقا اجازه ، طول یا ارتفاع ؟
ـ حرف نباشد .
ـ چشم آقا .
فقط همین را می تواني بگویي . جمله ی آشنایی است . چشم آقا ، چشم خانم ، چشم قربان ، چشم ... و به خیلی ها می گویی . زنگ دوم چیز های بهتری یاد می گیری .
ـ هی پسر تو !
ـ ما آقا ؟
ـ آره تو . بگو ببینم امیر کبیر را چه کسی کشت ؟
می گویم قاتل . می دانم که درست گفته ام ، ولی نمی دانم که چرا همه ی بچّه ها به من می خندند . با خودم می گویم شاید اشتباه گفته ام . می گویم : « آقا اجازه! در حمام پایش روی صابون لغزید ، افتاد و سرش خورد به لبه ی وان و مرد » . باز هم بچّه ها می خندند . فکر می کنم .
ـ آهان آقا ، حالا یادم اومد . آنقدر کف به چشمانش رفت ، چشمانش آنقدر سوخت که امیر کبیر مرد .
بچّه ها می خندند .
ـ از زیر دوش آب گرم آمد بیرون ، پنجره ی حمام فین کاشان باز بود ، باد به پیشانی اش خورد . امیر کبیر سینوزیت گرفت و مرد .
بچّه ها می خندند . معلّم مهربان می آید و خودکار لای انگشتانم می گذارد . این دفعه ی اوّل نیست .دفعه ی آخر هم نخواهد بود . به کبوتر های خیس پشت پنجره نگاه می کنم تا درد یادت برود ...
به خودم که می آیم ، می بینم گوشم توی دست آقای ناظم است و فریاد می زند :
ـ پاتو ببر بالا .
پایم را بالا می برم .
ـ دستاتم ببر بالا .
دست هایم را بالا می برم .
ـ انقدر این طوری وای میستی تا بفهمی چه کسی امیر کبیر رو کشت .
بچّه ها از پشت پنجره برایم شکلک در می آورند . یکی به سفارش آقای ناظم رفته است دنبال ترکه ی انار . دیگر پایم خسته شده است . باز هم به کبوتر های خیس روی درخت نگاه می کنم تا درد یادم برود .
مدرسه را تمام می کنی . دوازده کلاس . دوازده سال . هنوز یادت نداده اند که چرا جغجغه صدا می کند ، ولی حالا می دانی که امیر کبیر را در حمّام فین کاشان رگ زده اند . حتی می دانی که با چه نوع تیغی . اما به تو یاد ندادند که امیر کبیر چگونه امیری بود که کبیر شد . اصلا چرا امیر کبیر را کشتند ؟ یادت نداده اند بر چه عهدی نشست که تیغ بر رگش نشست . یادت ندادند . یادت نمی دهند . یادت نخواهند داد . یعنی نباید که یادت بدهند . انگار کسی هست که از آموختن تو می ترسد .
به لیوان چای دست می کشم . خیلی سرد شده است . مورچه ها دوّمین قند را هم برای دو زمستان بعد با خود می برد . می روم و با چای داغ بر می گردم . انگار باران تمامی ندارد . بخار چای دستم را گرم می کند . با خودم می گویم :« کجا بودم ؟ چه می کردم ؟ » . یادم می آید . اداره ، ناهار ، پروتئین ، نوشابه ی سیاه . کالری ، ویتامین ، تقویت ، غذا . غذا برای بدن سالم ، بدن سالم برای کار ، کار برای زنده ماندن ، زنده ماندن برای ... ، زنده ماندن برای .. . باز هم نمی دانم . پس چرا جوابش را پیدا نمی کنم ؟ حوصله ام سر می رود . این چرخه سرم را به درد می آورد .
به نوشته هایم نگاه می کنم . روی میز خاک می خورد . نوشته هایی برای هیچ کس . نمی دانی ، شاید نوشته هایی برای همه . همی ای که تورا نمی فهمند . همه ای که یکی را گذاشته اند بالای سرت تا به تو بگوید چه بنویسی و چه ننویسی ، که به چه فکر کنی و به چه فکر نکنی . انگار نسل این آقای ناظم تا ابد ادامه دارد . همیشه دستی هست که گوش تو را بگیرد و بپیچاند . همیشه دستی هست که برود دنبال ترکه ی انار و همیشه کسی هست که از پشت پنجره برایت شکلک در بیاورد . همیشه صدایی هست که به تو بگوید :
ـ پایت را بگیر بالا ، آن یکی را هم .
ـ آقا اجازه !
ـ حرف نباشه ، همین که گفتم .
و تو باید بفهمی در کنار آدم هایی زندگی می کنی که اگر بخاطرشان یک پایت را بالا ببری ، باید آن یکی را هم بالا ببری . وقتی زمین می خوری به تو کمک نمی کنند بلکه به تو می خندند . و این تنها کاری است که آنها بلد هستند ... .
دلم مي خواهد این چرخه را طور دیگری بچرخانم . فکر می کنم . بیشتر و بیشتر . بدن سالم برای کار ، کار برای نان ، نان برای ... نان برای سفره ، سفره برای خانه ، خانه برای خواب ، خواب برای آسایش ، آسایش برای... آسایش برای...نه ، نه نمی شود . همه چیز به همان زنده ماندن بر می گردد و من نمی دانم که زنده ماندن برای چه .
یک اتوبوس زیر ساختمان می ایستد و تو را می برد و بعد از ظهر در اتوبوس برگشت از اداره ، تنها خسته در هم فرو می رود و تو مجبوری به آدم کنار خودت بیاویزی تا کسی لای در نماند . آدم ها به میله های اتوبوس مثل ضریح چسبیده اند . حاجت نمی دهد . نمی دانم شاید هم بدهد . این روز ها آدم ها از هر چیزی حاجت می خواهند . صدایی گفت : میله ها رو ول نکنید وگرنه می افته ! صدای خنده می آید .اما همه می دانند که اگر رهایش کنند سقوط خواهند کرد .
حرف ها ، ادعاها ، سیاست ، زن ، جنگ ، تیم ملی فوتبال ، جنیفر لوپز ! و حالا همه چیز را با هم می آمیزند. جنگ را با زن و فوتبال را با سیاست . کسی فحش می دهد . او فکر می کند می داند بدبختی ما کار چه کسی است و عامل سیاه روزی ما کیست . ایستگاه انقلاب خیلی ها سوار می شوند . باز هم به هم فشرده می شوید . اینجا چقدر گرم است ، از سوز و سرمای بیرون خبری نیست . و حالا ایستگاه آزادی ، متروک . تو باید پیاده شوی . تو و یک زن دیگر .
زیر لب می گویم : آن زن آمد . آن زن تنها در باران بی چتر آمد . بله این بهتر است . نگاهم می کند . او به من و من به جاده . جاده خلوت است و طولانی . تنها من هستم و او هست . نمی دانم منظور از او آن زن است یا خدا . می خندد و من می خندم . پیش می آید .
ـ سلام . می تونم بیام زیر چترتون ؟
می آید و تا آخر جاده حرف می زند . کاش تا ابد حرف می زد . من تنها گوش داده ام . جاده آب می رود . چه زود رسیدیم . نگاهم می کند . نگاهش می کنم . او می رود و من هم می روم . همین . تمام شد . فکر می کنم که تمام شده است . اما تمام شب را به او فکر می کنم . گوسفندان تمام آبادی های دنیا را می شمارم و حتی اسب های آنطرف را . اما خوابم را دزدیده اند . زیر لب چیزی می گویم . آن زن خوابم را دزدید . آن زن تنها زیر باران خوابم را دزدید .
یک صبح دیگر . یک روز دیگر . سلام . صبح به خیر . یک مجری رادیویی مهربان دیگر . مثل مجری دیروز چه صدای دلنشینی دارد . باران هنوز می بارد . نگاهم به لیوان چای می افتد . به آن دست می زنم . سرد سرد است . مورچه ها هم قندی برایم باقی نگذاشته اند . مسواک ، صبحانه و... دیگر حالم دارد به هم خورد از این تکرار . همان ایستگاه ، متروک تر و زیر همان باران . غمناک تر و بالاخر ه آن زن می آید . مثل همیشه . می خندد . می خندم .
ـ سلام . می تونم بیام ... .
چرا می پرسد ؟ خودش می داند که می تواند . می آید . می آید زیر چتر من چون می تواند . اما من نمی گویم . نمی گویم حرف دلم را چون نمی توانم که بگویم . زبانم در دهانم نمی چرخد . اما مگر دیشب بعد از شمارش آن همه گوسفند و آن اسب ها هزار بار تمرین نکرده ام ؟
ـ شما شغلتون چیه ؟
او پرسیده است . آن زن پرسید . آن زن در باران پرسید . چه می خواهی بگویی ؟ می خواهی بگویی نویسنده ای . یا توی یک اداره مثل یک کارمند دون پایه تایپ می کنی ؟ چرا مثل یک کارمند دون پایه در حالی که تو خود آن کارمند دون پایه ای . آن زن دوباره چیزی گفت .
ـ من شاعرم .
آن زن گفت . آن زن در باران گفت . به فکر فرو می روم . شعر ، قصه . چقدر به او نزدیکم . شانه ام به شانه اش می خورد . زیر چشمی نگاهش می کنم .
ـ شما تنها زندگی می کنید ؟
دوباره او پرسیده است . من .... بـ ... بله . زیر چشمی به مردمکهایش نگاه می کنم . چقدر قشنگند . محو آن ها که می شوم دیگر متوجه چیزی نیستم.
نمی دانم کدام روز است . یک روز بعد ... یک هفته بعد ... یک سال بعد ... یا شاید همان روز و کنار همان پنجره . با خودم می گویم اینبار اگر پرسید که .می تواند بیاید زیر چترم ، می خندم و می گویم : « بیا ولی اگر آمدی دیگر هیچ وقت نباید بیرون بروی و باید تا آخر دنیا بمانی ، حتی اگر بارانی نبود » .
صدایی مرا به خود می خواند . «ایستگاه آزادی» . باید پیاده شوم . پیاده می شوم . باران هست ، جاده هست و خدا هم باید آن بالا باشد . شاید به قول یکی خدا در همین نزدیکی ها باشد . اما اتوبوس رفته است و زن در جاده نیست . دنبالش می گردم . نه خدای من ، او رفته است . حالا من هستم و خدا و جاده که چقدر طولانیست .
می روم . این مرد می رود . نمی رسم . این مرد تنها در باران می رود . باز هم نمی رسم . این مرد بی چتر در باران می رود . این جاده تا همیشه می رود . بارانی ام را به چوب لباسی آویزان می کنم . یک چای داغ برای خودم می ریزم و کنار پنجره می نشینم .
نمی دانم این چندمین روز است که نشسته ام . روز های زیادی در آن جاده جز من و خدا کسی نبود . مدت هاست که او را ندیده ام و دلم گرفته است . چرا عجله نکردم . خدای من فقط یک روز ... فقط یک روز . هزاران چرا و چرا و چرا ... و مثل همیشه برای هیچ کدام جوابی ندارم . سرم را بر لبه ی پنجره می گذارم . به کبوترهای خیس پشت پنجره نگاه می کنم تا درد یادم برود . مثل دوران مدرسه .اما دیگر از پرواز خبری نیست .
هزار بار زیر لب می گویم : « آن زن بی چتر در باران گم شد » . خسته می شوم . به ساعت نگاهی می کنم . دیگر عقربه هایش تکان نمی خورند . ساعت من هم مثل خیلی از انسان ها خوابیده است . می خواهم چیز دیگری را هزار بار تکرار کنم تا شاید خوابم ببرد . زن ... زن ... زن ... و یادم می آید که زن دو حرف اول زندگیست .....


پایان